Time of Reflections II Prints by Wei Ying-wu

     بودا گفت : مردی در کنار رودخانه ایی بود . در این سوی رودخانه همه نا آرامی و بدی به چشم می خورد و در آن سوی رودخانه همه خوبی بود و آرامش . مرد جاله ایی ( زورق کوچک ) را از نی و علفهای کنار رودخانه درست کرد و سوارش شد و به آن سوی رودخانه رفت .  وقتی به آن سوی رودخانه رسید از آن همه آرامش و نیکی به وجد آمد و در دل خود برای جاله ایی که او را به این سوی رودخانه حمل کرده بود ، مهر و تقدسی احساس نمود و  نتوانست جاله را با آنکه دیگر سودی برای او نداشت همانجا رها کند و لذا جاله را بر روی شانه هایش گذاشت و به راه خود ادامه داد .

    جاله ما چیست ؟ که آن را بیهوده و نا کارآمد بر روی شانه های خود حمل می کنیم و به راه ادامه می دهیم ؟