هزار تو و سرنخ

سالها پیش مطلبی علمی و ساده ای به زبان انگلیسی در مورد جاذبه خواندم که همواره آن را به مناسبت های مختلف به یاد می آورم . در آن مطلب آمده بود وقتی دو جسم در کنار هم قرار می گیرند ، جسمی که دارای mass بیشتری باشد سبب جاذبه برای جسم دیگر می شود و اگر آنها در حرکت آزاد باشند ، جسم کوچکتر به صورت دورانی به دور جسم بزرگتر می چرخد . این گزاره را من بارها و بارها نه در اجسام فیزیکی بلکه در دنیای معنوی حس کردم . هر اندیشه و هر شخص و هر مطلبی که دارای mass و قدرت بیشتری از لحاظ جذب کردن باشد ، بقیه توده های سرگردان و غیر سرگردان را به طرف خود جلب و جذب می کند و آنها را در محور خود می چرخاند و می چرخاند و ...... به این ترتیب همه فیلسوفان بزرگ ، قهرمانان ، اصلاگران ، رهبران ، هنرپیشه ها و نویسندگان و ...... با بخشی از ابعاد وجودشان باعث ایجاد جاذبه برای دیگران می شوند و این عامل سبب داشتن قمرهایی برای آنان می گردد. قمرهایی که به دورشان می گردند و می گردند و ....... ( به آیین چرخیدن به دور خانه خدا در ایام حج همسو با این معنا توجه کنیم )
قدرت جاذبه اسطوره ها هنوز پس از گرد و خاک حرکت هزاران ساله گردونه زمان کم و بیش باقی است و می تواند ذهن جستجو گر افرادی چون من را به دنبال خود تا ناکجا آبادهای بدون آدرس بکشاند . من اما از دیروز شدیدا ً تحت تاثیر یکی از داستانهایی که خوانده بودم ، قرار داشتم داستان آریادنه و تزه ( یا تسئوس یا تزئوس ) ، داستان بسیار فوق العاده ای که آنقدر درهم پیچیده و تو در تو و داستان در داستان است که نمی دانم از کجا آغاز کنم و در کجا به پایانش برسانم . برای وارد شدن مجبورم کمی از قضایای مجاور داستان کمک بگیرم . در اساطیر یونان پوزئیدون خدای دریا ها در خشمی که بر مینوس شاه جزیره کرت گرفت ، همسر مینوس پازیفائه را دیوانه وار عاشق گاوی کرد که خودش برای قربانی کردن به نزد مینوس فرستاده بود . و همسر مینوس از این گاو حامله شد و مینوتور را به دنیا آورد . در مورد حامله شدن پازیفائه روایتی وجود دارد که او از صنعتگر کرت یعنی دیدالوس خواست که برایش گاوی از چوب بسازد تا او بتواند در درون گاو چوبین به گاو اصلی نزدیک شود و به این ترتیب آن گاو به او نزدیک شد و وی را حامله نمود . مینوتور نیمه انسان و نیمه حیوان به شکل گاو بود . مینوس ( همسر پازیفائه و پادشاه کرت ) دستور داد تا صنعتگر ماهر کرت ( دادیالوس یا دیدالوس ، زندانی هزار تو ( maze) برای مینوتور بسازد و هر ساله آتنیان که خراجگزار کرتیان بودند مجبور بودند که ده جوان سالم و برومند را برای غذای مینوتور به کرت بفرستند .
تزه یا تسوس در یکی از این خراجگزاری ها همراه جوانان دیگر به کرت آمد . دختر جوان مینوس یعنی آریانده عاشق تزه شد و از دیدالوس راه خروج از هزار تو را دریافت کرد ( به صورت پنهانی ) و کلافی از نخ را تهیه کرد و یک سرش را به تزه یا تسئوس داد و سر دیگر را در دست خود گرفت و او را به دل هزار تو فرستاد . تزه هم که با سلاح و آماده وارد راهروهای پیچ در پیچ شده بود ضمن اینکه به آریانده قول داده بود که پس از برگشتن با وی ازدواج خواهد کرد ، وارد غار شده و با مینوتور درگیر شده و او را کشت و با کمک کلاف نخی که در دست داشت دوباره به دنیای بیرون بازگشت .
گرچه این داستان دارای حواشی ماقبل و مابعد بسیاری است ( اینکه تزه همان پهلوان نبرد کننده با ملکه آمازون ها بوده و او را که با هدایا وارد کشتی اش شده ، ربوده و باعث جنگ آتنیان با آمازونها شد و نیز ماجرای خود کشی پدرش واینکه تزه علی رغم قولی که به آریادنه داده بود او را در جزیره ناکسوس رها کرد و نیز ازدواجش با فائدرا خواهر بزرگتر آریادنه در سالهای بعد و خودکشی فائدرا و ماجرای پسرش هیپولوتوس و ............. ) اما من می خواهم به همین محدوده داستان یعنی رفتن به غار هزار تو و کلافی که به دست آریادنه و تزه بود اشاره ای کوتاه داشته باشم .
هزار تو و سرنخ
به نظر می آید که حداقل دو تفسیر می توان برای هزارتو یا لابیرنت موجود در داستان نمود :
- یکی اینکه مقصود از هزارتو ، دنیای پیچیده و تاریک و تو در توی روان و درون انسان است که دشمنی آدمخوار در آن به کمین نشسته ، و آدمی باید با کلاف نخی و سررشته ای نازک که در دستان عشق است ، به سوی این هزار توی تاریک برود و دشمن را در تاریکی از پای در آورد . وگرنه او خوی آدمخواری دارد و همجنان باید از زیباترین و بهترین جوانان ( نیروها ، استعداد ها ، قوه ها ) خراجگزار او بود .
- دوم اینکه می توان این هزار توی تاریک را به دنیا تشبیه نمود . و اینکه باز آدمی با کلافی راهنما که در یکسر دیگر آن عشق منتظر و چشم به راه اوست ، وارد این لابیرنت می شود و در آن به نبرد با دشمن ( شاید گاو نفس و ...... ) می پردازد . و اگر آن سررشته در دستش باشد ، دوباره می تواند به سلامت بازگردد و با عشق قرین گردد . ( نگاه دار سررشته تا نگه دارد – حافظ )
- نکته مهم دیگر اینکه سررشته در دستان موجودی است که در این داستان عاشق است و اوست که راه گریز از هزار تو را می یابد و آموزش می دهد و وسیله خروج از آن را در اختیار می گذارد و در واقع آن کلاف سر رشته ای از قلبش است که به دنبال قهرمان روانه می گردد. و اینکه این راه پرخطر را تنها با عشق است که می توان به سلامت گذراند و عشق است که نجاتبخش است .
- نیمه انسان و نیمه حیوان بودن مینوتور یا دشمن آدمخوار بیانی از ماهیت بخش منفی و دشمن سیرت آدمی است . که نه کاملاً حیوانی است و نه سراسر دارای ذات انسانی – بلکه چیزی در میانه است ، اما در هر حال او درنده است و خونخوار و کشنده . او پنهان است و در تاریکی های وجود در کمین دریدن و پاره کردن و نابود نمودن است .
- جوانانی که از آتن به عنوان خراج برای هلاک شدن به دست مینوتور به شاه کرت فدیه می شدند ، همه یک به یک توسط مینوتور دریده و خورده می شدند و تنها تزه که توانست دل آریادنه ( دختر پادشاه کرت و خواهر مینوتور ) را به دست آورد ، از این مهلکه جان سالم به در برد . شاید به این معنا که برای جان سالم به در بردن از این مهلکه باید عشق را جستجو کرد و آن را پدید آورد ، و نگاه و دل نجات بخش را بدست آورد .
- و ......
..................................
و اینجاست که اگر حقیقت اسطوره را فرازمانی بدانیم ( فرو ریختن مرزهای گذشته ، حال و آینده ) و اگر به قول الیاده اسطوره را تجلی هستی بدانیم ( هستی شناسی ) ، داستان تزه و آریادنه سرشار از حقایقی است که می تواند تجلیات مختلفی را از هستی شناسی - همان چیزی که از ازل تا به ابد دغدغه انسان اندیشه گر است – را به وی بنمایاند .
