مغز کهنه - مغزنو : سنت و مدرنیسم همینجا توی ساختار مغز ما

    خب امروز با مفهوم مغز کهنه و مغز نو آشنا شدم - و لازمه که فعلاً زمان لازمی را با این مفهوم مراقبه کنم .....یعنی آرام و ساکت بدون حرکت باشم و فقط به مصداق ها و پیامدهای این دو واژه ترکیبی فکر کنم . مثل یک نوزاد که هر روز و یا شاید هر لحظه با تجربه تازه ای مواجه میشود - من بیچاره هم باید هر روز با معنای تازه ای توی زندگیم برخورد کنم که کلی باید ساختارهای مغزم رو با این معنای تازه تغییر بدم - همش تغییر همش تغییر همش تغییر !!!!!!!!!!!!کی این مغز بیچاره میتونه به دانسته هاش مطمئن بشه و باد تو غبغبش بندازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

  همانطور که در پست قبل اشاره کردم ذهنم مشغول تفکر در خصوص کارکرد ترس در حوزه روانشناسی اجتماعیه .......و یکی از وجوه این مشغولیت بررسی کارکرد مغز انسان به هنگام ترس و وحشته ...... خب شما گاهی در مواجهه با یک موضوع راه حلهای مختلفی به ذهن تون میرسه  و آسودگی و آسایش لازم را برای انتخاب بهترین راه دارید - اما گاهی در برابر موقعیتی قرار می گیرید که مغزتان تنها دو راه و یا شاید فقط یک راه را در مقابلتان قرار میده مثلاً زمانی که بسیار بسیار خشمگین هستید یا بسیار ترسیدید یا در مقابل یک خطر بزرگ قرار گرفتید که اصطلاحاً می گویند فرار یا مقابله .....  fight or flight  

 عصب شناسان می گویند این کارکرد مربوط به بخشی از مغز است که مغز خزنده یا "reptilian" brain  نام دارد. این بخش از مغز را کهنه ترین و سالمندترین بخش مغز از نظر چرخه تکاملی می دانند و لذا به آن مغز کهنه یا old brain نیز می گویند. و همانطور که از نامش پیداست با خزندگان که کهن ترین موجودات کره زمین ( لااقل در سطح خشکی ) می باشند در داشتن آن مشارکت داریم. توضیح بیشتر اینکه نورولوژیست ها در تشریح و معرفی فیزیک و کارکرد مغز می گویند : 

    مغز انسان دارای 3 لایه مختلف است که در طی میلیون ها سال تکامل یافته اند. این گفته براساس کارآمدترین مدلی که برای درک مغز از نظر تاریخ تکاملی آن موجود است، توسط پال مک لین (Paul MacLean) استخراج شده است که به مغز سه تایی معروف است. بر اساس این تئوری در طول تکامل، سه مغز جداگانه با ترتیب بوجود آمدند که در حال حاضر در جمجمه انسان ها قرار دارند:

1. لایه درونی - مغز خزنده ای (The Reptilian Brain)

2. لایه میانی - مغز لیمبیک (The Limbic Brain) یا مغز پستانداری

3. لایه بیرونی - مغز نئوکورتکس (The NeoCortex ) یا مغز متعالی

 مغز خزنده ای

1. لایه درونی - مغز خزنده ای: به نوبه خود، «مغز خزنده ای» جذابیت زیادی برای دانشمندان و خوانندگان دارد. دلیل این جذابیت بیشتر در این است که به کمک شناخت مغز خزنده ای، بسیاری از رفتارهای انسان ها که مورد تعجب هستند، بهتر توضیح داده شده و قابل فهم و البته قابل تحمل تر شده اند.

قدیمی ترین در بین این سه مغز می‌باشد که عملکرد های حیاتی مانند ضربان قلب، تنفس، دمای بدن و تعادل را کنترل می کند. این قسمت از مغز ما شامل ساختار های اصلی که در مغز یک خزنده است می شود: ساقه مغزی و مخچه. مغز خزنده ای قابل اعتماد است ولی تا حدودی بدون تغییر و اجباری است. در واقع، مدیر ابتدایی ترین رفتارها و عامل تنازع بقا در خزندگان، پستانداران و انسان هاست. سرعت تصمیم گیری لایه درونی حدود 400 برابر بیشتر از سرعت تصمیم گیری در نئوکورتکس هست. اگرچه فرایند تصمیم گیری در مغز درونی انجام می شود، اما مغزهای میانی و بیرونی تنها بر روی تصمیم های ما "تاثیر می گذارند" و در نهایت این مغز خزنده ای ماست که در خیلی اوقات (بویژه در کودکی یا خطر) تصمیم گیرنده نهایی است. بنابراین، انسان ها در هنگام تصمیم گیری خیلی وقت ها دقیقا مثل سوسمارها، مارمولک ها یا مارها تصمیم می گیرند و این به خودی خود کشف بسیار بزرگی است.

2. لایه میانی - مغز لیمبیک (The Limbic Brain) یا مغز پستانداری (مركز هيجانات): این مغز برای اولین بار در پستانداران ظهور پیدا کرد. این قسمت می تواند خاطره های دلپذیر و نیز بد را ضبط کند، بنابر این مسئول احساسات در انسان است. ساختار اصلی مغز لیمبیک، هیپوکمپ، آمیگدال و هیپوتالاموس است. مغز لیمبیک جایی است که ما "تصمیمات و ارزش گذاری های ناخودآگاهی" که تاثیر زیادی بر رفتار ما دارند را می گیریم. 

3. لایه بیرونی - مغز نئوکورتکس (The NeoCortex ) یا مغز متعالی: برای اولین بار در پریمات ها (پستاندارهای نخستین) ظهور پیدا کرد و ساختار ابتدایی ساده و مکرری دارد که در همه ی گونه های پستانداران مشابه است. این ساختار یک روش مدل سازی باقاعده را به خود می دهد. در انسان به صورت دو نیم کره بزرگ که نقش غالب پیدا کرده است، به اوج خود می رسد. این نیم کره ها مسئول تکامل زبان انسان، تفکر انتزاعی، تخیل و حس آگاهی از وجود خود است. نئوکورتکس انعطاف پذیر است و قدرت یادگیری نامحدودی دارد. این قسمت، همچنین انسان را قادر به داشتن و تکامل فرهنگ کرده است.

کورتکس ماده خاکستری به هم پیچیده است که %80 مغز انسان را می سازد، و و مسئول توانایی ما برای به خاطر آوردن، فکر کردن، واکنش نشان دادن، هم دلی، ارتباط برقرار کردن، سازگار شدن با محیط جدید، برنامه ریزی برای آینده می باشد. 

خب حسب این تقسیم بندی سه تایی از مغز ، بخشی از مغز ما هنگام ترس ، کل مسئولیت تفکر را بر عهده می گیرد و جوری هم  مسئولیت تصمیم گیری را بر عهده می گیرد که کل مغز را تعطیل می کند و همانند بسیاری از جانوران که عموماً یک انتخاب دو دویی دارند - در یک ساختار دو دویی تصمیم گیری و عمل می کند.  

  نورو لوژیست ها حتی در تحلیل این بخش از مغز ( Reptilian Brain  ) آن را به سنت گرایی و چسبیدن به موقعیت های محافظه کارانه متهم می کنند . بخشی که مسئولیت بقا را بر دوشهایش احساس می کند و اگر همه هوش و حواس انسان نیز برود باز مغز کهنه کار خود را در حفظ شرایط موجود و حفظ بقا به خوبی انجام می دهد .  

 همین خصوصیت مغز کهنه سبب بهره گیری توسط گروه های مختلف اجتماعی که به نحوی قصد تسلط و اعمال نفوذ بر انسانهای دیگر را دارند ، می شود . مثلاً در عالم بازار و مصرف ، روانشناسان اجتماعی به کمک سرمایه داری آمده و به آنها می گویند که مشتریان برای استفاده از محصولات جدید باید در شرایط اضطرار قرار گیرند . شرایطی که  سلیقه قدیمی آنها را تغییر دهد . زیرا خصوصیت مغز کهنه تصمیم گیری برای بقا می باشد و اگر بفهمد که شرایط موجود مطلوبیت لازم را برای بقا ندارد - تصمیم و فرمان تغییر را می دهد. وجه دیگر کار بر روی آرکتایپ های حک شده بر روی مغز کهنه است . همین آرکتایپ ها و قهرمان پروری ها خود می تواند دریچه نامحدودی  از مصرف را بر روی قهرمانان نهفته در درون بگشاید. مصرفی که جهان سرمایه داری با چشمان گشاد و دهان باز و با بی صبری تمام به انتظارش نشسته و هر لحظه با سپاه و امکانات بی کرانش برایش برنامه ریزی می کند.  

   از سوی دیگر در حوزه سیاست و حاکمیت ، نیز با بهره گیری از خصوصیت مغز کهنه در هنگام فشار و ترس و شوک - تلاش می شود که همواره چنین شرایطی برای بخش کهنه مغز مردمان فراهم آید تا آنها همان تصمیمی را اتخاذ کنند که حاکمیت در پیش پایشان قرار می دهد. و برای اکثریت مردم حسب تحلیل مازلو حفظ بقا با رفع نیازهای اولیه ربط تام و تمام دارد و آنها برای حفظ بقا و رفع نیازهای اولیه شان که معمولاً در معرض خطر گرانی و آلودگی و تورم و ...... می باشد مجبورند تنها تصمیمی را بگیرند که در پیش پایشان نهاده شده است ................... 

  و این است که در یکی از صفحاتی که در این خصوص مطالعه کردم - توصیه اکید می کرد که تلویزیونتان را خاموش کنید و اصلاً اخبار را گوش نکنید و نیز تبلیعاتی را که از تلویزیون پخش می شود و حتی دور بر آدمایی که مدام منفی گویی دارند نگردید و در مقابل توصیه می نمود که به خودتان به ذوقهای اصیل و درونی تان به سلامتی تان و نیز به ارتباط تان با طبیعت مهربان و صادق بیشتر توجه و تمرکز کنید و در واقع  توصیه اکید به تمرکز و توجه به خود بودن داشت و اینکه به سراغ لذتهای درونی ای برویم که خودمان واقعاً انتخابش کردیم و نه لذتها و خواستهایی که توسط پروپاگاندا به ما تحمیل شده است  

TURN OFF YOUR TELEVISION! Especially the news. Have you ever felt wonderful, or even good, after you watched the news? Even the commercials are designed to make you feel sick and fearful.

   .  Get in touch with the earth. Go for a walk without your cell phone or CD player and truly pay attention to the beauty that surrounds you. Notice all the things that are there to support you - trees for shade, all vegetation for oxygen, ants to clean up the minutest messes, birds to spread seed for more plants to grow.

  1. Show appreciation to your body by giving it something nice - a massage, a cup of herbal tea, organic food, pure water. It will thank you by feeling more energized.

Don't hang around negative people or people who are being negative at the time. You don't need to absorb their fear any more than you need to absorb the fear from the news on TV.  

 http://www.under-one-roof.net/spiritual/fear-control.html 

..............  این مطالب شاید کمی نگاهمان را نسبت به آزادی در تصمیم گیری عوض کند و یا حداقل شاید بتواند کمک کند که راه های کنترل و محدودیت مغز را در تصمیم گیری آزادانه  بهتر بشناسیم .  بالاخره خارج شدن از بهشت هزینه هایی هم داره .... مگه نه ؟؟؟؟

سایه لذتها بر روی نیازها

   

  به قول معروف باز تحت تاثیرم ......البته خدا رو شکر علائم بالینی مربوط به همان بیماری های قدیمیه ...... ساختار قدرت - تلاش حکومتها برای کنترل همه چیز و ........... توجه به مساله ترس و عواقب آن در ابعاد اجتماعی و  کلان ، یکی از مشغولیت های ذهنی من در طی یکی دو ماه اخیر بود که یکی از صفحات بازدید شده ام آشنایی با  کارهای مستند سازی به اسم آقای آدام کورتیس و سه گانه قدرت کابوسهای شبانه اش بود که البته علی رغم اسمش یک تریلوژی سیاسی است و نه در خصوص روان شناسی و فرا روان شناسی .  

  باید مستند های آقای کورتیس ( جعبه پاندورا - سه گانه کابوسهای شبانه - قرن  خود - دریاچه تلخ - و ..... ) را ببینم و بعد در خصوصش اظهار نظر کنم ولی همین چند صفحه ای که در مورد فیلمهای مستندش خواندم ، برای دیدنش مصمم و علاقمند شدم . آقای کورتیس برای بی بی سی فیلم تهیه می کند و فکر می کنم که بتوانم فیلمهایش را گیر بیاورم .  

   در این پست قصد نداشتم در خصوص آقای کورتیس حرف بزنم فقط مجبور بودم بخاطر ربط موضوعی از ایشان یاد کنم . در صفحه معرفی مستند قرن خود یا The Century of the Self جمله ایی از یک بانکدار وال استریت نقل شده بود که از صبح تا حالا تو مخم مدام وول میخوره - هر چند جمله خیلی بدیعی نبوده اما خیلی استراتژیک بود. و جالبش این بود که نه فقط از نظر من استراتژیک بود بلکه برای طبقه حاکمه آمریکا یک استراتژی منتخب و برگزیده شد.  

  جمله مورد نظر از سوی یک بانکدار معروف وال استریت به نام پل مازور نقل شده بود ، ایشان به زبان سلیس خودشان این گونه فرموده بودند :  

We must shift America from a needs- to a desires-culture. People must be trained to desire, to want new things, even before the old have been entirely consumed. [...] Man's desires must overshadow his needs]

   که اگر به زبان سلیس خودمان ترجمه اش کنیم ، ایشان توصیه نمودند  که باید روی مخ مردم جوری کار کنیم که دیگر برای مردم نیازها اصل نباشند - بلکه لذت ها مدار مصرف قرار گیرند و مدام برای مردم مصرف های جدید بیافرینم حتی قبل از اینکه چیزهایی که هنوز مورد استفاده قرار می گیرند به اندازه کافی کهنه شده باشند......... لذتها ی مردم باید بر روی نیازهایشان  سایه بیافکند.

     و اینجاست که یونگ و فروید و ناخود آگاه و ناخود آگاه جمعی و تبلیغات و پرو پاگاندا و علم روانشناسی و ارتباطات و روابط عمومی و رسانه های جمعی و ...... باید به کمک تئوریسین های وال استریت بیایند ............ که آمدند ...........و این شد که شد. این جمله قصار تو این صفحه بود :  

https://en.wikipedia.org/wiki/The_Century_of_the_Self

همسر عزیزم آنقدر دوستت دارم که یا باید مال من باشی یا بمیری

 پرونده:Elam cool.jpg

   به دنبال اولین نوشته های مکتوب در خصوص قوانین اجتماعی بودم که جستجویم اغلب به سنگ نوشته ها منتهی می شد  که مهمترینش قوانین حمورابی بود اما قبل از آن قوانین شاه اورنامو - از شاهان سومری که 2000 سال پیش از میلاد میزیست در موتورهای جستجو معرفی می گردید. مشابهت های فراوانی میان قوانین شاه اورنامو و قوانین حمورابی وجود داشت .......اما نکته جالبی که میخواستم در این پست به آن اشاره کنم - یکی دو قانون در مورد زنان بود که از ابعاد مختلف و شاید متناقضی قابل پرداختن و توجه است .  این قوانین در رابطه با رابطه زن و شوهر است که در یک جامع مرد سالار ( بین النهرین 4000 سال پیش ) به شرح ذیل مکتوب می شود : 

- هر گاه زنی به شوهرش بگوید تو دیگر همسر من نیستی باید دست و پای زن را بسته و وی را در میان آب غرق نمود  ولی اگر مردی به زنش بگوید که تو دیگر زن من نیستی باید 80 سکه نقره به زن بدهد و او را رها کند.  

- اگر زنی که دارای همسر است  به همراه مردی بیگانه در بستری یافت شوند باید زن را سوزاند ولی باید مرد را رها نمود.  

http://realhistoryww.com/world_history/ancient/Misc/Sumer/ur_nammu_law.htm 

در وهله اول ممکن است این قوانین از منظر عدم  برابری حقوق  مردان و زنان بسیار تکان دهنده باشد  اما با تمرکز بر روی این قوانین احساس کردم این قوانین توسط مردانی حسود و ترسو مکتوب و تهیه شده که شدیداً از اینکه زنانشان آنها را رها کنند می هراسند و اصلاً نمی خواهند که زنشان روزی آنها را ترک کند و متعلق به مرد دیگری شوند که در این صورت از شدت حسادت پذیرش مرگ همسر برای شان راحت تر است. بله .......کمی گفتن این مطلب سخت است ولی این قوانین ظالمانه فقط به این خاطر بوده که آقایان قانون نویس شدیداً و خیلی شدیداً زنانشان را دوست داشتند و حس مالکیتشان در حد یا مرگ و یا زندگی بوده و حد وسطی نداشته ...... 

و اگر این قوانین فقط دارای جنبه ضد فمنیسم بودند در مورد جدایی و طلاق از زنان می توانست به شکل دیگری مطرح شود . اما می بینیم که در یک جامع ابتدایی ،  قانون مرد را موظف می سازد که در صورت درخواست برای جدایی و رها شدن از زندگ با یک زن - حقوقی را که شامل تعدادی سکه است به وی پرداخت نماید تا لااقل بتواند مفری برای خودش در اجتماع بیابد. و این قانون متناقض نما  و  تقلیل گرایانه -از نگاهی - در حمایت از حقوق زنان است منتهی در یک جامعه بسیار ابتدایی و مرد سالار .