اجاق شقایق
توی یکی از اشعار سهراب که امروز به مناسبتی دوباره خواندمش عبارتی وجود دارد به نام اجاق شقایق . امروز در میان همه کلمات و عبارتهای زیبای این شعر ، این عبارت خیلی مشغولم کرد و با خودم فکر می کردم که چه عبارت بدیع و در عین حال واقع گرایانه ایی می تواند در مورد گل شقایق باشد . گلبرگ های شقایق از قرمزی مثل رنگ کوره آتشند و بیننده را به یاد گر گرفتن و سوختن می اندازد و شاعر در شعرش می گوید که در یک روز بارانی در کنار یک تخته سنگ با اجاق شقایق گرم شد .
خب البته برای فهمیدن عبارات شاعر باید مقداری با او هم احساس شد و گرنه در ذهن یک آدم کاملا واقع گرا ، گرم شدن با اجاق شقایق آنهم در یک روز بارانی و سرد و در کنار یک تخته سنگ بیشتر به مالکیت نوعی مالیخولیای رمانتیک توسط صاحبش تحلیل و تفسیر می گردد. نمی خواستم به این بخش خشن و غیر شاعرانه اشاره کنم اما این تقصیر ذهن من است که همیشه موضوعات را از زوایای گوناگون نگاه می کند .
این تصور که گلبرگ نازک و لطیف شقایق از بروز و یا نگهداری احساسی گر گرفته و این گر گرفتگی آنقدر است که می تواند سرمای تن شاعری را در یک روز بارانی از او بگیرد و با گرمای لطیف خود او را که کنار تخته سنگی بخاطر باران تند پناه گرفته ، گرم می کند می تواند احساس خیلی لطیفی باشد .
هر چند امروز بخاطر برخی از جستجوهایم در مورد خدایان و الهه های یونانی از جمله آشیل – زئوس – مده آ – آگا منون – هلن – پاریس – هکتور – منلاس – اولیس – پنه لوپه – جعبه پاندورا واسب چوبین تروا ...... در گیر تند باد حوادث زندگی خدایان بودم . و در ذهن من میان اندیشیدن به گرمای سوزان تن نازک گلبرگ شقایق و کلاف به هم پیچیده حوادث و ماجراهای زندگی خدایان درگیری و مناقشه ایی ملایم در جریان بود . و اما سوال این است آیا وقتی سوار اسبی می شویم و در هیبت پهلوانان با زره و کلاهخود و شمشیر در یک دشت بزرگ در حال تازاندن و به پیش رفتن هستیم آیا می توان دل را همراه گر گرفتگی یک شقایق نمود و اگر سوالم را وارونه کنم آیا نمی توان دل به گر گرفتگی یک شقایق کوچک و قرمز سپرد ؟
این سوال شاید از دیدگاهی یک سوال اساسی باشد چرا که تعیین کننده کنش های اصلی آدمها و مرز بندی میان شخصیت آنهاست . آنها که با دریای مواج و عمیق اندیشه شان از گلبرگ آتشین یک شقایق گرم می شوند و آنان که سوار بر اسب در حال تاختن هستند و در زیر پایشان اصلا شقایقی نمی بینند . راستی ما از کدامین هستیم ؟ بر اساس چه ملاکها و ارزشهایی می توانیم یکی را نفی و دیگری را اثبات کنیم و چرا گاهی اینیم و گاه آن؟ آیا تعادلی بوجود می آید ؟ آیا اصلا باید تعادلی وجود داشته باشد ؟ با چه مکانیزمی یک طرف به نفع دیگری کنار زده می شود و یا شکست می خورد ؟ با چه بک گراندی آدمی در دو راهی انتخاب یکی را انتخاب می کند ؟ و البته مسئله وقتی پیچیده تر می شود که هر کدام از دو سو می توانند نسبی و دارای درجه بندی باشند و یا به به مراتبی پنهان و یا آشکار باشند و .......