تنهایی (1)
به تنهایی گفتم از من چه می خواهی که رهایم نمی کنی
و همواره
در قفل شده دلم را می زنی ؟
گفت :
از تنهایی به پیش تو می آیم
آخر کسی دوست ندارد با من سر کند
به تنهایی گفتم
با من چه آشنایی داری که حاضر به ترکم نیستی
گفت :
تو مرا پنهان می داری
و من می خواهم در کنار کسی باشم
که داشتن مرا پنهان می کند
به تنهایی گفتم چرا به هر که می نگرم
تو را می یابم
گفت : آخر من همراه کسی نیستم
و تو مرا می خواهی
پس به هر که می نگری
چون مرا نمی بینی
به من می اندیشی
به تنهایی گفتم :
کدامیک دیگری را انتخاب کردیم
گفت : ما دو نفر نبودیم
که یکی دیگری را برای خود انتخاب کند
بخاطر همین هر گاه فقط و فقط با خودت بودی
و به خودت اندیشیدی
مرا یافتی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:50 توسط رویا روستا