امروز یازده فروردین ، تهران یک روز برفی را پشت سر می گذارد . البته طبق پیش بینی آب و هوا شناسی ، برف فقط همین امروز است و فردا بارانی و پس فردا آفتابی .... اما این برف همه رو غافلگیر کرد و جالب اینکه برف و باران نه تنها تهران بلکه سراسر ایران را فرا گرفته و مهمانان و مسافران نوروزی را در شهرهای دیگر دچار مشکلاتی کرده .......

و من اما ....... امروز هم مثل روزای دیگری که در ایام عید گذشت ، با لباس سرتا پا سرمه ایی ام که به نحوی فکر می کنم در داخل آن معلوم نیست مرد هستم  یا زن - به اداره آمده ام  و مشتی آمارهای بی خود را وارد سیستم کرده ام . همکارم در حال بازی کردن با یکی از گیم های کامپیوترش هست و من از پشت پنجره برف را تماشا می کنم و دلم غنج می رود .

چندی پیش یکی برایم ایمیلی به نام دنیای مجازی فرستاد - خیلی جالب بود . در مورد کودک فقیری بود که پس از اینکه کسی برایش دنیای مجازی رو تعریف کرده بود در پاسخ گفت که من هم در دنیای مجازی زندگی می کنم . شبها سرم را روی پله سنگی کنار خیایبان می گذارم ، اما فکر می کنم که روی بالش است . فکر می کنم مادرم نوازشم می دهد . فکر می کنم که غذای خوشمزه ایی خورده ام و صدای قار و قور معده ام را نمی شنوم و .....

و من هم ....... سعی می کنم خود را از اتاق کارم در اداره بیرون بکشم و به آنجا بروم که دوستش دارم - آنجا که وجودم با فضای اطراف یکی می شود . آنجا که مرز فضای اطرافم با  چارچو ب تنم محو می گردد و برعکس ...... آنجا که من است و منی که آنجاست .