مترسک

مترسک یک شبه انسان پوشالیست

که برای حفاظت از اموالمان زمانی که به کشاورزی مشغول بودیم آفریدیم .

لباس خود را به او می پوشانیم و با پوشال پرش می کنیم و برای ترساندن مهاجمان به اموال ( مزارع مان ) او را در وسط مزرعه می کاریم.

این نقش سمبلیک و بیرونی خودمان است که سخت به محافظت از اموالمان پرداخته ایم.

این نقش باعث می شود تا :

- مسخره بنظر بیاییم

- قابل ترحم باشیم

- در یک نقطه سکون یابیم

- نتوانیم عاشق شویم چون قلبی نداریم.

- در مقابل باد و باران و گرما بدون حفاظ باشیم.

- با هر نسیمی به رقصی ناخواسته مشغول شویم

- نتوانیم بیاندیشیم

- فقط گول زننده باشیم هر چند صاحبان اصلی ما از ماهیت واقعی مان کاملا باخبرند.

- و ...............

همانطور که الان همه در حال چنین نقش آفرینی هستیم ، آسمیلاسیون توسط کار شغل پول پست ......

.......................تا زمانی که به برهوت واقعیت برسیم .

Snowpiercer

رستگاری در رسیدن به بخش فرست کلاس قطار نیست . رستگاری در پیاده شدن از قطاره

میان گریه میخندم . میان خنده می گریم

کیم عزیز توفیق دیدار از نزدیک تو را ندارم . وگرنه هنگام دیدار تو هم میخندیدم و هم حتما گریه میکردم . خیلی زیاد ..... و نه مثل گریه های نمایشی این دخترکان سرباز دور و برت . من گریه و خنده واقعی می کردم اونم از ته دل و مغزم . کیم عزیز فقط  کاش یکبار برای ما تعریف کنی چطور از سرزمین لی لی پوت به کره شمالی پرت شدی ؟ هر چقدر خودم فکر میکنم فکرم به جایی نمیرسه . البته یه امکان هست ، میتونه تقصیر این گالیور بدجنس باشه . حقش بود  که با بند کفشاتون محکم به یه صخره ای ، کوهی تخته بندش میکردید. واقعا حقش بود. ای گالیور بد ذات .

بهای نابرابری

 

 

 

من دارم تاوان نابرابری ها رو میدم

من دارم بهای صف بندی شیطان رو میدم

من دارم بهای رشوه دادن های ابلیس رو میدم

من دارم  هزینه مجازات شستشوی کدهای طلایی خلقت رو میدم

من سرباز پیاده ارتش تاریکی هستم

من سرباز سیاه در خانه سیاهی ام

من ویروسم - ویروس انسانیت

من کشت شده آزمایشگاه دشمنانم

********

هر چند به بهای ناقص شدن سلولهای بنیادی همه انسانهای روی زمین ........

گنوستیسم و القاعده

پس از اینکه مدتها و مدتها در غار تنهایی خود تنها نشسته بودم و در عالم تنهایی و تاریکی غار خود بر روی کلمه Gnosticism  تمرکز کرده بودم و نظاره گر دنیای کوانتومی عالم مثال غارم بودم و مدام از بابل و آشور و شوش به چین و ماچین و از آنجا به شهر افسس و سامرا و  بدون درنگ به اسکندریه و اقصر می رفتم واز آنجا به دربار موبدان در ایران می آمدم و در محضر مانی و مزدک  نشسته  و سپس به کلیسای رم می رفتم و به دنبال همه این سلوک ها  به توصیف هخالوت ها تمرکز می کردم و با ارابه مرکبا به سفیروتها فکر می کردم و در هیاکل النور سهروردی تلاش می نمودم که بتوانم پلکهایم را بگشایم و به دیدن در نور با نور عادت کنم  .........و در میانه کتاب پژوهشی hans Jonas  بخودم استراحتی دادم و گفتم سری به بیرون از غار بزنم و ببینم دنیا در هنگام نزول و صعود خورشید آسمان در چه حال و روزیست ؟ بسراغ  اخوان المسلمین معاصر در مصر رفتم - سرزمین راز آمیزی که گویا همه چیز از آنجا شروع می شود - و پرت شدم به میدان جنگ داعش و القاعده و جبهه النصره و بوکو حرام در پاکستان و افغانستان و عربستان و عراق و سوریه و لیبی و اردن و نیویورک و قاهره و کنیا و سومالی و ..........و وقتی میخواهم ربط آن را با این بدانم در هیبت اسب سیاهی فرو میروم که مدام از حصارها در حال پریدن است و هیچ قراری را نمی گزیند. که همه قرار ها ترسناکند و بوی نای لاشه و خون می دهند .

معادله پیچیده و غامضی است و چه کسی میتواند  گره های پیچیده این معما را با دستان اندیشه موشکافانه اش بگشاید که چرا جوان شیک و مرفه اروپایی با زحمت و مرارت خود را به ترکیه  و سپس به عراق و سوریه  می رساند تا سرباز ظواهری و زرقاوی و ملا عمر و عدنانی و شیشانی و..... بشود ؟ شاید بتوانم حضور جوانان جنگ زده و مصیبت زده عراقی و سوری و اردنی و .....را در القاعده و داعش با تئوری های روانشناسی اجتماعی توجیه کنیم ولی حضور فوج فوج جوانان سرزمین های دیگر را چطور ؟

  چطور دختران آلمانی ، ایتالیایی و فرانسوی و آمریکایی وحشت سفر به دل سرزمین جنگ زده و بدون امکانات عراق و شام را برخود هموار می کنند و با شرکت در جهاد نکاح با یکی از آن سربازان نشناخته و ندیده ازدواج می کنند و بچه دار میشوند ؟

 شاید باید به دنبال پایه های مشترکی بین نگاه جوانان این دو سرزمین بگردیم . اینکه ساختار عقلانی و اندیشه ای شان علی رقم ظاهر متفاوتشان ، یکی است . اصلا چرا باید فکر کنیم جوان شیک و مرفه آلمانی با موهای طلایی و تمیزش که در اتاقش اینترنت و آیفون و هارد و ساعت هوشمند و ...... دارد با جوان عراقی جنگ زده  محروم  عراقی که یک دمپایی پاره پلاستیکی و یک پولیور سوراخ سوراخ پوشیده متفاوت است ؟ اصلا مگر یکی از مهمترین بانیان این جنبش - بن لادن - از ثروتمندترین اقشار جامعه طبقاتی عربستان نبود ؟ مگر ایمن الظواهری مرد شماره 2 القاعده ،  پزشک متخصص و موفق مصری ، عروسی اش را در لوکس ترین هتل قاهره - اینتر کنتیننتال _برگزار نکرده بود ؟ مگر .....

  شاید میخواهم به سراغ نظریه آقای  Rupert Sheldrake بروم و تئوری مورفیک رزونانس تامل بر انگیزش ،  شاید تغییر اساسی باید در حافظه جمعی رخ دهد نه در زندگی فردی تک تک ما و آنهم در مقیاس حافظه جمعی سیاره  .

ضالین

در پیشانی قران و در سوره پر رمز و راز حمد ، از نام گروهی پرده برداری میشود که صفتشان گمراهیست ....گروهی رها شده و خارج از محدوده غضب و نعمت الهی .... ضالین ! گروهی که گویا راه خود را بیراهه انتخاب می کنند و رهرو بیراهه می شوند و در این سلوک کوهی بر آنان فرود نمی آید ، طاعون نسلشان را برنمی اندازد ، سیل آنان را غرق نمی کند . آنان ضالینند و در بیراهه و تاریکی گام برمی دارند ، نعمت های قدسی از آنان دریغ داشته می شود ، اما جزو مغضوبین نیستند و گمراه هانه در مسیر خود سلوک می کنند .

زباله انسانی

مدتی پیش تو یه مقاله  با عبارت زباله انسانی آشنا شدم و هر از چند گاهی این عبارت میاد و توی ذهنم سرک میکشه ...و ناخودآگاه حس تحقیر بدی سرتا پای افکارم رو در بر میگیره ....آخه من هم نقطه اشتراک زیادی با همه مصداقهای این عبارت دارم.

Related image

وقتی به این واژه فکر میکنم دقیقا این صحنه world war z  برام تداعی میشه و چه احساس بدی که من هم میان این زباله ها هستمممممممممممممممممممممممممممممم.

کاش یکی به سوال من جواب بده کی این همه زباله انسانی تولید کرده ؟ چطور این همه زباله انسانی تولید شده ؟ با این همه زباله انسانی چیکار میکنند ؟عاقبت زباله های انسانی چی میشه ؟چه راهی برای توقف تولید زباله های انسانی وجود داره ؟

out the box

to break free we need to think outside the box

خداوندا ما را از جعبه های تو در تویی که در آن گرفتاریم رهایی بخش .....

ای کریم

بساط خود را در کنار دروازه شهر پهن نموده ام چرا که دروازه شهر محل عبور غریبه هاست و شنیده ام که تو چون غریبه می نمایی

خود را به هیبت گدایی آراسته ام چرا که شنیده ام تو کریم و بخشنده ای

و من در سر راهی که شاید گذر کنی گدایی می کنم و خود را به خاک قدومت می سایم .... دیگر کارم از عاشقی گذشته و به سرگشتگی رسیده ........

ای غریبه آشنا به این گدا مرحمتی کن ......

یکی و همه

we are all one

and .... all is one

جانا

سوختم چه آتشی نگاه تو دارد .....آخر دلم دل تو را ......به دست آرد
بی تو کویر خشک و خالیم مرا ببین چه حالیم ......باران تو اگر نبارد

جانا دلم ربوده ای فریبانه ....به انتظار تو غریبانه نشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبرانه
جانا به غم نشانده ای دل ما را بیا و دریاب من تنها را که خسته ام از این زمانه

فریاد.. مرا تو برده ای دگر از یاد ..شکسته ام من ...هر چه بادا باد رها چو برگ خسته در باد
جانم تویی چو زلف تو پریشانم خزان منم که غرق بارانم بیا دگر نمیتوانم

جانا دلم ربوده ای فریبانه به انتظار تو غریبانه نشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبرانه
جانا به غم نشانده ای دل ما را بیا و دریاب من تنها را که خسته ام از این زمانه

جانا دلم ربوده ای فریبانه به انتظار تو غریبانه نشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبرانه
جانا به غم نشانده ای دل ما را بیا و دریاب من تنها را که خسته ام از این زمانه 

بدرقه شایگان

داستان تولد

According to tradition, the Buddha was born the forest grove of Lumbini, when his mother suddenly went into labor while traveling between palaces.  She supported herself by holding onto the branch of a tree, and after the future Buddha was born

فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکَانًا قَصِیًّا ﴿٢٢﴾ فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا ﴿٢٣﴾ فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا ﴿٢٤﴾ وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا ﴿٢٥﴾ فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا 

 متن اول بخشی از داستان تولد بودا و متن دوم بخشی از داستان تولد حضرت عیسی (ع) در قرآن است . نکته جالب توجه برای من چند شباهت بظاهر کوچک اما رمز آمیز و مهم در این دو داستان بود .

- در هر دو داستان مادر برای زایمان در نقطه ای دور از خانه به سر می برد. مادر بودا در جنگل لامبینی و مادر عیسی در مکانی دور دست ( دور از شهر )

- در هر دو داستان در هنگام تولد برای کاهش درد زایمان درختی با شاخه هایش دستاویز قرار می گیرند . در داستان تولد بودا از درخت های مختلف نام برده شده و من در یک منبع نام درخت خرما را هم دیدم و اینکه مادر بودا دستاویز شاخه های درخت خرما شد و از آن تناول کرد و در داستان تولد حضرت عیسی نیز حضرت مریم از شاخه درخت خرما هنگام زایمان خرمای تازه تناول می کنند و .......

شباهت های دیگر :

he immediately took seven paces to the East, and proclaimed in loud voice that this was his last birth, and that during this life he would attain full enlightenment

وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًا شَرْقِيًّا

فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا

قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا

وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا

وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا

بودا هنگام تولدش چند قدم به سوی شرق برداشت - محل تولد حضرت عیسی در یک نقطه دور دست شرقی بود و حضرت مریم در یک نقطه دور دست شرقی بسر می برد ( در هنگام زایمان ) - بودا هنگام تولد سخن گفت و سخنانش بیانگر روشن بینی و حکمت بود - حضرت عیسی نیز هنگام تولد سخنانی بر زبان راند که نشانه حکمت و دانایی اش بود .

 این شباهت ها برای من بسیار جالب و عجیب بود خصوصاً اینکه قبلاً سایت های زیادی را مرور کرده بودم که مدعی بودند حضرت عیسی همان بودا بوده است و یا اینکه حضرت عیسی ایامی را در سرزمین شرق مثلاً نپال و هیمالیا و ..... بسر برده است و یا اینکه حضرت عیسی بودا را ملاقات نموده و .......

https://owlcation.com/humanities/The-Many-Similarities-Between-Jesus-and-Buddha

https://en.wikipedia.org/wiki/Unknown_years_of_Jesus

گذشته از این فرضیه ها ... شباهت ها ی موجود در داستان تولد حضرت عیسی و بودا ،  تامل و ژرف نگری افزونتری را می طلبد.

مو به مو آمده ام

بچرخا در برم   بچرخا در برم رقص کنان گو
مرا مستم کن و  مرا مستم کن و نعره زنان گو
کو به کو آمدم  مو به مو آمده م

تار گیسوی تو دیدم سمت او آمده م
مو به مو آمده م من کو به کو آمده م

ایمان مرا عقل مرا هوش مرا برد چشمان تو
دل داده ی او گشتم و میکشد مرا خم ابروی تو

سراب آزادی

بیشتر اوقات مثل کودکان سرخوش کارتونها می اندیشم که لااقل در جهان ذهنیت و افکارم در میان دشتهای سرسبز آزادانه می توانم بدور از هر غل و زنجیری به هر سو که می خواهم بدوم و بروم و شاد باشم و از احساس آزادی سرریز گردم  و...... برخی اوقات هم مثل الان نویسنده این مقاله مرا با طنابی که به درون پوست و گوشتم نفوذ کرده به درختی خشکیده محکم بسته و در یک کویر سوزان و تفدیده تنها رها کرده ...... و من حتی نمی توانم انگشت های خود را در پیچش این طنابها تکان بدهم ......

https://www.metapsychosis.com/the-case-against-liberation/