خیلی وقتا مدل زندگی اینجوری میشه که
از تعدادی پله بالا میری
و پله ها جوری پشت سرت فرو می ریزند
که دیگه نمی تونی به جای اولت برگردی .....
گویا تنها رسالت این پله ها اینه که
یکبار مثل یه راه بی بازگشت
خودشونو سر راه قدمهات قرار بدند
مثل اتفاق هایی که تو زندگی میافته
و دیگه نمی شه به وضعیت ماقبل اون رجوع کرد
مثل دلگیری از یه نفر
که ممکنه هرگز زدوده نشه
مثل دانستن
که بعد از رخ دادن
دیگه قابل برگشت به وضعیت قبل از خودش نیست
اگرچه دلم گاهی میخواهد
در یک صبح بدوی مه گرفته
با صدای یک خروس وظیفه شناس
در یک روستای فراموش شده جغرافیایی
از خواب بیدار شم
و مدتها فکر کنم و هیچ توده اطلاعاتی وجود نداشته باشه
که به من هجوم بیاره
و من تنها به این بیاندیشم که دست و صورتمو بشورم
کمی شیر و نان بخورم
و بعد به لب رودخانه بروم و ........
اما......
اما پله های برگشت به این وضعیت فرو ریخته اند
و من احساس می کنم
در حال نزدیک شدن به پرتگاه ماتریکس ام
پرتگاهی که آبستن یک هبوط تازه ست
هبوط به به سرزمینی تازه
و پشت سر گذاشتن همه حافظه - حواس و ادراکاتی
که تاکنون من را برای من تعریف می کرد
پرتگاهی که در پشت سرش
همه پله های بازگشت فروریخته اند
