به تنهایی گفتم از من چه می خواهی که رهایم نمی کنی

و همواره

در قفل شده دلم را می زنی ؟

گفت :

از تنهایی به پیش تو می آیم

آخر کسی دوست ندارد با من سر کند

به تنهایی گفتم

با من چه آشنایی داری که حاضر به ترکم نیستی

گفت :

تو مرا پنهان می داری

و من می خواهم در کنار کسی باشم

که داشتن مرا پنهان می کند

به تنهایی گفتم چرا به هر که می نگرم

تو را می یابم

گفت : آخر من همراه کسی نیستم

و تو مرا می خواهی

پس به هر که می نگری

چون مرا نمی بینی

به من می اندیشی

به تنهایی گفتم :

کدامیک دیگری را انتخاب کردیم

گفت : ما دو نفر نبودیم

که یکی دیگری را برای خود انتخاب کند

بخاطر همین هر گاه فقط و فقط با خودت بودی

و به خودت اندیشیدی

مرا یافتی