رواق های آرامش

در آغاز یکی از اناجیل نوشته شده که

در آغاز کلمه بود

و کلمه خدا بود ......

و من شاهدم که چگونه بارش کلمات

بر پهنه دل یک غریق طوفانهای سهمناک پریشانی

او را به زیر سایه

رواقهای آرامش جای داد ....

جنگ و رانه مرگ

    

  قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو                        بقره

 قال اهبطا منها جمیعا ً بعضکم لبعض عدو          طه

 قال اهبطوا بعضکم لبعض عدوا                       اعراف

  و خدا گفت این چه کاری است که کردی ؟ زن گفت مار مرا اغوا نمود پس خداوند خدا گفت چون این کار را کردی عداوت در میان تو و ذریت تو می گذارم و ..........تورات      

 زیگموند فروید غرایز را صرف نظر از تعدادشان به دو نوع تقسیم می کند : غرایز زندگی و غرایز مرگ . وی در مقابل غرایز زندگی ، غرایز مرگ یا ویرانگری را قرار داده و می گوید انسانها تمایلی ناهوشیار به مردن دارند . غرایز مرگ انسان را به سوی استراحت ، صرفه جویی انرژی ، و به سمت آرامش جسمانی ثابت می کشانند . همچنین فروید در کتاب " ورای اصل لذت " خود که در سال 1920 انتشار یافت هدف از تمام زندگی را مرگ دانست او متذکر شد که مردم پس از تجربه کردن یک رویداد دردناک ( مثلا ً جنگ ) غالبا ً به بازسازی آن تجربه می پردازند و چنین نتیجه گرفت که مردم تمایل ناخودآگاه به مرگ دارند . اما این آرزو عمدتا ً توسط غریزه های زندگی تعدیل می شود . از دیدگاه فروید رفتارهای خود تخریبی بیانی از انرژی ایجاد شده توسط غریزه های مرگ می باشند . هنگامی که این انرژی به سمت خارج و افراد دیگر هدایت شود به شکل پرخاشگری و خشونت نمود می یابد . او پرخاشگری را به عنوان بخشی از سرشت انسان که اهمیتی همطراز با غریزه جنسی دارد در نظر گرفت .

  خب با کنار هم گذاشتن این موزاییک ها و واژه های اطلاعاتی که کنار هم قرار دادم معلوم است که چه می خواهم بگویم . البته و متاسفانه این گفتن هم در ردیف همان حرف های سیاه است . سیاه سیاه .....

در قران و تورات جنگ و جنگ طلبی و عداوت میان انسانها پس از هبوطشان در روی زمین بخشی از سرشت و سرنوشت گریز ناپذیرشان عنوان شده ، عنصری که به همراه ذات انسانی عجین شده و رهایی از آن ناممکن است . و آقای فروید هم که با شولای علم روانشناسی رانه مرگ و نمود آن را در پرخاشگری و خشونت  ،  درردیف غرایز انسانی تحلیل و تبیین نموده و این یعنی کنار آمدن با این مفهوم که همه جنگها ، عداوتها ، دشمنی ها ، خشونت ها و ..... نه خط تیره ایی بر چهره پاک و بی آلایش زندگی و در خواب رمانتیکی خود تصوری زیبا از زندگی داشتن بلکه همه این سیاهی ها بخشی از بوم بزرگ زندگیست و آدمها ناگریز از داشتن گرایش رانه مرگ هستند چون در درونشان در هیبت یک غریزه نهاده شده است ....

    پس نمی توان خشونت را از بین برد ، نمی توان آن را از لیست غرایز پاک نمود . اما باید فکری برای مصون ماندن از آسیب ها و آثار مخربش نمود . گاهی در برخی از فیلم ها از میزان خشونتی که توسط بازیگران در متن فیلم اعمال می شود وحشت زده و متعجب می شویم . وحشت دیدن برخی از فیلم ها وادارمان می کند که حتی براحتی نتوانیم در خانه خود را بر روی کسی باز کنیم . اما دهشت بارتر از این احساس زمانی رخ می دهد که در زندگی واقعی اتفاقات وحشتناک رخ می دهد و خشونت چون زخمی چرکین سرباز می کند و گند و کثافت خود را از نهاد بشر به بیرون می فرستد : مادری که بچه یا بچه هایش را می کشد ، شوهری که سر همسرش را به دیوار می کوبد و تکه های مغزش را پخش اتاق می کند ، و خوفناکتر اینکه بسیاری از این قاتلان و جنایتکاران همان افراد عادی و طبیعی دیروز بودند که در کنار ما زندگی می کردند و به مخیله کسی نیز خطور نمی کرد که روزی نامشان را در لیست جانیان مشاهده کند . و در  مقیاسی بزرگتر استفاده از تفنگ و تانک و گاز شیمیایی و توپ های هوایی و خمپاره و ..... در جنگ و کشتار بیرحمانه زنان و کودکان و مردانی که فقط در راستای منافع مورد تصادم دو هیات حاکمه یا دو کشور کشته می شوند بدون اینکه هیچ گناهی کرده باشند ........    دیروز از تلویزیون فیلم الماس خونین را دیدم صرف نظر از داستان کلیشه ایی و چهره هایی که معمولا تیپ خود را تکرار می کنند آنچه که در فیلم برایم جذاب بود نشان دادن چهره خوفناک خشونت در آفریقا بود و تجارتی که دستانش بی محابا در خون مردمان بی نام و نشان آفریقا غوطه می خورد تا تکه های نفرین شده الماس های آنان را به دستان آلوده دیگر در ورای مرزها برساند . آنجا که همه دستهایشان را می شویند ، معطر می کنند و گردنبندهای گرانبها و زیبای الماس را به گردن سپید زنانشان می نشانند .   اما اینجا یک سوال پیش می آید . اگر مرگ و رانه مرگ در ردیف غرایز نهادینه بشری است و اگر سرنوشت محتوم انسان جنگ و عداوت در روی زمین است ، پس با ترس و تنفر از این نهاده و غریزه چه باید کرد ؟ چرا همه به نحوی از خشونت بدشان می آید ؟ مثل این است که کسی از ترس اژدها به دهان اژدها پناه می برد . البته روانشناسان علاوه بر شناساندن مبحث غریزه و نامگذاری بر روی آنها از دیگر فعل و انفعالاتی که می توان بر روی آنها انجام داد نام می برند از جمله تعدیل و کنترلشان و ...... پس با این حساب باید گفت که آدمی یا تاکنون به راههای تعدیل و کنترل غریزه پرخاشگری و عداوت دست نیافته و یا نمی خواهد که به کنترل آن اقدام کند و یا اینکه اصلا این غریزه قابل کنترل نیست

        

     

جنگ و همیشه جنگ

 جنگ در روزهای بارانی و خاکستری ...

 

 

 

 دفن در روزهای درخشان و آفتابی ......

 

 توماس هابز در ژرفنای نهاد بشری ، قویترین انگیزه و محرک کنشها در حیطه عمل اجتماعی را میل قوی بقای نفس تبیین می نماید و می گوید بر اساس این انگیزه انسان برای حفظ خود حاضر است سلسله مراتب بعدی شر  اعم از پذیرش یک حکومت مقتدر دولتی و حاکمیت مطلقه را براحتی بپذیرد تا در جامعه نظمی حاکم شود  که ذیل آن همه در آرامش بسر ببرند .  علارغم این اندیشه که هابز با تجزیه تحلیل های بسیاربه تبیین آن نائل آمده ، تاریخ زندگی بشر همواره با جنگ و ستیز همراه بوده است . عرصه این جنگ از درون انسان تا خانواده و  اجتماع خودش و نیز بیرون از اجتماع خودش با بیگانگان و دشمنان با تعاریفی بسیار گسترده و متنوع و لایتناهی از دشمن عینیت یافته است . جنگی که گویا از سپیده دم خلقت به محض اینکه فردیت آدم  در زندگی و حیات دو پسرانش یعنی هابیل و قابیل متجلی شد ، آغاز شد و تا اکنون که میلیاردها انسان در سطح کره خاکی پراکنده شده اند بی وقفه ادامه دارد .

   به نظر می آید علارغم نظر هابز ، گرایش اجتماعی انسان و تشکیل دولت نه تنها حاشیه امنی برای بقای نفس اش نبوده بلکه برعکس حضور و ظهور دولتها اعم از ضعیف و قوی خود عرصه ایی تحریک آمیز برای تهاجم به عنصر اساسی نهاد انسان یعنی بقای نفس بوده است و شاید بتوان اینگونه تفسیر نمود که احتمالا ً به زعم عقیده هابز عنصر و ماده اساسی تری در مجموعه میل به بقای انسان وجود دارد که علارغم خطر مرگ و کشته شدن دائم او را به عرصه های جنگ و کشتار می کشاند . شاید این سطور محل مناسبی برای تشریح انگیزه یابی نهاد بشری برای میل او به جنگ و خشونت و خونریزی و زیاده خواهی نباشد ، اما به نظر می آید استعلا برای آدمی بسی پر اهمیت تر از بقا می باشد . گرچه ممکن است روپوش و نرم افزاری از ایجاد آرامش و حفظ عنصر بقا را به عنوان دلیل اصلی کنشهای جنگ طلبانه اش معرفی کند ، چنانکه اکنون قدرتهای بزرگ بهانه حضور نیروهای مسلح و جنگجوی خود را در سرزمین های دور و بیگانه و بقولی جهان سوم ، تلاش برای بقای صلح و آرامش و احقاق حقوق بشر در کشورهای عقب مانده معرفی می نمایند .

   جهان پر آشوب ، اصلی ترین ، مهمترین و متمایز ترین مشخصه ایی است که از دوران کودکی و از زمانی که با گوش دادن به اخبار چیزهایی دستگیرم می شد ، در تعریف و تبیین دنیایی که در آن زندگی می کنم در ذهنم نقش بسته است . جنگ ویتنام ، جنگ دو کره ، تنش های چین و تبت و کره جنگ بسیار طولانی در افغانستان ، تنشهای دائمی در پاکستان ، چنگهای همیشگی در افریقا و ....... لیست پایان ناپذیر اسامی درگیر در این ماجرا که حداقل در داخل پرانتز خاطرات خودم در زمان حیاتم می باشد بیانگر پایان ناپذیر بودن این داستان می باشد .

  و اکنون تازه ترین جنگ ، جنگ در جمهوری گرجستان و آبخازیا و حضور و دخالت نیروهای روسیه برای مقابله با نیروهای دولتی گرجستان می باشد . جنگ میان کسانی که در گذشته ایی نه چندان دور هموطن محسوب می شدند . هر چند این تقسیمات در چشم اندازها و اهداف برانگیزاننده جنگ به حساب نمی آیند و هرچیزی حتی یک اندیشه محصور شده در ذهن و یک حسادت کوچک و .... می تواند عاملی برای ایفای دو نقش هابیل و قابیل در عرصه زندگی انسان ها شود .

   منطقه اوستیا در ورای مرزهای کشور ما قرار دارد و بظاهر ما بسیار از صحنه های جنگ دور هستیم ولی نمی دانم چرا احساس می کنم که به نحوی بسیار نزدیک ما هم در گیر این جنگ هستیم . شاید یک دلیلش کارکرد و تاثیرگذاری عصر ارتباطات باشد که معرفت شناسی ما را نسبت به زندگی تغییر داده است و اکنون می دانیم که آثار  ضربه به قامت و پهنه کره خاکی در هر کجا که باشد میان همه ساکنان آن اعم از انسان و حیوان و گیاه و خاک و هوا تقسیم می شود و هیچکدام بی بهره نمی مانند . و در مورد جنگ هم به همین گونه است . سپهر روانی زندگی بشریت نیز اکنون در جهان معاصر با سپهر مادی زندگی او امتزاجی جدایی ناپذیر یافته است . و امواجی که در برخورد با هر پدیده در این سپهر ایجاد می شود میان همه حاضران تقسیم می گردد و کسی بی نصیب نمی ماند . و البته فکر می کنم که در توضیح این وابستگی باید بسی ژرفتر از بسترهای اقتصاد و سیاست های جهانی اندیشید .

   جنگ زندگی را تعطیل می کند چنانکه اکنون اوستیا تعطیل است ، چند هزار نفر کشته شده اند ، و بقیه مردم در حال ترک شهر و دیار خودند و برخی در شرائط بحرانی در حال جنگ اند و ..... غیر از حس همدردی با تجربیات انبوهی که از همه جنگ های نامبرده شده دارم ، می دانم که آثارو ترکش های این جنگها در هر کجا که باشد در زندگی همه آدمیان کره زمین بالسویه تقسیم می شود و هر کس که فکر می کند جنگ نفعی در بر دارد با جمع زدن و در نظر داشتن همه این آثار آنگاه به حساب سود و برد جنگ باید دست یازد و نه با ندیده انگاشتن سویه تاریک و زیان آور جنگ .

   آثار روانی جنگهای جهانی و جنگهای پس از آن نتایج مایوس کننده ایی را برای بشریت در مسیر شناخت خویش به همراه داشت . شناختی که با تیرگی و ترس همراه بود . و بازنگری آنچه که در ذهن مانده بود سبب شد که خشونت در هیبتی باورنکردنی توزیع و تکثیر شود و جهانی شود که اکنون داریم . انسانهایی مشوش و ناامید و همواره پیچیده شده در سایه ایی از ترس و غم و خشونت.

سویه تاریک ماتریکس

    امروز مقاله ایی در روزنامه با عنوان " در باره خویشاوندی گفتارهای روان درمانی با دستگاه سلطه " خواندم که برایم جالب بود . مقاله در خصوص ارتباط رشد و نضج و از نگاهی ارتباط عالم روانکاوی ، روانشناسی و روان درمانی با تحولات اجتماعی و اقتصادی در سیر کلی تمدن بشری بود . البته تا اینجایش عیبی ندارد اما نکته شاخص مقاله این بود که به نحوی پیدایش روانشناسی را در راستای خدمتگزاری به بورژوازی که در صدد تغییر بنیان های جامعه از نظام فئودالی بود تفسیر می نمود . و اینکه با رشد و پاگیری بورژوازی و مشکلات زیادی که جوامع بخاطر بحران های اقتصادی و کنده شدن از زمین ها ، افزایش جمعیت و ..... با آنها دست به گریبان بودند ، یکی از تلاشها ارجاع مشکلات جامعه به عرصه خصوصی و سرحدات زندگی خصوصی افراد بود و در واقع تلاش برای نشان دادن ریشه های روان شناسانه تضادهای اجتماعی و حجاب کشیدن بر سویه جمعی و ساختارهای اجتماعی آن که تئوریزه نمودن این امر بر عهده روان کاوی نهاده شد و فرصت گسترده ایی نیز برای رشد و نضج در اختیارش قرار گرفت .

     در ادامه مقاله فوکو را یکی از چهره های برجسته در بیان و تبیین این سویه تاریک روح سرمایه داری معرفی نموده و از قول وی رشد و پاگیری انواع روان درمانی را مرتبط با ضرورت های منتج از آگاهی نظام سرمایه داری و شبکه قدرت و سلطه برای تثبیت هر چه بیشتر خود با بهره گیری از اشکال ظریف تر نظارت ، دانسته است .

    متن مقاله با اشاره به توجه حاکمیت و قدرت حاکمه به طبقه فقرا ، ولگردان ، بیماران ، دزدان ، سربارهای اجتماعی و ..... از قرون 16 به بعد و تاسیس بیمارستانها و نوانخانه ها و گاهاً اقامت گاه های اجباری طبقه فرودستان در محل های تعیین شده ( که قوانین اجباری و سخت خود را دارا بوده ) در واقع پاک کردن صورت مسئله از متن و بردن و تجمع آن در جایی دیگر و برای کنترل و اعمال سیاستگذاری دلخواه بر روی آنان تعبیر و تفسیر شده است .

   و اما در انتهای مقاله باز به تلاش اندیشمندان در دو حوزه روانشناسی و اقتصاد اجتماعی برای پرده برداری از این چهره و سویه تاریک تمدن اشاره شده ، از یک سو تلاش فروید برای نشان دادن رابطه دیالکتیکی جامعه و فرد در بروز ناهنجاری های روانی و کم رنگ شدن نقش خانواده و پرده برداری از جنون جمعی ویرانگری و پر رنگ شدن رانه مرگ و نیز تلاش مارکس برای نشان دادن چهره دهشتناک سرمایه داری در بهره گیری از نیروی کار ارزان و نیروی کار کودکان و نوجوانان و زنان با بهره گیری از خشونت آمیزترین و بیرحمانه ترین شیوه ها ..... که شامل غل و زنجیر و شکنجه و شلاق و مزد کم و گرسنگی مضمن و .... بود که می تواند اشاره ایی پارادوکسیکال به وجوه دوگانه حضور  فرودستان برای دنیای سرمایه داری باشد  یک : ضرورت حضورشان برای تسهیل چرخش گردونه سرمایه داری ، دو :  چهره کریه و زشت نظام سرمایه داری

   اینهم یکی از آن مقالات سیاه بود ، سیاه سیاه ، مثل خیلی از مقالات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دیگر .... و باز مرا در وحشت از آنچه که در اعماق تاریک ذهن بشرمی گذرد و نیز پیچیدگی مشکل یابی در عرصه زندگی بشر فرو برد .

   و اکنون به این موضوع فکر می کنم که سیستم ها و برنامه ها قوی تر از آدم ها عمل می کنند . نظام سرمایه داری با برنامه ریزی دقیق خود به مثابه یک نظام مسلط و قهار بر فراز یک تمدن و یک جهان تخت فرمانروایی خود را بر پا می کند و تمامی آدمیان شانه کش این تخت می شوند . تک و توک کسانی که فکر می کنند چیزهایی در موردش می گویند اما غالباً همین انتقادات و تبیین ها به عاقلتر شدن و تصحیح نظام سرمایه داری از عیوب و کاستی ها و ویروسهای ویرانگرش منتهی می شود و لنین وقتی دید سرمایه داری به همین زودی از بین نمی رود زیر آبی زد و کاپیتالیزم را مطرح کرد و اینکه کاپیتالیزم آخرین مرحله سرمایه داری است و اما اکنون باز نظام سلطه با تغییر برخی شالوده هایش و ورود به عرصه ارتباطات جهانی ، ترسیم یک نقشه جدید از دنیا و ..... هنوز توانا و مسلط بر فراز جهان ورای وجود برخی سیاستمداران و ..... به سلطه قهارانه خود ادامه می دهد و متاسفانه هنوز دو طرف ماجرا از این راز سربه مهر غافلند که گروه سلطه گر و زیر سلطه هر دو بازیچه دستان دیگری هستند که مدام از چرخه کنش و واکنش این دو گروه به بازسازی ، بازپروری ، و تصحیح و تکمیل چرخه های عملکردی خود مشغول است .

   باید به سراغ نقشه رفت . نقشه ایی که برای هر دو طرف ماجرا ( سلطه گر و زیر سلطه ) نقش آفرینی و تعیین مسیر نموده و برای چگونه بودنشان یک مسیر اجباری را طراحی و پی ریزی نموده است .

   از متن و مقصود مقاله کمی دور شدم و نیز به مناطق آزاد  جبرگرایان خیلی نزدیک شدم ( گرچه دوست ندارم به مناطق متعلق به  هیچ نحله ایی آنقدر نزدیک شوم که جزیی از آن محسوب گردم ) اما اگر بخواهم مرتبطش کنم باید بگویم ناهنجاری اجتماعی گرچه از نگاهی الزام گریزناپذیر رشد و توسعه محسوب می شود اما از یک زاویه تاریک و مبهم جزیی از مشخصه سیستماتیک یک برنامه بزرگتر است که بظاهر یک ناهنجاری و یک اتفاق است اما در واقع یک ضرورت و یک نهاده است و این حرف البته کمی فراتر از نگاه به بورژوازی و سرمایه داری به مثابه یک سیستم خودفرمان و خود تنظیم می باشد و بیشتر به تفسیر و تبیین آن به مثابه یک کارگزار نزدیک می شود .

   در این صورت باید پرسید این سیستم ها کارگزار و زیرسیستم چه تفکر و چه برنامه ایی هستند ؟ و ما چرا محکوم به بسر بردن در زیر سلسله مراتب نظامهای سلطه اعم از عینی و غیر عینی ، محسوس و غیر محسوس هستیم ؟

   بدون اختیار بخشی از داستان فیلم ماتریکس را بیاد آوردم  آنجا که بیان می شد گاه باگها و ناهنجاری هایی در سیستم آگاهانه توسط برنامه ریز برنامه نویسی و فعال می شد که در نهایت در راستای بهبود و تصحیح و ویرایشگری کل سیستم مورد بهره برداری قرار می گرفت ، حتی حضور ویرانگران و یا بهتر است بگوییم بظاهر ویرانگران  !!!!!!!

 

    - ما در کدام مرحله ماتریکس بسر می بریم ؟

تنهایی ( 2)

 

غلظت فراگیر تنهایی مرا چون شبی سرد و مه زده و

بدون مهتاب فرا گرفته

و من چونان شکاری که دیگر مقاومت را

برای فرار از دستان پر قدرت شکارچی

موثر نمی داند

در هیبت یک قربانی

خود را به دستان او می سپارم

چنانکه غزالی جوان اما نحیف

دست از مقاومت می شوید

و خود را به دستان قدرتمند شیری گرسنه می سپارد

و شاید برعکس

چون سرنوشت زرتشت نیچه

یعنی تنهایی

چون غزالی نحیف اما جوان

در دستان قدرتمند آنکس که شولای تنهایی را بر تن خود زیبنده می یابد

و ده سال

در کوهستان تنهایی خود و دور از

دریاچه آرام زاد و بوم خویش

تنها با دو همدم بی زبان سر کردن

- یک مار

- و یک عقاب

و این کلام زرتشت

که باید برای فهمش سعی وافر کنم

که چگونه پس از ده سال

سر کردن با تنهایی

بخود نهیب زد که :

" هان از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام ......

" می خواهم ارزانی دارم و بخش کنم

تا دیگر بار  فرزانگان میان مردم از نابخردی خویش شادمان شوند

و تهیدستان بار دیگر از توانگری خویش

و از کوهستان بسوی مردمان " فرو شد " ......

آیا عاقبت فرزانگی این است :

گزینش تنهایی و صعود به کوهستان با خود

و سپس رهایی تنهایی

و "  فرو شدن " به سوی هیاهوی زندگی مردمان

باید برای فهم

تصمیم زرتشت نیچه

آنجا که ازکوهستان خود

بسوی شهر و محل زندگی مردمان فرو شد

تلاشی بیشتر در ژرفنای

داشته ها و پنداشته های خود بنمایم

زیرا مدتییست که هر گاه بر روی واژه رسالت اجتماعی کلیک می کنم

با فایل خالی شده مواجه می شوم

تنهایی (1)

 

به تنهایی گفتم از من چه می خواهی که رهایم نمی کنی

و همواره

در قفل شده دلم را می زنی ؟

گفت :

از تنهایی به پیش تو می آیم

آخر کسی دوست ندارد با من سر کند

به تنهایی گفتم

با من چه آشنایی داری که حاضر به ترکم نیستی

گفت :

تو مرا پنهان می داری

و من می خواهم در کنار کسی باشم

که داشتن مرا پنهان می کند

به تنهایی گفتم چرا به هر که می نگرم

تو را می یابم

گفت : آخر من همراه کسی نیستم

و تو مرا می خواهی

پس به هر که می نگری

چون مرا نمی بینی

به من می اندیشی

به تنهایی گفتم :

کدامیک دیگری را انتخاب کردیم

گفت : ما دو نفر نبودیم

که یکی دیگری را برای خود انتخاب کند

بخاطر همین هر گاه فقط و فقط با خودت بودی

و به خودت اندیشیدی

مرا یافتی

 

از آسمان تا زمین

سرم با ابرهای انبوه و نمناک آسمان همسایه بود

و پایم مهمان خاک منتظر زمین شد

تا من پلی باشم

که گردونه حیات را از آسمان تا زمین

کامل کنم

بیرنگی زمین را با آب و باران ممزوج کنم

و رنگها را بیافرینم

و زمین پر از گلهای سرخ شود

و من اما

همواره مملو از شور و خالی از آنم

من همواره مملو از عشق و خالی از آنم

من همواره

آیینه تمام نمای آشنایی

و خالی از تصویرم

و من اما

عروسکی تکه تکه شده ام

که علارغم هزاران بار بازی کردن با من

و به هزاران تکه تجزیه شدن

هنوز بیگانه ایی

در سرزمین آشنایانم

عوالم خواب

 

مدتی است که در خواب می توانم روی آب راه بروم و در عالم خواب فکر می کنم که این عمل کار خارق العاده و مهمی نیست بلکه پیروی و توجه به یک قانون ساده است و آن اینکه باید به خود بقبولانم که می توانم سبکتر از آب باشم و در آن فرو نروم و این کار را باید در عالم ذهن انجام دهم . دیشب هم باز همین خواب را دیدم . اول چند نوبت امتحان و تمرین بر روی یک آب باریکه خیلی کم عمق و زلال بود ولی بعد می خواستم از یک دریاچه که لایه های کوچک یخ در تمام سطح رودخانه پراکنده بودند ، گذر کنم . باز از عمق و ژرفای آب ترسیدم ولی به خودم جرئت دادم و داخل شدم . بخاطر ترسم ، در ابتدا پایم کمی بیشتر از سطح تماس به داخل آب رفت اما خیلی زود تعادلم را به دست آوردم و شروع به راه رفتن روی سطح رودخانه کردم و به سمتی که می خواستم حرکت کردم . چند بار پایم شدیدا ً یخ زد و در حالت کرختی قرار گرفت ولی سعی کردم با جابجا کردن و کمی تکان دادن آنها به راهم ادامه دهم . و اما نکته انتهایی این بود که وقتی پس از این راهپیمایی از روی رودخانه یخی داشتم به اتفاق یکی از دوستانم در یک خیابان قدم می زدیم با خود فکر می کردم که همه   راه رفتن عیسی علیه السلام بر روی آب را به عنوان یک معجزه تبیین می نمایند ( اختصاصاً در خواب  به حضرت موسی در این رابطه فکر می کردم گرچه در انجیل از راه رفتن عیسی بر روی آب خبر داده شده  ) در حالیکه این مسئله اصلا ً ربطی به معجزه ندارد و یک قانون ساده و طبیعی می باشد .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به تماشا سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ایی در قفس است
حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت

:و به آنان گفتم
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند
!سحر ميداند،سحر

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش
جيبشان را پر عادت كرديم
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم
 
 
                                                         سهراب

 

فانوس دل

در این تاریکی و سیاهی

فانوسی روشن خواهم کرد

در این سرمای نفس گیر

فانوسی روشن خواهم کرد

در این تنهایی انباشته

فانوسی روشن خواهم کرد

فانوس روشن من

نماد جای خالی

خورشید مهربان است

که هر روز با مهربانی

بر من می تابد

و نوازشم می کند

ادب

  کتابی را مدت ها پیش خریده بودم اما بدلائلی خواندنش را به آینده موکول کرده بودم . آینده ایی که حسب ضرورت و علاقمندی به موضوع ظهور خواهد داشت . نام کتاب رساله ایی کوچک در باب فضیلت های بزرگ بود . که توسط آندره کنت اسپونویل استاد فلسفه در سوربن فرانسه نوشته شده و کتابش در سال 1996 برنده جایزه آکادمی فرانسه شده و کمی پس از انتشار به بیست و چهار زبان دنیا ترجمه شده است .  امروز حسب ضرورت و دلمشغولی ایی که نسبت به بحث اخلاق داشتم ، مقاله اول کتاب را مطالعه کردم .   اولین مقاله در مورد ادب و آخرین آن در مورد عشق بود و نویسنده می گوید که حسب ضرورت و دلیل مهمی این ترتیب در کتاب مراعات شد. همانطور که گفتم مقاله اول مطلب بسیار جالبی در مورد ادب داشت و زاویه نگاه نویسنده به نظرم بسیار بدیع و هوشمندانه و پرمعنا  بود .

  وی می نویسد :ادب اولین فضیلت و شاید سرچشمه همه فضیلت هاست . همین طور فقیرترین ، تصنعی ترین و بحث انگیزترین فضیلت : آیا اصولاً فضیلت است ؟ در هر صورت اگر هم  ادب را فضیلت بگیریم خرده فضیلت است . ادب اخلاق را به سخره می گیرد و اخلاق ادب را . یک نازی مودب چه صغیه ایی است ، این امر چه تغییری در نازیسم می دهد ؟ هیچ . به طور قطع ادب با همین هیچ مشخص می شود ، فضیلت ظاهری محض ، فضیلت تشزیفاتی ، فضیلت نمایشی ! بنابراین صورت ظاهر یک فضیلت ، فقط صورت ظاهر .

اگر ادب یک ارزش است – چیزی که نمی توان آن را انکار کرد ، یک ارزش مبهم است ، در نفس خود ناکافی است – می تواند هم بهترین و هم بدترین را در بر گیرد  و از این حیث تقریبا ً مشکوک است . جنبه ظاهری آن باید چیزی را پنهان دارد ، ولی چه چیزی را ؟

  کانت می گوید : انسان از طریق آموزش انسان می شود – او آن چیزی است که آموزش از او درست کرده است و این انضباط است که حیوانیت را بدل به انسانیت می کند – بهتر از این نمی شود گفت که عادت مقدم بر ارزش ( ترتب زمانی ) – اطاعت مقدم بر احترام و تقلید مقدم بر تکلیف است . پس ادب مقدم بر اخلاق است . ادب چیز کوچکی است که زمینه را برای جیز های بزرگ فراهم می کند یک آیین عبادی بدون خدا ، یک مذهب بدون پرستش – یک تشریفات بدون فرمانروا ، یک عادت تو خالی است . اخلاق بسیار از پایین توسط ادب آغاز می شود . ادب مقدم بر اخلاق است و تولد آن را اجازه می دهد ادب همان تظاهر فضیلت است که اجازه ظهور فضیلت را با تکرار و تظاهر و تبدیل آن به عادت می دهد . و انسان سرانجام شبیه کسی می شود که از او تقلید می کند و ادب به تدریج انسان را به اخلاق هدایت می کند – یا می تواند هدایت کند .

عشق برای بزرگ کردن فرزندان کفایت نمی کند – حتی کفایت نمی کند آنها را دوست داشتنی و با عاطفه کند . ادب هم کافی نیست به همین خاطر است که هر دو باید باشند . تمام تربیت خانوادگی به این موضوع بستگی دارد . ادب امری اساسی در دوران کودکی و غیر اساسی در بزرگسالی است . ادب کافی نیست خود را کافی دانستن بی ادبی است .

 

و اما کمی تاویل :

  همانطور که مشخص است نویسنده ادب را عنصر ساختار بخش و ضرور حضور و تنظیم بخشی فضیلت ها و عناصر اخلاقی دانسته است . عامل قوام بخشی که اگر حضور نداشته باشد ، به نظر می رسد فضیلت ها هم نزول اجلال نخواهند فرمود . کودکی برش زمانی مهمی برای تمرین و ظهور ادب است و به تدریج با گذراندن بزرگسالی بعضی از عناصر ادب که به تمرین و ممارست برای قوام بخشی نیاز داشته اند – پس از گذراندن زمان تمرینات لازم ، کمرنگتر خواهند شد .

  شاید بتوان از نگاهی ادب را تنها ظرف و بستر ظهور و نگاهداری فضیلت ها شمرد گرچه در یک نگاه اولیه آن را با احترام و خصوصیت متمایز در رفتار آدمیزاد  در فاصله گرفتن از رفتارهای غریزی و غیر ارادی که می تواند وی را در رده کلی جانداران گروهبندی نماید ، محسوب نمود  و البته احتمالا ً غلط هم نیست  ، اما همچنین ادب درب ورودی به سراچه تعدادی از آن فضیلت هاست که هر آدمی می تواند به تعدادی از آن فضیلت ها  ( از یک تا بیشتر ) مجهز گردد.

-         ادب به شدت با استمرار و تمرین در رفتار خصوصا ً در کودکی پیوند دارد . آموزش های مستمر به کودکان است که می تواند فکت های رفتاری را در آنها پایدار نماید .

-         ادب گاه می تواند از مغز و محتوا خالی گردد و تنها پوسته ایی بی محتوا و بدون مظروف خود باشد  که در این صورت نه تنها رفتاری اصالتمند نبوده بلکه مهوع و پوچ نیز خواهد بود . مثل رفتارهای بظاهر مودبانه طبقات اشراف در سده های میانی که غالبا ً خالی از فضیلت های انسانی و متعالی بود .

-         در یکی از داستانهای مشترک قرآن و تورات ( طالوت در قر آن که همان جدعون در تورات است ) وقتی طالوت یا جدعون به عنوان فرمانده و رهبر سپاه و به دستور خداوند رهسپار جنگ بود – هنگامی که سپاهیانش به کنار رودخانه ایی رسیدند و تعداد زیادی از سپاهیان از فرط تشنگی و خستگی بدون رعایت آداب انسانی آب خوردن – چون حیوانات سرشان را به داخل جریان رودخانه کرده و شروع به آب خوردن نمودند ، خداوند به طالوت دستور داد که همان تعداد از سپاهیانش را که مبادرت به خوردن آب به شکل نامتعارف کرده اند از ادامه حرکت به سوی جنگ و جهاد جلوگیری نموده و آنان را روانه شهر و دیارشان نماید .

و البته این داستان  می تواند بیانگر اهمیت ادب و آداب دانی در دستیابی و نگهداری از فضیلت ها در کتابهای دینی باشد . فضیلت هایی چون جهاد و قسط و عدالت و دفاع از حق و مستضعفین و ..... با همه بزرگی و عظمتشان اگر خالی از رویه و پوشش ظاهری مورد لزوم یعنی ادب باشد ، نه تنها مورو وثوق نیست بلکه مذموم و منفی محسوب شده و واپس زده می شود .

نگاه نویسنده در تبیین یک ساختار فیزیکی از فضیلت ها ی اخلاقی و نیز تعریف خاص و بدیعش از ادب برایم بسیار جالب بود و مبین نکته بینی و توانایی تبیین اجتهادی نسبت به موضوع پژوهش می باشد .

و نکته آخر اینکه گرچه در ذهنیت خود همواره ادب را در رده فضیلت می دانستم اما با  تحلیل نویسنده موافق شدم که ادب اگر با محتوای درست امتزاج نداشته باشد – هیچ است . ادب متظاهرانه فرودستان و فرادستان هر دو مورد مشمئز کننده است . و نقش ادب را می توان با نقش کارگردان یا بازی گردان در یک نمایش مقایسه کرد که به هیچ وجه در صحنه اصلی حضور ندارد ولی در واقع نقشی اساسی را در به وجود آمدن فیلم یا نمایش ایفا می نماید .

 

 

ای دل به ادب بنشین برخیز ز بد خویی

زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی ( دیوان شمس )

 

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم گشت از لطف رب  ( مثنوی )

 

پیش اهل تن ادب بر ظاهرست

که خدا زیشان نهان را ساترست

پیش اهل دل ادب بر باطنست

زانک دلشان بر سرایر فاطنست  (مثنوی )

کدام ؟

آیا گلها از زمین بسوی آسمان به عروج  می روند

و هدیه زمین به آسمان است ؟

یا

یا اینکه این گلهای سرخ و زیبا هدیه آسمان به زمین است

 و از آسمان به زمین نازل می شوند ؟

باز در مورد اخلاق

 
از دیشب تا حالا بعد از اینکه  آن نوشته را خواندم - دارم فکر می کنم که در موضوع اخلاق چه چیز های جالب و جدیدی می تواند موضوعیت طرح داشته باشد . این مقاله را دیدم و البته مقصودم فقط توجه به موضوعیت طرح و عنوان می باشد . که خط فاصله ایی از روشهای کلاسیک طرح موضوع ایجاد می شود . لازم نیست به عنوان یک دانای کل در مورد کل مسئله پس از ارائه سیر تاریخی آن به قضاوت نشسته و به همین سیاق نوشته را به پایان برسانیم . می توانیم یک موضوع را انتخاب کرده و به عنوان یک محقق و با تحلیل به تبیین رسید ( البته این نظر من است و ممکن است خیلی جامعیت نداشته باشد . )
 
بعضی از مسایل و سوالاتی که به ذهنم رسید و می تواند مبنای پژوهش قرار گیرد این مطالب می تواند باشد :
- اخلاق به کدام حوزه تعلق دارد ؟
- حوزه فردی یا جمعی ؟
- اگر در هر دو بخش حضور دارد مختصات و تمایزات هر کدام چیست ؟
- تعاملشان چگونه صورت می پذیرد ؟
- چگونه شکل می گیرد و پا دار می شود ؟
- آیا می شود بخش پیشینی اش را ( فطری ) اثبات نمود ؟
- چگونه شکل می گیرد و پا دار می شود ؟
- چگونه هزینه و تعهد می گردد ؟
- یا مستهلک شده و از بین می رود و پس زده می شود ؟
- ساختارهای اجتماعی ( دین- اقتصاد - فرهنگ و ... ) چه تاثیر و تاثری بر آن دارند ؟
- چگونه مقوله بندی می شود و فولدرها از فایلها متمایز می شوند ؟
- ارتباط قانون و اخلاق چیست ؟ و تعامل این دو چگونه کنترل می شود ؟ کدامیک در گردونه کنش و واکنش دارای قدرت بیشتر ( در ابعاد خلاقیت - انعطاف - زایندگی و تاثیر گذاری ) هستند ؟
- و .......
-
 
جامعه باز و اخلاق

  پویا جبل عاملی

اندیشه های آلترناتیو لیبرالیسم معتقدند، اخلاق در جامعه باز پاشنه آشیل این مکتب است و در دراز مدت منجر به انحطاط جامعه باز می شود. اینکه فرد در حیطه خصوصی رها شود، باید و نبایدی برایش تعریف نشود، هدف و راهنمایی برایش معین نشود، همگی از منظر جبهه مقابل، ضعف هایی است که جامعه باز را به واژگونی وامی دارد. واژگونی که ازسقوط اخلاقی فرد شروع و به جامعه ختم می شود.


اگر بخواهیم این ادعا را تحلیل کنیم، بی تردید باید به سراغ تعریف اخلاق رویم و در آن حیطه، فصل مشترکی که مورد پذیرش دو طرف منازعه است را تعیین کنیم و بعد بررسی کنیم که این گزاره تا چه حد می تواند صحیح باشد. اما اشکال این روش تحلیلی آن است که فصل مشترک تعریفی برای اخلاق به سختی بدست می آید و تضاد در تعریف اخلاق در بین مکاتب تا بدان حد می رسد که عملا نمی توان در مورد این گزاره قضاوت کرد. به عبارت بهتر تمایز پارادایم ها اجازه تحلیل این گزاره را از راه تعریف اخلاق
 نمی دهد.

اما این بدین معنا نیست که نتوان در مورد این ادعا به بحث نشست. آنچه در این مجال بدان خواهیم پرداخت بررسی این ادعا با دست یازیدن به حیطه های اخلاقی است. اما این گزاره به چه معناست؟

اخلاق در چه حوزه ای تعریف می شود؟ در حوزه فردی یا در ارتباط میان فرد با جامعه؟ وقتی می گوییم کسی با اخلاق است، منظورمان آن است که رفتار فرد با اطرافیانش قابل ستایش است یا رفتار وی را در حیطه خصوصی اش می پسندیم یا هر دو. یکی از اختلافات مابین لیبرالیسم و مکاتب دیگر همین حیطه تعریفی برای اخلاق است. لیبرالیسم اخلاق را بر رفتار فرد با دیگران تعریف می کند. از این دید، فردی با اخلاق است که رفتارش با دیگران همراه با احترام به آزادی آنان باشد. از این منظر دروغ گفتن، خلف وعده، دزدی، قتل و ... از آنجا که حقوق و آزادی دیگران را سلب می کند، کنش هایی ضد اخلاقی و مذموم هستند. اما در عین حال لیبرالیسم معیاری برای تشخیص امور اخلاقی از ضد آن در حیطه خصوصی ندارد و حتی معتقد است که نه حق دارد و نه باید برای حیطه فردی ارزش گذاری کند.

در مقابل اندیشه های رقیب به جز اخلاق اجتماعی، در حیطه خصوصی نیز معیارهای اخلاقی را نیز تعریف می کنند. در اینجا راقم به دنبال آن نیست تا از این دو نگاه متفاوت، یکی را بر دیگری ترجیح دهد، بلکه تنها هدف آن است که تمایز حیطه های اخلاقی از نگاه لیبرالیسم و دیگر مکاتب مشخص شود.

از منظر لیبرالیسم هیچ کنشی در حوزه فردی قابل ارزش گذاری اخلاقی نیست مگر آنکه کنش از حیطه فردی برون آمده و بر ارتباط میان فرد و دیگران تاثیر بگذارد. از این امور می توان به سیگار کشیدن و استعمال الکل اشاره کرد. فرد در حوزه خصوصی اش بواسطه ارتکاب این اعمال، فردی بی اخلاق به حساب نمی آید. اما اگر در محیطی عمومی با سیگار کشیدن خود موجبات مزاحمت دیگران را ایجاد کند یا همین عمل را بواسطه مستی انجام دهد مرتکب عملی ضداخلاق شده است. به همین دلیل است که قوانین در جوامع باز سیگار کشیدن در محل های عمومی و مست بودن در معابر را ممنوع و مستوجب مجازات می داند.

بنابراین اعمالی که شاید از دید مکاتب اخلاقی دیگر در حیطه فردی مذموم باشد در لیبرالیسم وقتی بار ارزشی منفی می گیرد که به گونه ای خود را در رابطه میان فرد و جامعه نشان دهد. از سوی دیگر اعمال اخلاقی نیز این گونه ارزش گذاری می شوند. ایثار، فداکاری، از جان گذشتگی و غیره چون دیگر مکاتب از منظر لیبرالیسم ممدوح است زیرا در جهت حفظ حقوق و آزادی دیگران انجام می شود. اما باز اعمالی که محدود به حیطه خصوصی باشند دارای بار ارزشی نخواهند بود.

اگر این گزاره اندیشه های آلترناتیو را بپذیریم که رویکرد ضداخلاقی بالاخره موجب واژگونی جامعه باز می شود، در حقیقت باید بیان کنیم که در اینجا منظور افعالی است که ابدا در حیطه اجتماعی نمود نمی یابند زیرا اگر نمود یابند از منظر لیبرالیسم قابل ارزش گذاری اخلاقی هستند. به عبارت بهتر ادعا این است که کنش هایی وجود دارد که بدون آنکه در روابط میان فرد و جامعه تاثیر بگذارند موجب سقوط فرد می شود. فرد می تواند در جامعه فردی بااخلاق به حساب آید اما اعمال وی در حوزه خصوصی اش موجب سقوط اخلاقی وی باشد. این جمله به میزان قابل توجهی بی معناست، در واقع لیبرال ها می پرسند مگر می شود عملی ضداخلاقی در حیطه فردی به حساب آید اما نمود بیرونی و اثری بر رفتار فرد با جامعه نداشته باشد، به گونه ای که موجب انحطاط جامعه شود؟ مگر می شود در جامعه ای افراد صادق، قانونمدار و در ارتباط با محیط اطراف بااخلاق باشند اما در عین حال کارهای خطرناکی در زندگی خصوصی شان انجام بدهند که ابدا بر رفتار اخلاقی بیرونی شان تاثیر نداشته باشد و همین اعمال و فراگیریشان در حیطه های فردی بالاخره موجب سقوط جامعه باز شود؟

در واقع ادعای مدافعان جامعه باز این است که افعالی که پتانسیل تخریبی بنیان های جامعه را داشته باشند نمی توانند تنها در حیطه خصوصی ظهور کنند و بر کنش های اجتماعی بی تاثیر باشند و وقتی در روابط اجتماعی ظهور کردند بواسطه قانون محدود می شوند. بدین لحاظ به هیچ رو نمی توان نگران کنش های خصوصی افراد بود و در حیطه خصوصی آنان مداخله کرد.

بدین لحاظ اندیشه های رقیب باید مشخص کنند که چگونه عملی در زندگی خصوصی افراد بدون نمود بیرونی و بدون آنکه فرد را در روابط اجتماعی بی اخلاق کند می تواند جامعه باز را به واژگونی کشاند. مساله آن نیست که این گزاره مکاتب رقیب را رد کنیم، زیرا اصولا پیش بینی محتوم آینده در ورای یک پروسه علمی است. اما بحث بر سر این است که برای توجیه این گزاره، نظریه پردازان رقیب باید از مانعی بس مستحکم عبور کنند بدین علت که جامعه باز در ارزش گذاری اخلاقی به معیاری اشاره دارد که بیشتر مواردی را که رقیبان اموری ضداخلاقی می پندارند در حیطه اجتماعی کنترل می کند.

اما مساله بعدی که این ادعا را به چالش می کشد آنکه، جامعه باز به دلیل ماهیت انعطاف پذیرش نسبت به مکاتب دیگر، اجازه رشد و نمو مکاتب اخلاقی را می دهد. به همین خاطر حتی اگر در مقاطعی گرایش عموم مردم در حوزه فردی به افراط رود وجود این مکاتب می تواند گرایشات افراد را تعدیل کند. به عنوان مثال اگر در مقطعی مادیات محض گرایشات افراطی عامه را دامن زند، بی تردید تقاضا برای مرام های زاهدانه و ماوراء الطبیعه افزایش می یابد. این بر خلاف پروسه جوامع بسته ایست که با تبلیغ یک گرایش، اجازه فعالیت به مکاتب دیگر نداده و عملا انعطاف پذیری فکری و اخلاقی را از جامعه سلب می کنند و هزینه این عدم تعدیل را در بلندمدت می دهند.

بنابراین، دو عامل است که ادعای مخالفان جامعه باز را به چالش می کشد، اول آنکه با ارزش گذاری اخلاقی در رابطه فرد با جامعه و رهایی فرد در حیطه خصوصی، طریقه واژگونی اخلاقی از سوی مخالفان نامعلوم است و دوم آنکه جامعه باز پتانسیل رشد نحله های مختلف را می دهد و همین مساله باعث تعدیل رفتار آدمیان در زندگی فردی شان خواهد بود و به نوعی افراط در اعمالی که به نظر مخالفان به سقوط جامعه می کشاند را کم رنگ می کند.

با وجود این، بحث بر سر این نیست که آیا این ادعا رخ خواهد داد یا نه، بحث بر سر آن است که پذیرش این مساله با گذار از آن موانع و پاسخی مناسب به آنها می تواند از حداقل موضع منطقی برخوردار باشد.