یکی از جاهایی که به نظرم  برای بودن جاذبه دارد ، زندگی در فانوس دریایی است . نه فقط از بعد نقشی که برای کشتی های سرگردان در شبهای تاریک یا طوفانی ایفا می کند ، بلکه احساس می کنم که زندگی در آنجا بسیار اسرار آمیز و دارای انرژی قابل لمسی از انتقال حالت های خلسه آور و راز آمیز است .

با زندگی در فانوس دریایی از طریق تماشای برخی از فیلم های سینمایی آشنا شدم و جالب بود که همیشه بیانگر نوعی عزلت و تنهایی سنگین و راز آمیز  همراه با بارقه ای از عرفان بود .

در فانوس دریایی جمعیت زیادی برای زندگی جا نمی گیرد ، حداکثر دو یا سه نفر - و معمولاً یک نفر به تنهایی زندگی می کند .او  شبها فانوسی را بر روی برج روشن می کند و چشم اندازش از یک سو بی کرانگی دریا ست و در سوی دیگر ساحلی که در دوردستهایش ممکن است آدمهای دیگر زندگی کنند . هنگامی که دریا آرام است و هنگامی که دریا طوفانی ست و نیز زمانی که با احساس عظمت و بی کرانگی دریا حسی وهم انگیز دل را در چنگال خود قرار می دهد و ..... در همه این حالات ، در فانوس دریایی نزدیکترین و بی واسطه ترین وضعیت ( دقیقا در مرز بین خشکی و دریا ) برای درک تعامل همیشه در سیلان آب و خاک برای کسی که در آنجا ساکن است ، بوجود می آید . او می تواند کم کم به آب و دریا به عنوان موجودی که دارای شخصیت و هویت خاصی است ، بنگرد . می تواند بفهمد که او گاهی خشمگین و گاهی آرام است . می تواند بفهمد که آب دارای نیروی اراده و تصمیم گیری است . می تواند گاهی آواز آب را بشنود و گاه می بایست غرشهای خشمگینانه اش را تاب بیاورد و ........  گاهی آنقدر زندگی در فانوس دریایی  ملموس و با همه زیر و بم هایش برایم متصور می گردد که احساس می کنم من زمانی در یک برج دریایی زندگی می کردم . شبها در کنار فانوسی که روشن می کردم به دریا می نگریستم و تلاش می کردم که آنقدر با دقت به صدای امواج گوش کنم تا هجا و معنای صدای امواج را دریابم و در تنهایی بی انتهای خود همزبانی بیابم ..... خود را در حال بالا رفتن از پله های حلزونی و پیچ در پیچ برج فانوس دریایی می بینم و با اطمینان از اینکه تا مدتهاو مدتها می بایست در تنهایی غلیظ خود بسر ببرم -  برای اینکه حرف زدن یادم نرود با خودم و با دریا حرف می زدم و ......حتی لباسی را که می پوشم ، دقیقا ً می توانم در تن خود متصور  شوم : یک پیراهن بلند با دامن پر چین و خاکی رنگ ، مثل لباسهایی که خانمهای غربی طبقات متوسط و یا معمولی در قرنهای سیزده - تا نوزده می پوشیدند -  با دکمه های زیادی که در قسمت پشت از زیر گردن تا نزدیک کمر ردیف بسته می شد و ......... خود را در هنگام غروب در کنار ساحل می بینم که در حال قدم زدن هستم و به دنبال صدفهای تازه برای شام می گردم . غروب و آمدن شب برایم پایان یک روز نیست بلکه آغاز بخش مهمتر و اصلی زندگی ام در فانوس دریایی است و در واقع من بیشتر در شب زندگی می کنم و نه در روز ....

شبها اوقات بیداری و ساختار بخشی تارو پود افکارم در چارچوب فضای فیزیکی و معنوی ای خاصی است که در فانوس دریایی برایم تنیده شده است  و جالب اینکه در این تنهایی غلیظ شبانه ، همه آدمهای روی زمین را فراموش می کنم و حتی خود را نیز فراموش می کنم و من هم دقیقا ً تبدیل به بخشی از فضایی می شوم که احاطه ام کرده است ، نه فروتر و نه والاتر ...... همه چیز در یک سطح افقی و به موازات هم قرار می گیرند . من ، آجرهای برج ، امواج دریا ، ستاره های آسمان و تکه های ابر ها و سپس همه با هم در سپهری از یگانگی آرام و راز آمیز به سویی حرکت می کنیم ، شاید یک حرکت دورانی و شاید یک حرکت به پیش رونده و مستقیم و در این حالت مرگ و زندگی معنای خود را از دست می دهد و اصلا ً نه مرگ وجود دارد و نه زندگی ، در عین حال که هر دو لباس این لحظاتند ، گاهی این و گاه آن - اما تنها یک لباسند و نه آن چیزی که در ورای این دو احساس و درک می شود.  و بخاطر همین ،  احساسی  که از زندگی در یک فانوس دریایی دارم ، دچار بی زمانی می شود ، یک بی زمانی لامکانی ..... سرگردان در فضایی که وجود دارد - حتی فضایی که موازی فضای ملموس و اطرافم است ..... مثل شهاب سنگی که اکنون در گوشه ایی از این کهکشان لایتناهی به سویی روان است ............