X
تبلیغات
شمس پرنده - بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
 
شخصی و .......
 

    

آلبرت اینشتین : انسان جزئی است از یک کل که ما آن را ((عالم)) می نامیم . جزئی که محدود به زمان و فضا است .او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه عالم تجربه می کند . که می توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست .این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند . وظیفه دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترش دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیباییهایش در بر گیرد .هیچکس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت درونی است .                                                  

جوهره و ذات واحد آدمیان ( همه آدمیان کره زمین ) با همه تفاوتها ، توفیرها و چند پارگی ها ی ملموس ، گزاره ای است که وزنه سنگین اعتقادم را بسوی گرانش خود می کشد . امروز با بازخوانی این بیت از سعدی احساس کردم که می توان همه شش میلیارد و خورده ای جمعیت زمین را یک پیکره بسیار بزرگ از آدمیان دانست که همه وقایع پیرامونش را می شود در دو فضای اختصاصی و عمومی تحلیل و توجیه نمود .

  البته برخی از کنش های یک فرد – یک جامعه – یک ملت – یک قاره – یک جزیره – یک شهر – یک تاریخ – یک خانواده و ...... درگیر واکنشهای نعل به نعل خواهد شد تا تساوی ابطال ناپذیر عمل و عکس العمل کارآیی اش را همواره به رخ هستی و جهان بکشد . اما بنظر می آید کنشهای فردی به واسطه پیوستگی دانه ها با رج و افراد با فضای اجتماعی پیرامون ، دارای پیامدها و اثراتی گسترده تر نیز می باشند .

  بطور مثال حالات روحی و روانی یک فرد امکان تکثر و نشت اجتماعی دارد و برعکس مشخصه های اجتماعی قابلیت نفوذ در رخنه های فردیت نفوس متشکله را در جامعه خواهد داشت  و این است که در اپیدمی های اجتماعی گاه اتفاقاتی که بر یک فرد نازل می شود از جنبه فردی تحلیل پذیر نیست اما یک دیدگاه کلیت گرا ، نظیر آنچه که سعدی می گوید می تواند بسیاری از وقایع را توجیه یا تثبیت نماید .

  اینکه چرا در یک مقطع زمانی خاص عده زیادی از مردم دچار آلزایمر و سرطان و طاعون و زلزله و ... می شوند ؟ اینکه چرا همزمان هیتلر و موسولینی و فرانکو و استالین ظهور می کنند ؟ اینکه چرا چند ویژگی خاص به عنوان ارزش های اخلاقی ، دوره ای طولانی از تاریخ و بر گستره وسیعی از جغرافیا حاکم می شود و سیل و یخبندان و طوفان و بیماری همه گیر باعث کشتار مردم بی گناه نیز می شود و .....

   در واقع این بلایا بر بخشی از آن پیکره کلی فرود می آید ، چرا که آن پیکره نیز بیماری ها و آسیب های خاص خود را دارد که اگر چه ممکن است عرصه هایی از فردیت نفوس را مبتلا سازد ، اما آن پیامد کاملاً متعلق به عرصه فردی نیست . لااقل نه در عرصه خود آگاه فردیت . و اینجا یک تقابل پیوسته و در عین حال گسسته رفتاری به وجود می آید که تحلیل های خطی و  ریاضی را به بن بست می کشد و آن اینکه خراب کردن گوشه ای از یک شبکه بافته شده منظم یک عنکبوت هم آن شبکه چند کانونه  را خراب می کند و هم خراب نمی کند .کل می تواند بر جزء  تاثیر گذارد  اما نه به تمامیت و جزء می تواند بر کل تاثیر نهد اما باز نه به تمامیت و چالش مهم این معما همینجاست که قدرت و ماهیت عملکردشان بسیار مشابه یکدیگر است و این است که ممکن است معادلات اذهان مبتنی بر تحلیل خطی در این فضای گفتمانی ناکار آمد و باطل از کار در آید و شاهد آن شویم که  گاه جزء بر یک پهنه  از کل مستولی گردد و یا اینکه کل قادر به تحکیم ابزارهای سلطه اش بر پهنه رفتارها و اعتقادات یک جزء نباشد .

  در هر دو فیلم آواتار و ماتریکس ( ماتریکس سه ) شاهد بکارگیری آدمهای آهنی غول پیکری هستیم که  درون شان  اتاق فرمانی تعبیه شده است که از درون آن توسط یک انسان کنترل و راهبری می شوند  و با کنترل سرنشین اش راه می رود ، مشت می زند ، حمله می کند و با گامهای سنگینش هر چیز که در سر راه باشد را له و لورده می کند و .... شاید بتوان کلیت این جمعیت شش میلیارد و خورده ای را به چنین پیکره ای تشبیه نمود که احتمالاً نقاط تقابل اذهان افراد سبب کارکرد اتاق فرمان و راهبری آن می شود . ( از ابعادی شبیه آنچه که هگل در پدیدارشناسی روح می گوید : حرکتی تکاملی و بین الاذهانی  ) اما آنچه که مسلم است این است که این کلیت به هیچ وجه حتی حاصل جمع برآیند ذهنی تک تک افراد نیست و خود دارای ماهیتی مستقل و جدا می باشد .

   و اینجاست که در این پارادایم می توان بسیاری از گزاره های دینی و عرفانی را در خصوص قدرت ذهن ، قدرت جمع ، تغییرات بزرگ توسط تجمعات کوچک و ..... تعبیر و توجیه نمود . در انجیل و در قرآن آمده است که حتی اگر دو نفر دارای یک عقیده باشند می توانند جهانی را تغییر دهند – اگر ده نفر همدل باشند بر صد و حتی هزار نفر پیروز هستند و اینکه طومار حیات یک جامعه می تواند با گناه چند نفر در هم پیچیده شود و ...   و جوهر کلام اینکه در اوراق این کتب کهن ماتریس پیچیده ایی از ارتباط  کوانتومی جزء و کل تصویر می گردد که با پارادایم های کاربردی معاصر و روزمره متفاوت است . و البته اینجا  مناسبت دارد تا از دو همزاد سیاه و سپید جدایی ناپذیر از یکدیگر که همه سناریو های انتخابی را باتفاق یکدیگر ایفای نقش می نمایند  دعوت نمود تا در حضورشان  در مورد نقش شان در سناریو ها به گفتگو نشست : جبر و اختیار

  با چنین برداشتی از جزء و کل می توان جبر و اختیار را نیز همانند ین و یان در یک قالب واحد هر چند حاوی دو رنگ سیاه و سفید تحلیل و تبیین نمود که با هم و به اتفاق  نقش آفرینی می کنند و از یکدیگر جدا نیستند . جبر هست چون اختیار هست و بر عکس .

  همه در پیکر کلی از قوانین راهبری و هدایت کلی پیکره پیروی می کنیم ، اما می توانیم کلیت های گسسته و کوچکی را ایجاد کنیم تا بر کل تاثیر بگذارد و حتی جهت حرکت و هارمونی موجود را تغییر دهیم . لا جبرا و لا اختیارا .....   اینجاست که گاه باید سلطه کوبنده و اقتدارگرای کل را اذعان نمود و در عین حال می توان چشم اندازی را تصویر نمود که جزء با مضروب نمودن نقاط تقابلش با اجزای مشابه ، سبب ایجاد یک کلیت دگرگون شود که در صورت داشتن انرژی آغاز گر کافی ، می تواند بر کلیت تاثیر گذارد و حتی آن را تغییر دهد .

  و اما یک نکته : چه چیزی کل یا جزء را مجذوب  یا مجبور به تغییر می کند ؟ چه چیز سبب می شود که کل با همه بزرگی اش منکوب اراده یک جزء یا یک کلیت کوچک برای تغییر شود ؟ قوانین حاکم بر تغییر چیست ؟ آیا این قوانین متافیزیکی است ؟ مثلاً پیروزی حق – پیروزی مستضعفین – نابودی ظالمین – بهشت رفتن نیکان و .... آیا اجزاء بی شمار واقعیت هایی که ما در آنها شناوریم خود در مجموع دارای یک روح راهبری و هدایت کننده می شوند ؟ البته گزینه دوم نیز خود محتاج به یکسری گزاره های ما تقدم ماورایی  و متافیزیکی است . اینکه مثلاً ظالم بر اثر ظلم کردن از درون فرسوده و تضعیف گردد و ناگهان در اوج قدرت از پا بیافتد – اینکه آه مظلوم در نهایت سبب شود که روزگار بسود او دگرگون شود – اینکه تعلق خاطر انسان به زیبایی ها سبب حرکت تکاملی آدمیان بسوی تکریم عدالت و زیبایی ها شود و ..... بنظر می آید حتی اگر این گرایش کلی منتج از اجزای بی شمار واقعیت هایی باشد که در فضای اطرافمان شناور هستند – باز ماتقدم و متافیزیکی هستند .

  و اما ماتریس تغییر با همه پیچیدگی و اسرارش یک قانون ملموس و تعطیل ناپذیر دارد و آن اینکه همیشگی و جاری و مستمر است . اجزا ثابت و ساکن نیستند – در خود می تنند ، در اجزای مجاور می پیچند و بر کلیت های کوچک تاثیر می گذارند و کلیت های کوچک بر پیکره کلی و بزرگ تاثیر می گذارد و اینگونه است که تغییر قانون است و قانون همان تغییر است . هر چند که یک لبه اش در نگاه برخی مبتنی بر عدالت و نیکی است و یک لبه اش در منظر برخی دیگر مبتنی بر بی عدالتی و تباهی .  

                   

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 14:43  توسط رویا روستا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM