شخصی و ....... |
تبلیغات شرکت کره ای ال جی بر بیلبوردهای بزرگ شهرمان : زندگی بدون مرز
البته الحمدلله ربطی به تهاجم فرهنگی ندارد ، الحمدلله .
فقط مرزهای فرهنگی با گردش سرمایه بدون خون و خونریزی برداشته می شود . حالا مهم هم نیست که ما صادر کننده کالاهای فرهنگی و غیر فرهنگی نیستیم ، چه فرقی می کند ، تلویزیون و ویدئو و ضبط و دوربین وارد کردیم ، پشت بندش باید فیلم و کارتون و سریال هم بیاریم دیگه .مردم سرگرم میشند ، صواب داره .

در تریلوژی ماتریکس به نظر می آید که یک تصادم فکر و نظر میان آرشیتکت و اوراکل وجود دارد . آرشیتکت یک مرد و اوراکل یک زن است . این دو فرای دیگر آدمهای داستان که در حال نقش آفرینی در وسط صحنه هستند ، در پشت صحنه ، صحنه گردانی می کنند . آرشیتکت مجموع ساختارها اعم از سخت و نرم را زاییده فکر خود می داند و به دنبال نظمی ریاضی و متقن در فرایند کلی و جاری امور است . برای ناهماهنگی و آشفتگی در سیستم اصالت قایل نیست ، هر چند مجبور است برای محک زدن به درستی برنامه های جاری سیستم گاه از آشفتگی ها استفاده کند . نابودکردن و در هم پیچیدن لوح آشفتگی ها آنجا که احساس می کند موی دماغش می شود ، برایش به اندازه یک آب خوردن است و هیچ احساس ندامت و مشکلی در خصوص نابودی و اضمحلال بخش عصیانگر سیستم ندارد و دوست دارد در نهایت همه فرآیندهای سیستم شبیه عملیات خلل ناپذیر ریاضی شود . و برعکس این آقای آرشیتکت ، خانم اوراکل در سمت و سوی دیگر قرار دارد . اگر آرشیتکت سلطان بخش آگاهی است وی را باید ملکه ناخودآگاهی محسوب نمود .
اوراکل به نحوی مخالف آرشیتکت محسوب می شود و اگر درست تر بگویم او یک همپایه مخالف و شاید یک همکار مخالف و از نگاهی درونی تر محتملاً مکمل فانکشن های آرشیتکت محسوب می شود . وی به دنبال حل ریاضی مسائل نیست . وی عشق را دخیل و متغیری موثر در ساختارها و تغییر برنامه های از پیش تعیین شده می داند . و برای وی نابودی آنچه که به نظر خراب و خارج از سیستم شده است ، به راحتی قابلیت هضم ندارد و چه بسا به کمک بخش آشفته و خارج از نظم می رود .
برای آرشیتکت نتیجه خیلی مهم است ، اما اوراکل زمان حال را نیز مهم می داند . این نقش تقریبا ً قابلیت انطباق بر روی نقش و رلی است که توسط تمام زنان روی زمین ایفا می شود . زنان گرچه ممکن است از عناصر دنیای واقع استفاده کنند ولی اصولاً به دنبال مجازی کردن همه ماتریکس های مورد احاطه اعم از فضا ، زمان ، عمر و .... می باشند . زنان رویا آفرینی می کنند . این رویا آفرینی از خودشان شروع می شود و به تمامی نهاده ها و گزاره های مرتبط با زندگی شان سرایت می کند . زن در مورد چهره اش رویا آفرینی می کند و خود را آرایش می کند . زن در مورد خود مجازی می اندیشد و تلاش می کند با انواع لباسهای رنگارنگ و مدلهای مختلف ، قالب تازه و نو یی غیر از آنچه که هست برای خود بیافریند . زنان گرچه ادعا می کنند که مردان جایشان را در سیاست و اقتصاد و عرصه پول و بیزینس و ریاضی و علوم دقیقه و .... اشغال کرده اند ، اما این تنها ژستی است که برای پوشش دادن و همیشه حق به جانب بودن خود انتخاب می کنند . در واقع آنها خودشان دوست ندارند که زیاد وارد این عرصه ها شوند . زنان برای خود جایگاه و مقامی بالاتر از این مشغولیت های نازل و حقیر قائل هستند . آنها خود را در مقام والای آفریننده می بینند و لذا دوست دارند مادر شوند . آنها دوست دارند که دوست داشته شوند و پرستش شوند ، لذا به عاشق شدن مردان پاسخ مثبت می دهند ، آنها مدام در رفت و آمد به دنیای مجاز و دنیای واقعی هستند و لذا یا خود هنرمندند و یا دوستدار هنرند . زنها رنگها را بر در و دیوار و لباس و هر منظر گاهی دیگر پخش می کنند و از هر چیز ، چیز دیگری می آفرینند . آنها دوست دارند کوزه گلی که کارکرد آبخوری دارد ، تنها یک کوزه حمل آب نباشد ، بلکه زیبا و رنگین باشد و از آن بالاتر ، مفهومی از زندگی در آن جاری باشد مثلاً داستانی ، خاطره ای و ...... همینطور بر روی قالی و زیر انداز و ...زنها دوست دارند دور و برشان شلوغ باشد ، خانه پر از وسایلی باشد که چشم را پر کنند ، ظرفهای قشنگ ، پرده های زیبا و ..... آنها همیشه رویایی در سر دارند و در واقع رویا همان دنیای مجازی زنانه شان است که مدام فعال و در حال تولید و ذخیره و پردازش و گزینش اطلاعات و فایل و کتگوری و ..... می باشد .
راستی اگر زنها نبودند ، و یا اگر زنان دارای این قوه آفرینش فضاها ی مجازی در مخیله خود نبودند ، آیا دنیا می توانست زیبا و قابل تحمل باشد ؟

اومدم از هند اومدم
با ماشین بنز اومدم
اومدم باز اومدم
خیلی سر افراز اومدم
منم که دلشاد اومدم
بی غمو آزاد اومدم
به عشق شیرین اومدم
مثال فرهاد اومدم
سرزدن به صفحات فتوگرافی عکاسان حرفه ای و آماتور مشغله هرروز ه من توی وبه . مثل بیشمار افراد دیگه از تماشای عکسا لذت می برم ، گاهی در روز ممکنه نزدیک به چند صد عکس تماشا کنم . عکسهای Rarindra Prakarsa که یک عکاس اندونزیایی و ساکن جاکارتا ست رو چندین بار دیده بودم و امروز دوباره وقتی به photo .net سرزدم ، تماشایش کردم و لذت بردم . دقیقا ً نمایانگر روح یک انسان در محدوده جغرافیایی شرق دور با همه لطافتها و مشخصات فلسفی شه . در عکسهای prakersa با زوم کردن بر لحظات ساده زندگی ، بطور عمده زیبایی در پارامتر سادگی منعکس می شه ، بدون اینکه هدف بزرگ و کلان و کمر خم کنی برای زندگی در نظر گرفته بشه ...
بنظر میاد این فلسفه که زندگی در تک تک لحظات ساده متبلور می شه و کلیت و زمینه اصلی اش در هاله ای از ابهام قرار داره ، به نحوی در همه تصاویر تکرار می شه و بیشتر عکسا دارای یک پس زمینه کلی و مه گرفته و مات هستند . بودن و زیستن در عکسا فوق العاده ساده و بدور از پیچیدگی ها ضبط می شه و یگانگی همه عوامل صحنه ( درخت – آدم – حیوان – رودخانه و ..... ) بطور اگراندیسمان شده ای در همه عکسا تکرار می شه و هیچ تفاوت چشمگیری بین این عوامل حاضر در صحنه به چشم نمی خوره و جالبه که پوشش آدمها غالبا ً نیمه لخت و یا بسیار ساده ست که این بیشتر امتزاج انسان و طبیعت رو منعکس می کنه .
کودکی ها ، لحظات معمولی زندگی که در لوحی از سادگی و لطافت پیچیده شده ، زندگی روستایی و شرقی در میان طبیعت مهربان و زیبا و پر رمز و راز ، دوستی های ساده کودکانه ، بازی ها ، مشغله های زندگی و شغلی روستاییان ، هنرهای دستی ، عبادات و تنهایی ها و ...... تم ها ی اصلی عکسها هستند . و در اکثر عکسها ، نور به عنوان یک کارکتر نقش آفرین بسیار مهم حضور داره ، هر چند که ممکنه نقش های چند گانه ای رو از طیف درخشان تا مات در عکس ایفا کنه و نیز اینکه علی رقم این نقش تاثیر گذار ، معمولا ً بیشتر عکسها با کادری از رنگ سیاه بسته میشند . مفاهیم اجتماعی بسیار با لطافت و ملایم در عکسها مطرحند و حتی تو یه عکس هم لحن تند و زننده در ابعاد فردی و اجتماعی زندگی دیده نمی شه و در مجموع شاید بشه گفت : زندگی در لحظه و نوعی تائویسم مصور .
صفحه اصلی عکسهای Rarindra Prakarsa در فتو نت :
http://photo.net/photodb/member-photos?user_id=2231437
اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب
در گزارشی که از طرف دفتر خدمات استراتژیک ایالات متحده در مورد شرح حال روحی هیتلر منتشر شده بود آمده است:
«اولین قانون او این است که هیچوقت نگذارید مردم دلسرد شوند.
هیچوقت خطا و تقصیری را نپذیرید.
هیچوقت تصدیق نکنید که دشمن ممکن است صفت خوبی داشته باشد.
هیچوقت جایی برای جایگزین باقی نگذارید.
در آن واحد روی یک دشمن متمرکز شوید و تقصیر هر اتفاق بدی را بر گردن او بیاندازید.
مردم دروغ بزرگ را زودتر از دروغ کوچک باور میکنند.
و اگر دروغی را مکرراً تکرار کنید، دیر یا زود آن را باور خواهند کرد.»
طرحی در اولین چاپ کتاب " در ستایش دیوانگی " در سال ۱۵۱۵
یکی از ایسم های ثابت و مورد توافق جمعی اصحاب اندیشه و نظر در دایره مدرنیسم و پست مدرنیسم ، پلورالیزم است . پلورالیزم ضمن وقع نهادن به خرده فرهنگها و اعلان جنگ به هرگونه تمامیت خواهی و کلیت گرایی و مقاومت نمودن در برابر تبیین های واحد ،در مقابل نسبت به تمایزات و تفاوتها ، موضع توجه و احترام را برای خود برمی گزیند .
نفی مرکزیت و پشت کردن به هر گونه تمرکز گرایی یکی از پیش نیازهای اساسی پلورالیزم است . پلورالیزم به عنوان یک شیوه و روش نه تنها در مشی فلسفی و سیاسی بلکه در ادبیات ، معماری ، موسیقی ، هنرهای تجسمی و .... نیز قابلیت ردگیری و مشاهده را دارد که حسب متابعت از اصول آن نمی توان به شیوه کلاسیک ، مرکزیت و قالب مشخص و تعریف شده ای را به عنوان هسته سخت نظری و مفهومی اثر معرفی نمود .
و اما ساختارهای تمامیت گرا و تمرکز طلب ( در فلسفه – ایدئولوژی – سیاست و ... ) غالبا ً برای تبلور آمال و ساختارهای نظری خود در عرصه عمل و زندگی اجتماعی ، نیازمند درجاتی از متابعت و پیروی هستند که در تبدیل آمال به عمل ، نظم و جدیت و استمرار از عوامل مهم و اساسی فرایند فوق محسوب می شوند . و در یک فرمول ساده شده باید گفت :
تبلور ساختار تمرکزگرا = کاربرد و اعمال نظم و جدیت در تبعیت و پیروی از آمال به منظور نهادینه کردن آن
اگر بخواهم بحث را کانالیزه کنم و در مسیر هدف این نوشتار حرکت کنم باید بگویم در نظامها و ساختارهای تمرکز گرا طنز و هجو نه تنها جایگاهی ندارد بلکه به شدت از آنها دوری و پرهیز می شود . ، چرا که قرار است ساختاری از بایدها و نبایدها در رفتار پیروان متبلور شود و این جز از طریق بکارگیری شیوه های کلاسیک آموزشی و تربیتی که توام با جدیت و تا اندازه ای شیوه های سخت گیرانه است ، میسر نمی شود . یعنی سلسله مراتبی از رفتارهای منظم و کنش هایی که اجبارا ً باید تبدیل به رفتار گردند . این است که تقریبا ً در تمام متونی که به دنبال عینیت چنین فرایند و ساختاری هستند ، طنز هیچ جایگاه و ظهوری ندارد . در تمامی متون مقدس اعم از وحیانی و غیر وحیانی ، غالب متون فلسفی ، بیانیه های سیاسی رژیم های توتالیتر و حتی غیر توتالیتر و .... نشانی از طنز وجود ندارد . چرا که حضور طنز پایه های جدیت و نهادینه سازی را لق می کند و نظم و اعتقاد لازم را برای تبدیل ایده ها و آرمانها به رفتارهای مکانیکی و نیز فرمانبری مورد نیاز پیروان را دچار خدشه می سازد . و شاید به همین خاطر باشد که در اولین جرقه های مبارزه با دوران تاریک قرون وسطی شاهد مکتوباتی بسیار موثر با زبان طنز هستیم که از جمله می توان به کتابهای در ستایش دیوانگی ، یولیوس اکسکلوسوس و قواعد مکالمات روزمره – هر سه نوشته بزرگترین اومانیست قرن پانزدهم یعنی دسیدریوس اراسموس – و داستان ماندراگولا اثر نیکولو ماکیاولی و ..... اشاره نمود .
این کتابها تنها با کمک زبان شیرین و جذاب طنز توانستند پایه های حاکمیت بلامنازعه ، خشن و فاسد کلیسا را به لرزه درآورند . کتابهای اراسموس بعد از کتاب مقدس در نیمه اول قرن شانزدهم صاحب بالاترین رکورد فروش بودند .
اگراز بحث خود دور نشویم باید گفت هر جا که لازم بود تمرکز و تمامیت طلبی دچار خدشه شود ، ظنز به عنوان یکی از راهکارها ، ناخودآگاه به یاری شالوده شکنان آمده و با به هجو گرفتن رفتارهای غیر عقلایی و مکانیکی و فاقد توجیهات اعتقادی لازم ، تمرکز زدایی و نفی تمامیت خواهی را به عنوان الزام گریز ناپذیر و آرمانی مطلوب و خواستنی مطرح ساخته است . این کارکرد طنز یعنی دست افزاری برای شالوده شکنی و نفی تمامیت خواهی هم اکنون در عصری که از سوی برخی نظریه پردازان به عصر پست مدرنیزم موسوم شده است ، نیز هنوز به سختی مورد توجه و بهره گیری می باشد .خصوصاً به این واسطه که حسب اشاره اول این مکتوب ، پلورالیسم مهمترین ایسم پست مدرنیزم و مدرنیزم می باشد .
طنز سبب ترکاندن پوسته سخت صورتکهایی می گردد که در عرصه اجتماعی منادی تعاریفی واحد و سخت شده از هویت و نحوه رفتار و منش و .... می باشند . رییسی که می خواهد فقط رییس جلوه نماید ، کارمندی که در محیط کار فقط در پوسته سخت یک کارمند فرو می رود ، پادشاهی که بر روی تخت فرمانروایی اش تنها تصویر یک پادشاه قدرتمند را ارائه می دهد ، فرمانده ارتشی که در لباس فرماندهی اش الینه شده و به امر و نهی زیردستانش می پردازد و ...... همه و همه در فراز و فرود دیالوگهای طنز فرو می ریزند و هسته سخت آنها شکانده و خرد می شود . وقتی در یک نمایشنامه اعمال پادشاهی به هجو گرفته می شود و ابعاد شخصیتی اش مثل دروغگویی ، شکمبارگی ، ضعف نفس و .... وی در معرض نگاه و فهم دیگران قرار می گیرد ، تصویر کلی و نوعی پادشاه نیز دچار خدشه می گردد و این تصویر تبدیل به آدمی با چند هسته هویتی می شود که گاه هسته واقعی و و اصلی شان بسیار ضعیفتر و شکننده تر و حماقت آمیزتر از آن چیزی است که به دیگران از خود می نمایانند . و از این نگاه باید گفت که طنز همواره به تغییر و شالوده شکنی نظر دارد و طنز در صدد فروریختن است ، هر چند که ممکن است برای ساختن دوباره برنامه منسجم و مشخصی نداشته باشد . طنز دست در دست تمسخر ( که ذاتاً حامل لایه هایی از تحقیر نیز می باشد ) نظم ها و مرکزیت های جاری را به چالش گرفته و قالبها را به مبارزه فراخوانده و با شیوه ای آب زیرکانه زیرپای سنت را خالی می کند
طنز در صورت یافتن عرصه ای آزاد ، هیچ شخصیت و پایگاه و جایگاهی را از لبه تیز لودگی های خود مصون نمی دارد و بازتعریفی نو از گزاره های رسمی در خصوص تابوها ، کارکترها و ..... ارائه می دهد . طنز جدیت ها را درهم می کوبد و مشتهای گره کرده تمرکزگرایی را به سخره می گیرد و در انتها شاید توجه به این نکته مفید باشد که به هر حال طنز دارای سفره جداگانه ای برای خود است و هم سفره شدنش با هر کس و ایده و آرمان و ..... تنها برای زمان محدود و کوتاهی است ، چرا که شالوده شکنی مرام وی است وذکر این نکته با بیان این فرضیه در انتهای این مقال شاید دور از صدق نباشد که هر برنامه یا اثر طنزآلود ، افکار و اندیشه ها و منش های به اسارت گرفته توسط نظام ها و ساختارهای تمرکزگرا را به چالش می کشاند و با هدایت افکار به سمت نفی مرکزیت موجب نسبی گرایی در عرصه اندیشه و اعتقاد به هویت ها و ... می شود که در نهایت آزاد سازی این پتانسیل ها به ضرر و خسرا ن جبهه تمرکز گرا منجر می گردد. طنز حتی ساختارهای " خود " را که در صدد الینه شدن و سخت شدن است را درهم می شکند ، چه رسد به گزاره های خارج از خود که راحت تر در دسترس جراحی و کالبد شکافی قرار دارند .


زنی دست سه فرزندش را می گیرد و به پشت دیوارهای بلند اوین می رود . چهره اش خسته و کمی افسرده است ، اما چشمانش به باور دیدار با همسر دربندش مملو از امید است . سه فرزندش که هر سه تا پسر هم هستند به ترتیب از قد مادر شروع می شوند و به کوچکترین که دست مادر را رها نمی کند ختم می شود . هر سه سرما خورده و مریضند و سرفه می کنند . اما مادر علی رقم مریضی آنها ، دلش می خواست که با وی در شوق دیدار پدر دربندشان شریک باشند . مادر یکی شان را پویا صدا می کند ، دیگری را پارسا و سومی را پرهام . و نام مادر مهدیه است . کسی او را به خوبی نمی شناسد ، اما همسر زندانی اش باعث شده که امروز خیلی ها مهدیه محمدی را بشناسند .
مهدیه دیروز از طرف دادستانی مطلع شد که می تواند به دیدار شوهر زندانی اش برود و او که 35 روز در بی خبری مطلق از شوهر دربندش بود ، سرآسیمه کودکان دانش آموزش را آماده دیدار پدر نمود و راهی چمران شد تا به اوین برود . چمرانی که شوق استقلال و آزادی را برای جمهوری اسلامی داشت و جانش را بر سر این شوق نهاد .
مهدیه را شش ساعت معطل می کنند ، فرزند کوچکش شروع به نا آرامی کند ، چرا که مریض و خسته است . در پشت چشمان پسر بزرگش کلمات زیادی در حال جزر و مد هستند ولی در کنار مادر که در جوش و خروش است ، آرام فقط تماشا می کند و مهدیه مثل همیشه از حق احمد و خودش برای این دیدار سخن می گوید ، اما ..........
به مهدیه می گویند بازجوی احمد اجازه دیدار نمی دهد و به مهدیه و فرزندانش پس از شش ساعت انتظار و سرگردانی جواب نه می دهند ، چرا که احمد هنوز قصد آری گفتن ندارد ........
......................................
و من با خود فکر می کنم که اگر من زندانبان بودم و زن صدام با سه فرزند خردسال و نوجوان و مریضش به دم در زندان می آمد ، غیر ممکن بود که دلم طاقت بیاورد و آنان را از دیدار همسر و پدرشان محروم کنم . حتی اگر آن پدر و همسر صدام باشد .
فصلها فقط با طبیعت و در طبیعت معنا دارند . و ما آدمهای ساکن این شهر بی درو پیکر مثل همه فصلهایی که قبل از این گذراندیم ، باز در قشنگترین فصل سال ، پشت میزهای بی روح اداره ، اتراق می کنیم و تنها شاید بعضی اوقات از پنجره کپر گرفته اداره نگاهی به بیرون بیاندازیم و از سلطه این همه آلودگی بر آسمان زیبای پاییزی بهراسیم . و باز از همه زیبایی های پرزرق و برق این فصل محروم می مانیم . از صدای خش خش باد در میان درختان جنگل ، از ریزش دسته جمعی برگها بر روی زمین باران خورده ، از دیدن جنگل رنگارنگ پاییزی ، از راه رفتن بر روی برگهای زرد و خیس پاییز ، از دیدن پرستوهایی که بر روی سیم برق زمزمه مهاجرت سر می دهند . از دیدن برکه های کوچک آب بر روی زمین در یک صبح سرد پاییزی و ....... و ما زمان بسیار درازی است که از آغوش پر مهر طبیعت به بیرون خزیده ایم .

این مطلب را امروز ( البته با آب و تاب بیشتری ) در خصوص نقش ژنتیک و تربیت خانوادگی در شکل دهی شخصیت و هویت انسانهادر وبلاگ مثبت من مطالعه کردم . به نظرم جالب بود . من فقط مقایسه شخصیت و سرنوشت این دو نفر یعنی پروفسور تد کاژینسکی ( مرد سفید پوست ) و رولند جی فرایر جونیور ( مرد سیاه پوست ) را که مقایسه جالب و قابل تاملی است را اینجا می آورم .
مرد سفید پوستی که توسط پلیس ها سفت و سخت محافظت می شود در حومه شهر شیکاگو بدنیا می آید. "تد" (Ted) پدر و مادری فهیم و تحصیل کرده و بسیار باسواد و با مطالعه داشت که بطور فعال در تربیت کودک نقش بازی می کردند. پدر وی که سمت مهمی در یک مجموعه صنعتی داشت به پسر احساس نزدیکی بسیار می کرد. در مواقع بیکاری با او به دامن طبیعت می رفت و با او در موارد مختلف به بحث و گفتگو می پرداخت. مادر لیسانسیه امور آموزش و پرورش و او نیز با دقت و وسواس تربیت کودک را پی گیری می کرد. نیاز به زمان زیادی در دبستان نبود که معلم ها تشخیص دادند کودک یک نابغه ریاضی است و باید بعضی کلاسها را دو تا یکی بالا برود. در خانه اطاق مطالعه بزرگی برای او و برادر کوچکترش که او نیز از IQ بالائی برخوردار بود آماده کرده بودند. تد در سن ١۶ سالگی وارد دانشگاه هاروارد شد و از دست یکی از بزرگترین فلاسفه و منطقیون (Logicians) قرن بیستم یعنی ویلارد کوین (Willard Quine) توانست در امتحان آخر سال نمره ٩٩ (از ١٠٠) را کسب کند. تد پس از اخذ لیسانس از هاروارد وارد دانشگاه میشیگان شد و ابتدا فوق لیسانس ریاضی و سپس PHD خود را در همان ریاضیات از دانشگاه میشیگان اخذ نمود.
در این دوران تد موفق به حل مسئله ای شد که یکی از بزرگان ریاضی بنام جورج پیرانیان (George Piranian) قادر به حل آن نشده بود. یکی از اساتید دانشگاه میشیگان که در جلسه "دفاع از تز" تد حضور داشت گفت در تمام کشور بیش از ١٠ یا ١٢ نفر قادر نیستند آنچه که او می گوید درک کنند.
بالاخره تد به عنوان استادیار ریاضی کار خود را در یکی از بهترین دپارتمان های ریاضی جهان یعنی دانشگاه برکلی آغاز نمود.
و مرد سیاه پوستی که عکسش در بالا قرار دارد در دیتونا بیچ (Daytona Beach) فلوریدا بدنیا آمد. زمانی که رولند (Roland) بیش از دو سال نداشت مادر وی را ترک کرد و او را با یک پدر الکلی تنها گذارد. پدر او را با شیلنگی که یک سر آن فلزی بود مورد کتک های وحشیانه قرار می داد. زمانی که ١١ ساله شد برای اولین بار صاحب یک درخت کریسمس شد و از این نظر در پوست خود نمی گنجد. یک شب که در عالم رویاهای کودکانه خود در مورد بابا نوئل مشغول آرایش درخت کریسمس کوچولوی خود بود صدای فریاد زنی از آشپزخانه برخاست. پدر او زنی را که به خانه آورده بود آن چنان مورد ضرب و شتم قرار داد که دندان زن نگون بخت به زیر درخت کریسمس رولند پرتاب شد در حالیکه او وحشت زده و هراسان ناظر این صحنه دلخراش بود. زندگی پدری که پس از شکست های پی در پی در زندگی قمار را نیز به مشروب خواری اضافه کرده بود بسرعت رو به تباهی رفت.
رولند در ١٣ سالگی برای آنکه بتواند شغلی در مک دونالد بدست آورد یک برگه هویت برای خود جعل کرد و پس از آن هر وقت موقعیتی بدست می آمد از صندوق پول می دزدید. در همین اوان به کار خرید و فروش مواد مخدر کشیده شد و در حادثه ای نزدیک بود مرد سفید پوستی را با
تد کاژینسکی (Ted Kaczynski) در تابستان ١٩۶٩ دانشگاه برکلی را ترک کرده و به مونتانا نقل مکان می کند. تد زندگی را در یک کابین بدون برق و بدون آب آغاز می کند و روزگار خود را با خوردن گوشت حیواناتی که از راه شکار بدست می آورد ادامه می دهد. پدر و مادر که نگران حال او هستند برای او گهگاه پولهایی را حواله می کنند. سالها بسرعت سپری می شوند تا اینکه اولین بمب پستی که برای یک استاد دانشگاه فرستاده شده بود در سال ١٩٧٨ در دست یک افسر پلیس منفجر می شود و متعاقب آن، انفجار بمب دیگری در بخش بار یک هواپیما بوئینگ ٧٢٧ خبر از شخصی می دهد که به گفته FBI از درجه هوش بالائی برخوردار است و بدلائلی نامشخص دست به کشتن و عملیات تروریستی می زند. از این تاریخ فرد بمب گذار که مسئول عملیات مذکور بود توسط پلیس به نام Unabomber که مخفف (University & Airline Bomber) بود معرفی شده و تیتر روزنامه ها پی در پی خبر از عملیات Unabomber می دادند.
عملیات بعدی Unabomber منجر به کشته شدن ٣ تن (از جمله یک فروشنده مغازه فروش کامپیوتر) و مجروح شدن ٢٣ تن (در میان آنها بسیاری دست و انگشتان خود را از دست دادند) گردید. FBI که از دستگیری او عاجز مانده بود فقط به یک معجزه دلبسته بود.
عاقبت در سال ١٩٩۵ نیویورک تایمز نامه ای دریافت کرد که در آن فرد بمب گذار نوشته بود که تنها در صورتی حاضر است دست از عملیات تروریستی بکشد که نیویورک تایمز مانیفست او را با عنوان "جامعه صنعتی و آینده آن" (Industrial Society and its Future) منتشر نماید. او در این مانیفست از این بحث می کرد که تاکتیک های بکار رفته توسط وی برای جلب نظر مردم دنیا لازم بوده است چرا که تنها راهی بوده که او را قادر ساخته توجه مردم به مسئله "نابودی آزادی" نوع انسان که لازمه تکنولوژی مدرن و نظام دارای "سازمانهای بزرگ" است جلب نماید.
نهایتا پلیس نتوانست وی را دستگیر نماید اما برادر او با مشاهده مانیفست و محتوای نوشته شده متوجه شد که نویسنده کسی جز تد نیست. با مراجعه برادر تد به پلیس وی در کوتاه مدتی دستگیر و برای فرار از مجازات اعدام به تمام اتهامات خود اقرار کرد.
تد کاژینسکی متولد ١٩۴٢ امروز در سن ۶۵ سالگی در حبس ابد بسر می برد و در برگه شناسائی او در مقابل ردیف شغل از او به عنوان ریاضیدان و پروفسور دانشگاه یاد گردیده است. تد کاژینسکی یک آنارشیست بود ولی صرف گرایش به افکار آنارشیستی توجیه گر اعمال او نیست چنانکه نوآم چامسکی و بسیاری از متفکران آمریکائی نیز امروز گرایشهای آنارشیستی دارند و آنرا انکار هم نمی کنند.
کودک دوم یعنی رولند جی فرایر جونیور (Roland G. Fryer Jr.) سیاه پوست، متولد ١٩٧٧ بنا به گفته خودش بین ٨ تا ١٠ تن از اطرافیان نزدیک خود را در جریان اعمال مجرمانه از دست داد. در سن ١٨ سالگی حادثه یک دستگیری بدست پلیس زنگ خطر را برای او به صدا درآورد و یکباره طوفان تغییر در زندگی او وزیدن گرفت. بدلیل اینکه ورزشکار خوبی بود از دانشگاه تگزاس بورس ورزشی دریافت کرد و ظرف دو سال و نیم موفق به اخذ لیسانس و سپس در سال ٢٠٠٢ دکترای خود را از دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا دریافت نمود. رولند متوقف نشد و دوره فوق دکترا در اقتصاد را در دانشگاه شیکاگو زیر نظر یکی از برجسته ترین اقتصاددانان آمریکا (منظور من تائید نقطه نظرهای این اقتصاددان نیست) بنام گری بکر (Gary Becker) تکمیل نمود. او امروز در سن ٣٠ سالگی یکی از ستارگان در حال اوج دانشگاه هاروارد و مدرس دانشگاه مزبور است. نیویورک تایمز در مقاله ای بسیار بلند به نقل از یکی از اساتید هاروارد می نویسد، رولند، یک تئوریسین اقتصاد درجه اول است.
آنگونه که ستیون لویت (Steven Levitt) در کتاب پرفروش خود فریکونومیکس (Freakonomics) می گوید، می توان اینگونه نتیجه گرفت که نهایتا تاثیر والدین در حد آن چیزی است که "هستند" نه آن چه برای کودک "انجام می دهند". تاثیر آنان بر رفتار کودک آنجا شروع می شود که فردی باهوش، تحصیل کرده دارای امکانات مالی بهتر و سخت کوش هستند که با فردی با مشخصات مشابه ازدواج کرده اند. (البته ضرری ندارد که نوعدوست، صادق و صمیمی، متفکر، کنجکاو در امور جهان و دوستدار انسانیت هم باشند) اما به گفته لویت زمانی که شروع به تلاش "بیش از حد" برای کنترل رفتار کودک و تربیت او به نحوی که خود می خواهند، می کنند دیگر کمی دیر شده است. تمام زحمت و خرج دنیا از این نقطه ببعد تاثیر چندانی در شکل دادن شخصیت کودک ندارد زیرا که کودک پیشاپیش سهم عمده پدر و مادر را از آنچه که آنان "هستند" اخذ کرده است.
البته به نظر می آید نتیجه گیری استیون لویت در رابطه با داستان این دو نفر دچار تناقض گویی شود . چرا که مشخصات شخصیتی پدر و مادر تد کاژینسکی مبین این است که آنها می توانند فرزاندان خوب و موفقی داشته باشند . و برعکس مشخصات پدر و مادر رولند گزاره ای معکوس را می نمایاند . پس باید به سراغ چیزهای دیگری رفت ........ شاید مهمترین آنها آگاهی و دریافت هایی است که شخص پس از اینکه به سنین تجزیه و تحلیل های معرفتی رسید ، پس از دریافت در قالب تفکرات یا اعتقاداتش قبول می کند و البته نقش جبرهای اجتماعی نباید فراموش شود و همینطور خیلی چیزهای دیگر .......
ضمنا ً متن کامل مانفیست این آقای تد کاژینسکی با عنوان جامعه صنعتی و آینده آن از آدرس ذیل به زبان انگلیسی قابل دریافت است :
باور کنیم که همه چیز شیشه ای شده است . باورکنیم مرزها ، خانه ها و اتاقها با شیشه محصورند . باورکنیم که دیوار برلین نماد هر چه دیوار سیمانی و آهنین بود که فرو ریخت . باورکنیم که دیگر نمی توان برای کسی یا عده ای نقشه کشید و هیچکس خبر دار نشود . باورکنیم که نتیجه آزمایش دی ان ای دامنی را که بیل آلوده کرد ، قبل از اینکه هیلاری خبردار شود ، پسر یمنی در لپ تاپش تماشا کرد . باورکنیم که لحظه لحظه جنایت هوتو ها علیه توتسی ها را چشمان تنگ دخترک ژاپنی به نظاره نشست . باورکنیم که چهره و پروفایل تک تک افرادی که در خیابانها و نمایشگاه ها با سلاح گرم و سرد و نعره و عربده می خواستند سبب رعب و وحشت شوند بر روی اکران شیشه ای وب در برابر نگاه همگان قرار می گیرد . باور کنیم تابوها عوض شده اند . باور کنیم تابو ها عوض شده اند . باور کنیم تابو ها عوض شده اند . باورکنیم که خیلی ها باراک را بخاطر نوبل گرفتنش تحسین کرده اند . باور کنیم که دیگر بخاطر اینکه ما ، ما هستیم تطهیر نمی شویم و آنها فقط بخاطر اینکه آنها هستند گناهکار و در ذمه شیطان نیستند . باور کنیم که مردم دیگر حرفهایی را که باید بشنوند انتخاب می کنند . باور کنیم که مردم صاحب ایمانی دیگر شده اند . باور کنیم که تابو ها عوض شده اند . باور کنیم که تابو ها عوض شده اند و باور کنیم که به زودی دنیا فقط یک تابو خواهد داشت : یک تابو که نامش تابو است ، فقط یک تابو
( سمت راست ) دبیر سرویس سیاسی " ایران " آقای حسن روزی طلب که حقا ً و انصافاً در طلب روزی هستند ، در میان حمله کنندگان به آقای کروبی در نمایشگاه مطبوعات (سمت چپ )
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|