سمپوزیوم افلاطون

 

امروز در ضمن جستجوهایم به متنی توضیحی  در مورد مقاله سمپوزیوم سقراط ( البته به روایت افلاطون ) برخوردم که برایم جالب بود . تاکنون چیزهایی از عشق افلاطونی شنیده بودم اما منشا ء این گفته ها را نمی دانستم . از اینکه افلاطون برای توضیح آنچه که مد نظرش است از اسطوره کمک گرفته کمی برایم عجیب بود . اما شاید برای بیان آنچه که می خواست بگوید راهی بجز این در اختیارش نبود . بحث نیمه وجودی - بحث قدرتمند شدن آدمها بوسیله عشق - بحث احساس خطر کردن خدایان از کامل بودن انسانها - بحث فراتر یا فروتر نبودن نیمه ها از یکدیگر و ...... همه مباحثی تامل برانگیزند .

“At the touch of love everyone becomes a poet.
                                                           
       -- Plato, Symposium

 

دیالوگ سومپوزیون ، یا آنگونه که در زبانهای جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium) بدون شک قله زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند ، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد ;  هربار با تجربه های جدید و لذتهای یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.   

عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósion از فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسانهای دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانیهای دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانیهای باستان و تجربه انسانی آنها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون میهمانی انسانهای دانا برای گفتگو درباره سئوالهای انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. مستی شرط لازم برای تحقیق ِ خالصا الهی یعنی philosophia  یا همان جستجوی دانش است. این فیلوسوفوس Philosophos ، مرد به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.

دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آنچه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر بواسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسانهایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن اینکه خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما بطریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسانهای حقیر و میانمایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه اینها سقراط ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن اینکه حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم.  

آنکس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسانهای عامی و میانمایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آنچنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.

شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند اینبار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند اینبار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.

نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختن ِ آنچه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسان ِ عاشق  می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردن ِ آثار ِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیقها و کتابهای ِ جهان حاصل عشق و نیاز ِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستان ِ زیبای ِ عشق ِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابل ِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگام ِ مرگ ِ آدمتوس بجای ِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود.  حتی پدر و مادر ِ پیر و رو به مرگ ِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جان ِ خود بردارند.  اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجای ِ معشوق ِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیای ِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیای ِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.

 اما این تنها عاشق نیست که باید در پای ِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پای ِ عاشق فداکاری کند زیرا خدای ِ عشق در قلب ِ عاشق قرار دارد و مقام ِ عاشق بسیار والا و الهی است. اگر معشوقی در پای ِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهای ِ بدنی باشد عشق ِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوع ِ آن زیبایی ِ روح ِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیبایی ِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است.  

شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمت ِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زنها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آنرا داشتند که روزی این انسانها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آنکه از قدرت آنها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسانهای امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیاز ِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسانها باقی است. آنها در تمام ِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسانها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه های ِ از هم جدا شده به یکدیگر.  هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچگاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آنها جزئی از یکدیگر هستند. به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آنها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آنها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیاز ِ آنها تکاملی است که از بهم پیوستنشان حاصل می شود. آنها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.

 آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را بدست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دلها و ذهنهای  انسانها قدم می گذارد. او شجاعترین ِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاعتر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچگاه از ابراز ِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آنرا به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنان ِ خود را برای انتهای ِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنان ِ زیبا هنوز هم تمامی ِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسانها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیباییهای درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگی ِ کوتاه و ناپایدار ِانسانهای ِ فانی است که می تواند آنها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ  سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیبایی ِ گفتار ِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط  به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.

 

دکتر سروش و ادعای خطا در قرآن

    خیر و نیکویی طرح حرفها و نظریات تازه این است که سبب نشاط و جنب و جوش در اندیشه ها شده و ای بسا که در فضای پاسخگویی و ارائه ادله و نفی و اثبات فرضیات ، حلقه دیگری از تطور داشته ها و پنداشته ها  متولد شده و پارادیم های نوینی را موجد گردد.    صحبت های اخیر دکتر سروش نیز اگر چه با ناباوری برخی از خوانندگان و شنوندگان روبرو گردید ، اما فضایی نسبتا ً ملتهب و در پی پاسخ در جامعه بوجود آورد که مسلما تعامل و تصادم این مباحث می تواند به پختگی و پرورش هر چه بیشتر فرضیه فوق برای هر دو سوی ماجرا اعم از مدعی و مخالف بوجود آورد .     گرچه از دیدگاه شخصی معمولا رویه پاسخگویی را چندان دلچسب و جذاب ارزیابی نمی کنم خصوصا زمانی که از چارچوب متعارف مباحثات فربه تر می گردد اما تعهد و پیمانی که با خود بر سر دوستی با کتاب خدا داشتم باعث گردید تا  دغدغه نوشتن این سطور،  از لحظه خواندن مقاله مندرج در روزنامه تا اکنون رهایم ننماید  .

    گرچه از ابعادی حرف های دکتر سروش خیلی تازه و بدیع نبود و سابقه آن را می توان از همان زمان نزول وحی از سوی معاندین و مجادله گرایان با پیامبر نشانه گیری نمود ، اما طرح آن از سوی کسی که تا چندی پیش و شاید اکنون عنوان فیلسوف مسلمان را یدک می کشد کمی غریب به نظر می آید . همانگونه که گفته شد طرح نظریه تعامل دیالکتیکی فرهنگ و متن خصوصا با استدلالهای تقریبا مجاب کننده دکتر حامد ابوزید در کتاب معنای متن سخن تازه ایی در جامعه اندیشه ورزان دینی نیست ، اما افزودن پیرایه های دیگری به آن نظریه از جمله تناقض های علم و دین ، خطا پذیری قرآن ، و صدور مجوز برای به کنار گذاشتن برخی از آیات و یا موضوعات مطروحه در کتاب خدا آنهم با سنگر گرفتن در پشت زره تعریف و تمجید ادیبانه و لفاظانه از نبی اکرم (ص) می تواند بدعت و تازگی بحث برانگیزی داشته باشد .

   مطالعه برخی از پاسخ ها در فضای مجازی وب و نیز روزنامه ها بیانگر تحریک غیرت متفکرین و اندیشه ورزان دینی بوده است و البته پاسخ ها به ابعاد مختلف ایرادات و اشکالات فرضیه دکتر سروش اشاره داشتند و اما نکاتی نیز به نظر صاحب این قلم رسید که ذکر آن شاید خالی از فایده نباشد .

 

1-    رایج ترین و جهانگیرترین شیوه نوشتار شیوه خطی می باشد . سایه این شیوه بر روی تمامی حوزه های فکری و علمی و حتی احساسی بشر سنگینی می کند . در شیوه خطی معمولا حرفی ، جریانی ، حادثه ایی و ..... از نقطه ایی که معمولا نقطه آغاز است شروع می شود و پس از طی مراحلی که می تواند به فراز و فرود تعبیر گردد به سرازیری پایان خود نزدیک می گردد . مراجعه به قرآن مجید و کنکاش در خصوص شیوه نگارش متن مبین بهره گیری از روشی بسیار بدیع و خارق العاده می باشد که شاید به نحوی می توان از آن  به عنوان نظم کهکشانی و یا حلقه های درهم تنیده موضوعات تعبیر نمود . قران حاوی مطالب و موضوعات متنوعی است که گرچه امکان دسته بندی آن تحت چند موضوع اصلی فراهم است  اما حضور این موضوعات در متن به هیج وجه قابل پیش بینی خواننده نمی باشد . به طور مثال داستان حضرت ابراهیم (ع)که در پیکره متن پراکنده شده است در هر واحد رخنمون شده به بیان بخشی انتخاب شده از داستان پرداخته شود و گزینشی بودن و پراکندگی انتخاب شده داستان خواننده را کاملا به استفاده مفهومی از قالب داستان هدایت می کند . چنین شیوه ایی با منظور داشتن ابعاد دیگری که در پهنه ادبی قرآن رخ می دهد نه تنها همتایی  تا آن زمان نداشته بلکه پس از آن نیز در منطق فکر بشری ، شیوه ایی که به راحتی بتوان از آن برای ارائه و مکتوب نمودن اندیشه ها و پنداشته ها استفاده نمود ،مسبوق نبوده  است . گرچه دیالکتیک فرهنگ و متن دلایل عقلی متقنی دارد اما حادث بودن شیوه ادبی قرآن و بهره گیری از روشی بدیع و همگام نمودن چند دسته اصلی از موضوعات در بستر متن از آغاز تا پایان ، بدیل و نظیری در مظروف زمان و مکان خود نداشته است . به نظر می آید که اگر قرآن در قالبی که پیامبر اکرم (ص) می اندیشید بیان می شد محتملا ما با کتابی مواجه می شدیم که از تعدادی داستان و واقعه متشکل بوده که همه آنها با تبعیت از یک شیوه مرسوم و متعارف نقطه آغازی داشته و پس از طی مراحلی و داشتن نقاط اوج و فرود خود به داستان دیگری رسیده و همین سیر تا انتها ادامه می یافت . در اینجا نمی خواهم از نظم و سجع و بلاغت و زیبایی کلام بکار رفته خصوصا در برخی از سوره های مکی مطلبی به میان آورم چرا که تمسک به آنها در بحث فوق می تواند کاربردی دوسویه داشته باشد . به عبارتی عوامل فوق به نحوی می تواند دلیلی بر پذیرش پارادایم های محیطی تلقی گرددو امکان بهره گیری از سوی هردو طرف مباحثه را داشته باشد . اما نکات ریزی نیز وجود دارد که نمی توان از طرح آنها برای  تقویت بحث چشم پوشی نمود . فقط مثال کوچکی را از متن قرآن کریم وام می گیرم و البته کنکاش موشکافانه می تواند شواهد بسیاری از این دست را فراهم آورد . کلمه یسئلونک پانزده بار در قرآن ذکر شده است که در تمامی موارد با کلمه قل همراه می باشد . دامنه پراکندگی این کلمه از سوره دوم تا سوره 79 می باشد که شامل سوره های مکی و مدنی است . اگر بنا باشد مطالبی در طی بیست و سه سال فراهم آید و آنهم در همه مراحل بصورت همزمان مکتوب نگردد و این حواس جمع باشد که در همه مواردی که از کلمه یسئلونک استفاده می شود حتما کلمه قل نیز کنارش بیاید که بیانگر مسئولیت پاسخگویی خدا و پیغمبرش در مقابل سوال و پرسش های ارائه شده باشد ، کمی غریب و دور از سلسله نتایج منطقی عقل به نظر می آید . البته همانگونه که گفته شد قرآن مجید مملو از این شاهد مثالهاست که تنها به یکی از آنها برسبیل دلیل اشاره شد .

2-    در قرآن مجید به داستان ها و موضوعاتی اشاره شده که پیامبر اکرم (ص) چیزی از آنها نمی دانسته ، در صورت پذیرش فرضیه تبعیت متن از قالب و ظرف خود  می بایست قرآن را مشحون از دانسته ها و داشته های ذهنی پیامبر ارزیابی کنیم و نه مطالبی که پیامبر و سایر ینی که همزمان با  پیامبرمی زیستند  از آنها اطلاع و آگاهی نداشته باشند . این موارد هم شامل مواردی از گذشته و هم شامل مواردی از آینده ( مندرجات سوره روم ) می گردد. مطمئنا پذیرش فرضیه همرنگی و تاثر قالب از متن نمی تواند به نیروی پیشگویی درست پیامبر منتهی گردد.

3-    در متن گاه به نکاتی اشاره شده که شاید به نحوی  بتوان آنها را  در سمت و سوی  درخواست تغییر رویه ها و پنداشته های ذهنی پیامبر تعبیر و تفسیر نمود از جمله آیات اول سوره عبس – تذکر در خصوص منافقین و عدم اطمینان به عملکرد ظاهریشان – نچرخاندن زبان هنگام نزول وحی – اهمیت ندادن به اخبار افواهی جهت تصمیم گیری ازدواج با زینب – اهمیت ندادن و دروغ دانستن اخبار افواهی در خصوص عایشه و داستان افک – و شاید بسیاری از  مواردی که بافعل  نهی به پیامبر اکرم ابلاغ گردیده است از جمله فاعرض -  فلا تقعد-  ما کان لنبی و.... با فرض فرضیه ترادف ظرف و مظروف و تاثیر متن از قالب متن  نمی توان این آِیات را براحتی توجیه و تفسیر نمود .

4-    علارغم تفاوت های اساسی که در شیوه ادبی و دسته بندی مطالب و موضوعات مطروحه د ر کتابهای آسمانی وجود دارد از جمله اینکه تورات دارای یک روش خطی و ایستگاهی در بیان مطالب و آیات خود می باشد و انجیل دارای یک اسلوب متحد المرکز با محوریت حضرت عیسی (ع) می باشد و نیز تفاوت های دیگر در زمینه دسته بندی موضوعات و ...... شباهت های فراوانی در کتابهای مذکور به چشم می خورد به نحوی که از قرآن مجید به عنوان مصدق کتابهای آسمانی دیگر نام برده شده است . به طور مثال حتی با بهره گیری از یک شیوه کمی و ریاضی مقایسه  داستان حضرت یوسف در قرآن و در تورات بیانگر یک شباهت 95 درصدی در دو کتاب می باشد و نیز حتی بیان برخی جزییات بسیار تامل برانگیز از جمله ذکر دقیق و مشابه  جمعیت شهری که حضرت یونس (ع) رسالت هدایت و نجات آن را بر عهده داشت در هر دو کتاب و موارد بسیار دیگری که لااقل از مقایسه داستانهای مندرج در کتابهای آسمانی قابل برداشت می باشد . مسلماً این همه شباهت و قرابت آن هم با باور امی بودن پیغمبر و درس نخواندنش همخوانی ندارد . اگر متن از ظرف پیروی می کرد مسلما نباید پیغمبر بازگو کننده مطالبی باشد که در محیط جغرافیایی و زمانی و زبانی دیگری-  قرنها پیش از او بر پیغمبران دیگر- فرود آمده باشد .

5-    بسیاری از داستانها و مطالب مطروحه در متن قرآن کریم دارای چنان عمق و راز آمیزی ایی هستند که هنوز توسط بسیاری از اندیشه ورزان دینی در حال راز گشایی و تفسیر و تاویل می باشد و عقل سلیم حکم می کند که مطالب فوق نمی تواند با شراکت و تاثیر از قالب داشته ها و پنداشته های یک فرد امی در هزاروچهارصد سال پیش فراهم آمده باشد ُ که از جمله می توان به داستان اصحاب کهف اشاره نمود .  تنها از یک دیدگاه سوره کهف علارغم اینکه چهار داستان و ماجرای منفک از یکدیگر را به زبان تعریف می نشیند اما مبین  ارتباط و پیوستگی قابل درکی از مفهوم اراده و مشیت الهی می باشد  که البته در طول چهار داستان به نحوی یک مسیر متحول را از دخالت مستقیم و بدون واسطه مشیت الهی (از  نواختن سیلی و یا ضربه ایی به گوشهای اصحاب کهف که  منجر به خواب سیصد ساله آنان گردید ) تا داستان ذوالقرنین و درخواست وی از مردم جهت مساعدت و نقش افرینی آنان در تغییر اوضاع ( درخواست ذوالقرنین از مردم برای مساعدت به وی جهت ساختن سد و ممانعت از حمله هجوم آورندگان ) طی می نماید . درج و منظور داشتن چنین راز آمیزی هایی که همواره اقیانوسی عمیق و کهکشانی بی انتها را در مقابل ذهن و اندیشه جستجوگران فراهم می آورد چگونه می تواند با فرضیه صورت دادن وحی توسط پیامبر توجیه و تاویل گردد. البته یکی دو مثالی که   دکتر سروش در خصوص سایبانها و آب و هوای خنک بهشت و زنان سیاه چشم زده اند نمی تواند وزنه قابل تاملی در مقابل چند هزار آیه ایی که همگی از اموری غریب و دیگر و خیلی دور از دنیای تفکرات موجود حکایت دارند وزنه سنگینی جهت اقامه دلیل باشد .  راز آمیزی و استخراج معانی عمیق و عظیم از این کتاب آسمانی عاملی تعیین کننده و اساسی بر ظهور و پرورش عارفان و اندیشمندان بزرگی از جمله مولانا که دکتر سروش فراوان از آن جناب تاسی می جوید و خیل بسیاری دیگر از این دست بوده است که نمی توان این توانایی در رمز آمیزی و محتوا آفرینی و فرهنگ سازی راتنها در تعیین کننده دانستن قالب وحی در متن نازل شده حسب ادعای دکتر سروش دانست .

 خاتمه اینکه مطالب فوق تنها به رد فرضیه شراکت و یا تعیین کننده بودن قالب وحی در متن وحی اختصاص یافته و دیگر نیازی به طرح موضوعات منتجه دیگر از این فرضیه از جمله مباین بودن علم و دین - خطا داشتن برخی آیات و لزوم به کنار نهادن برخی دیگر از ایات ، نبود . هرچند هر کدام از این مدعیات می تواند گستره دیگری از بحث را بازگشایی نماید .

 

 

اجاق شقایق

 

     توی یکی از اشعار سهراب که امروز به مناسبتی دوباره خواندمش عبارتی وجود دارد به نام اجاق شقایق . امروز در میان همه کلمات و عبارتهای زیبای این شعر ، این عبارت خیلی مشغولم کرد و با خودم فکر می کردم که چه عبارت بدیع و در عین حال واقع گرایانه ایی می تواند در مورد گل شقایق باشد . گلبرگ های شقایق از قرمزی مثل رنگ کوره آتشند و بیننده را به یاد گر گرفتن و سوختن می اندازد و شاعر در شعرش می گوید که در یک روز بارانی در کنار یک تخته سنگ با اجاق شقایق گرم شد .

     خب البته برای فهمیدن عبارات شاعر باید مقداری با او هم احساس شد و گرنه در ذهن یک آدم کاملا واقع گرا ، گرم شدن با اجاق شقایق آنهم در یک روز بارانی و سرد و در کنار یک تخته سنگ بیشتر به مالکیت نوعی مالیخولیای رمانتیک توسط صاحبش تحلیل و تفسیر می گردد. نمی خواستم به این بخش خشن و غیر شاعرانه اشاره کنم اما این تقصیر ذهن من است که همیشه موضوعات را از زوایای گوناگون نگاه می کند .

    این تصور که گلبرگ نازک و لطیف شقایق از بروز و یا نگهداری احساسی گر گرفته و این گر گرفتگی آنقدر است که می تواند سرمای تن شاعری را در یک روز بارانی از او بگیرد و با گرمای لطیف خود او را که کنار تخته سنگی بخاطر باران تند پناه گرفته ، گرم می کند می تواند احساس خیلی لطیفی باشد .

    هر چند امروز بخاطر برخی از جستجوهایم در مورد خدایان و الهه های یونانی از جمله آشیل – زئوس – مده آ – آگا منون – هلن – پاریس – هکتور – منلاس – اولیس – پنه لوپه – جعبه پاندورا واسب چوبین تروا  ...... در گیر تند باد حوادث زندگی خدایان بودم . و در ذهن من میان اندیشیدن به گرمای سوزان تن نازک گلبرگ شقایق و کلاف به هم پیچیده حوادث و ماجراهای زندگی خدایان درگیری و مناقشه ایی ملایم در جریان بود . و اما سوال این است آیا وقتی سوار اسبی می شویم و در هیبت پهلوانان با زره و کلاهخود و شمشیر در یک دشت بزرگ در حال تازاندن و به پیش رفتن هستیم آیا می توان دل را همراه گر گرفتگی یک شقایق نمود و اگر سوالم را وارونه کنم آیا نمی توان دل به گر گرفتگی یک شقایق کوچک و قرمز سپرد ؟

    این سوال شاید از دیدگاهی یک سوال اساسی باشد چرا که تعیین کننده کنش های اصلی آدمها و مرز بندی میان شخصیت آنهاست . آنها که با دریای مواج و عمیق اندیشه شان از گلبرگ آتشین یک شقایق گرم می شوند و آنان که سوار بر اسب در حال تاختن هستند و در زیر پایشان اصلا شقایقی نمی بینند . راستی ما از کدامین هستیم ؟ بر اساس چه ملاکها و ارزشهایی می توانیم یکی را نفی و دیگری را اثبات کنیم و چرا گاهی اینیم و گاه آن؟ آیا تعادلی بوجود می آید ؟ آیا اصلا باید تعادلی وجود داشته باشد ؟ با چه مکانیزمی یک طرف به نفع دیگری کنار زده می شود و یا شکست می خورد ؟ با چه بک گراندی آدمی در دو راهی انتخاب یکی را انتخاب می کند ؟ و البته مسئله وقتی پیچیده تر می شود که هر کدام از دو سو می توانند نسبی و دارای درجه بندی باشند و یا به به مراتبی پنهان و یا آشکار باشند و .......

 

فلسفه به مثابه سفر اودیسه

    در حال خواندن کتاب تاریخ فلسفه اثر ارزشمند آقای ویل دورانت هستم . دیشب بررسی افکار کانت را خواندم و البته برای خواندن مقالات مربوط به شوپنهاور و نیچه هم که در فصل های آتی کتاب است اشتیاق دارم . همیشه از کسانی که حرف تازه ایی می زنند خوشم می آید هرچند به نظر بیاید آمیخته با معجونی از جنون و شیدایی باشد . جالب است که تمام پیغمبران نیز از منزلت این عنوان بی نصیب نماندند و به همه افترا ی جنون و دیوانگی زدند . دیشب بعد از خواندن افکار کانت با خودم فکر می کردم که کار خدا هم خیلی سخت است ( البته در مقیاس با افکار ما آدمها ) مدام یک تعدا طرفدار و دوستدار دارد که با وجود آنها نیاز به دشمن ندارد و از سوی دیگر دشمنانی دارد که مدام در حال اعتراض کردن و دلیل آوردن  و ..... ...... هستند و در این وسط عده ایی دوست نما و دشمن نما هم در حال ایفای نقش هستند ، آنها که به جای تیغ دستشان پنبه است . مثلا می گویند که با اصول عقل که با محسوسات سر و کار دارد و ابزار شناختش تنها احساس می باشد نمی توان خدا را ، ازلی ابدی بودنش ، جوهر بودن و .......را ثابت کرد ، می توانیم این بخش را احاله به اخلاق بنماییم و ...... در هر صورت فلسفه خواندن یک سفر اودیسه ایی است و آخرش معلوم نیست همانند اولیس به خانه و وطن برگردی یا نه ...... والبته زنت همانند زن اولیس ممکن است مجبور باشد در مدت سفرت تا بازگشت  با خواستگاران سمجی که چارچوب خانه را نزدیک است از جای در بیاورند ازدواج کند و یا به چانه زنی با آنهابرای وقت کشی تا بازگشت اولیس از سفرش  مشغول باشد  ( در اینجا زن می تواند نیمه ایی از شخصیت تفسیر گردد که به اصول پیشین و گذشته و شخصیت قبلی می خواهد وفا دار بماند . ) اما نکته اساسی این بود که در بررسی افکار دوران اقتدار کلیسا در قرون وسطی و نیز پس از آن در دوره رنسانس همواره اندیشمندان و فلاسفه با خدا کار داشته اند و اصلا کار دستگاه اندیشه با روشن کردن جای خدا و تعیین محدوده حکمروایی اش شروع می شود . و حتی بهره گیری از جاده های فرعی مثل مسائل اجتماعی ، جنگ ، دیکتاتوری حاکمان ، هرج و مرج اجتماعی و ....... فایده ایی ندارد و بقول معروف همه راهها به رم ختم می شود .  البته با یک دیدگاه توحیدی هیچ تضاد و تصادمی را حتی در طول تاریخ اندیشه از سقراط و افلاطون و کانت و دکارت و نیچه و مارکوزه و موسی و عیسی ویوسف  و ....... نمی توان گزارش نمود . همه این اندیشه ها بخشی از توانایی هایی هستند که خداوند در اختیار انسان ها قرار داده تا بیاندیشند و فضای پیرامونشان را اعم از شخصی و اجتماعی و تاریخی و .... بشناسند و چون همه چیز از خداست بنابراین همه این افکار زوایایی از توانمندی هایی خدا دادی هستند که به اراده و مشیت خداوند به انسانها هبه شده است ، چه در مرحله ابزار ، چه در مرحله کنش ، چه در مرحله نتیجه گیری . البته یک رخنه ایی وجود دارد و آن تعاملات خشونت آمیز و خیلی خشونت آمیز در برخی از برهه های تاریخ اندیشه است مثل سوزاندن و کشتن و زندانی کردن جمع کثیری از ارباب معرفت که اینجا معمولا تحلیل گران زبل دیدگاه توحیدی مرز بندی می کنند وانجام  این اعمال خشونت آمیز را به ادمها نسبت می دهند و نه به خدا و البته آنها که خودفاعل و کننده کار هستند و دست به خشونت و کشتن و سوزاندن و .... می زنند انجام این کار را به خدا و یا با تخفیفی برای رضایت خدا و یا به دستور او نسبت می دهند . بگذریم . همانطور که گفتم مطالعه تاریخ اندیشه یک سفر اودیسه ایی است و نیز خطر کردن و سفر کردن به سرزمین های اندیشه و ذهن و فکر و ......

     و البته من فکر می کنم برای تحلیل درست تر از همه این چیز هایی که گفتم باید بیشتر و بیشتر با کلام خدا و کتاب خدا آشنایی پیدا کنم و به دنبال روش های شناخت و درک بروم . به نظر من کتاب خدا غیر از ظاهر و رویه اش متشکل از تعدا زیادی کد و فایل های بسیار فشرده و زیپ شده است،  رمز گشایی از آنها باعث می شود تا همه تنگیها و کژراه ها در خصوص دنیای اندیشه و فکر حل و فصل شود .  کتاب خدا با نهایت هوشمندی و حکمت نگاشته شده لذا نباید به برداشت های سطحی و مقطعی وقعی گذاشت . مطمئنا شناخت و نزدیکی بیشتر به کتاب خدا می تواند نه تنها تغییرات بزرگی براندیشه و افکار ما بگذارد بلکه همچنین به فهم و دریافت و تحلیل و جایگذاری دقیق مجموع فایل های دریافتی مان از فضای پیرامون اعم از پدیده ها و اندیشه ها و ..... یاری می کند .

    قرآن به عنوان آخرین کتاب مسئولیت ارضا و پاسخ دهی به همه پرسش ها و ذهنهای جستجو گر را دارد . البته متاسفانه بسیاری از سربازان اندیشه و فکر با این مضحکه که مثلا قرآن در مورد نقش رسانه های جمعی در افکار و یا تاثیر شبکه در تولد تئوری دهکده جهانی و یا شگفتی های DNA  چیزی نگفته باید در دکانش را تخته کنیم و به نگهبانان محدود و با تقوای حوزه دین و اخلاقش بسپاریم و ...... این سربازان و پیشقراولان عرصه فکرکه کلاهخودشان کمی جلوی وسعت چشم انداز روبروی شان را محدود کرده  می اندیشند که در نبردی برای تعیین حدود و ولایات ابتدا باید خدا را از پیش پایشان برداشته و در نبرد دو نیروی مقابل هم  ، خدا را که به سبکی یک پر محسوب می شود از جایش بلند کرد و به محافظان و گارد مخصوصش سپرد و .......همان کاری که مهاجران پرتغالی و انگلیسی و فرانسوی با بومیان آمریکایی و استرالیایی کردند و یا همان کاری که با حیات وحش و دنیای طبیعت در سرتاسر دنیا نمودند . البته من مطمئنم که خدا شناسی همانگونه که درهر مقطع از تاریخ دچار تحول شگرف و انقلاب گونه بوده در عصر ما نیز در حال اتفاق افتادن است . خصوصا با در نظر گرفتن کمیت و سرعت تحول و انباشتگی اطلاعات و اندیشه ها در عصر ما که قابل مقایسه با هیچ یک از مقاطع تاریخ گذشته نمی باشد . و مطمئنا این انباشت اطلاعات و علم منجر به شناخت و تحلیل درست تر و متحول تر خواهد گردید . و نکته مهم اما تعطیل نشدن دکان اندیشه و فکر است که البته به نظر می آید علاوه بر انباشتگی و تولید بی کران اطلاعات ، وجود عرصه آزاد برای ظهور و بروزش می تواند در کیفیت و عمقش تاثیری بسزا بگذارد . چنانکه هنوز بشریت از عمق و گستردگی افکار فلاسفه یونان قدیم در شگفتند . هر چند که در مقابل این تئوری در اوج اقتدار کلیسا و محدود نمودن ارباب فکر و اندیشه می توانیم از ظهور و بروز فلاسفه و اندیشمندان دگر اندیش و تحول خواه نام ببریم که با دگر اندیشی خود طومار حاکمیت بلا منازعه کلیسا را در هم پیچیدند  . هر چند پایان حاکمیت کلیسا را نه فقط با عوامل بیرون از خودش بلکه با عناصر خودی که مهمترین آن  اقتدارجویی بلا منازعش و یا بر اساس تئوری ظهور و سقوط تمدن های توین بی می توان تفسیر و تعبیر نمود و اینکه کلیسا  پس از طی دوران صعودش تا اوج بنا به دلایل درونی که می تواند موجد ظهور عوامل مخالف باشد به ورطه سقوط و خط پایانش نزول اجلال نمود . در هر صورت مطالعه تاریخ اندیشه بیانگر شباهت آن با ماهیت آب است آب را نمی توان در فضایی محدود نمود اگر حجمش بیستر از آن جا باشد و اگر فضای آزاد در اختیارش باشد به اندازه توانایی اش جاری می شود و سیلان پیدا می کند .

 

مرد کامل از نگاه ارسطو

    مرد کامل بی جهت خود را به خطر نمی اندازد زیرا اشیایی که واقعا جلب نظر او را می کند خیلی کم است ولی در مواقع سخت برای فدای جان خود نیز حاضر است زیرا که می داند حیات تحت شرایط معینی با ارزش است . او حاضر است که به مردم خدمت کند ولی از احسان و خدمت دیگران به خود شرمگین است زیرا خدمت و احسان به دیگران نشانه برتری و قبول احسان علامت زیردستی است . مرد کامل در سرگرمی های عامه مردم شرکت نمی کند . در حب و بغض صریح است . گفتار و کردار او با صراحت و استقلال توام است زیرا اعتنایی به مردم و اشیاء ندارد . او از ستایش دیگران مغرور نمی شود زیرا چیزی در نظر او مهم نیست . او نمی تواند به کسی جز دوستان خود خوش خدمتی کند زیرا خوش خدمتی از خصال بردگان است .      او بدی های دیگران را در یاد نگاه نمی دارد و اگر کسی به او بدی کرد فراموش می کند و می گذرد . به حرف زدن زیاد علاقمند نیست . او اهمیتی نمی دهد که او را بستایند یا از دیگران بدگویی کنند . او بدی دیگران و حتی دشمنان خود را نمی گوید مگر بروی ایشان . رفتار او ملایم و صدای او وزین و سنگین و گفتار او معتدل است . زود عصبانی نمی شود و از جا در نمی رود زیرا آنچه در نظر او مهم است خیلی کم است . صدای حاد و بلند و گامهای تند مال کسی است که به اشیاء زیاد توجه دارد . او حوادث زندگی را با شایستگی و خوشی استقبال می کند و از اوضاع و احوال بهترین استفاده را می نماید . مانند سردار ماهری که قوای محدود خود را در فن لشگر کشی به بهترین وضعی مورد استفاده قرار می دهد . او بهترین رفیق خویش است و از تنهایی لذت می برد همچنان که شخص عاری از فضائل و کمالات دشمن خویش است و از تنهایی دروحشت می باشد .

                                به نقل از کتاب تاریخ فلسفه اثر ویل دورانت بخش بررسی افکار ارسطو