سمفونی مرگ و زندگی و ایمان

- میشه فیلمی دید که فقط شعر باشه ؟
یعنی بجای واژه ، تصاویری رو ببینی که عین یه شعر قشنگ باشه ؟
- آره میشه ......
- کدوم فیلم ؟
- فیلم درخت زندگی عین یه شعر می مونه
یه شعر قشنگ .........

- میشه فیلمی دید که فقط شعر باشه ؟
یعنی بجای واژه ، تصاویری رو ببینی که عین یه شعر قشنگ باشه ؟
- آره میشه ......
- کدوم فیلم ؟
- فیلم درخت زندگی عین یه شعر می مونه
یه شعر قشنگ .........
رفته بودم کتابفروشی نشر نی تا کتاب راز سرمایه را بخرم ، دیدم که کتابفروشی نشرنی تبدیل به یک کافه شده و البته کتابی را که می خواستم در یک کتابفروشی دیگر پیدا کردم و به همراه کتاب مورد نظرم ، کتاب دیگری هم خریدم با عنوان ذهن کامل نو که دیروز و امروز برای مطالعه دستم بود .


کتابی که توجهم رو جلب کرد یه کتاب نظریه پرداز در خصوص گذر از عصر اطلاعات به عصر مفهومی و معنایی بود . عنوان فارسیش ذهن کامل نو بود و در آمازون نیز عنوان انگلیسی کتاب این جوری ثبت شده :
A Whole New Mind: Moving from the Information Age to the Conceptual Age ونویسنده کتاب یعنی آقای دانیل پینک در کتاب ۳۰۴ صفحه ای اش نظریه اش رو به این صورت توضیح می ده :
که مغز دارای دو سمت راست و چپه و همانطور که همه می دونیم سمت چپ ، راهبر منطق ، ریاضیات ، نظم ، فنون ، علم و تجربه و یادگیری و حقوق و اقتصاد و برنامه ریزی و ....... هست و سمت راست راهبر احساس و طراحی و شعر و ادبیات و فصه پردازی و رمانس و عشق و نقاشی و موسیقی و ........
آقای پینک همچنین با یک تحلیل تاریخی اشاره می کند که بشر از قرون شانزده به بعد سعی کرد که از سمت راست مغزش فاصله بگیره و سعی کنه که بیشتر با سمت چپ مغزش کار کنه ، دنبال علم و دانش بره ، آموختن علوم و فنون و حقوق و اقتصاد و کار ، برنامه ریزی و کامپیوتر و ..........
اما بعد از گذشت چند قرن از این تغییرات اکنون ، با توجه به فراوانی اقتصادی ونیز اوت سورس کردن بخشی از امور و فنون به کشورهای آسیایی از جمله هند و ژاپن و ...... که به مثابه کارگران ارزان قیمت دانش در خدمت برنامه ریزی و نوشتن برنامه های کامپیوتری برای شرکتهای معظم غربی هستند و نیز نضج و گسترش ماشین هایی که خودکار هستند زمان و رفاه لازم و بیشتری در اختیار انسان غربی قرار گرفته که به جای بالاتر بردن سطح رفاه زندگیش به دنبال معنا و مفهوم زندگیش برود . و در واقع از سمت راست مغزش بیشتر استفاده کند و ذهنش را تبدیل به یک ذهن کامل و نو بکند .

البته چند نکته مهم در نظریه آقای پینک وجود داشت ، مهمترینش اینکه ما و درست تر بگویم تمدن غرب در آستانه یک تحول اساسی در ساختار و شاکله تمدنش است وآن اینکه دنیای غرب اگرچه می خواهد مدیریت و راهبری منابع و گردش اطلاعات را در کل جهان داشته باشد ، اما همچنین به دنبال معنا یابی این همه حرص زدنهایش برای جمع آوری اطلاعات نیز هست . اطلاعاتی که آرامش را از وی سلب نموده . و این است که این همه از آموزش های معنویت محور چون یوگا و مدیتیشن در غرب استقبال می شود و معنا گرایی در بسیاری از رشته های دانشگاهی حتی پزشکی و حقوق راه پیدا نموده است . و بسیاری از مراکز آگاهانه در جستجوی تکنیکها و روشهایی هستند که سبب بیداری و بهره گیری از ظرفیت های سمت راست مغز توسط افراد و گروه های مختلف جامعه باشد . و حتی مدارسی را نیز در این راستا بوجود آورده و دروس خاصی با تاکید بر طراحی و امور هنری در این نوع مدارس تدریس می گردد.
و نکته مهم دیگر که در این کتاب یک مفهوم فرعی محسوب می شد ، اما برای من که یک جهان سومی هستم ، گزنده و مهم بود ، شرح بهره گیری از شیوه Outsource توسط شرکتهای کامپیوتری دنیا بود و اینکه ترجیح می دهند که کارگران دانش در کشورهای آسیایی و عقب افتاده مشغول برنامه نویسی برای شرکتهای بزرگ کامپیوتری باشند که مدیر عامل و هیئت مدیره اش در آمریکا و اروپا زندگی می کنند و از ثمره زحمت کارگران دانش آسیایی و جهان سومی میلیاردها دلار در سال پارو می کنند .
امروزه در جامعه ما و بسیاری از کشورهای آسیایی اقبال زیادی از علوم کامپیوتری می شود که یکی از دلایلش بازار کار و در آمد آن می باشد . با خواندن این کتاب احساس بدی به استقبال از این رشته داشتم . احساس کردم حتی اگر سر آمد برنامه نویسی کامپیوتر باشیم ، چیزی بیشتر از کارگران دانش بازارهای سرمایه غرب نیستیم . حدود ۴۸ درصد از نرم افزارهای شرکت جنرال الکتریک در هند تهیه می شود .موتورولا ، نورتل ، اینتل چند مرکز توسعه نرم افزار را در روسیه اداره می کنند . و ...... و البته معلوم است که دلیل اصلی این اوت سورس کردن ، پول است . در ایالات متحده یک طراح عادی تراشه ماهیانه ۷۰۰۰ دلار درآمد دارد و در هند حدود ۱۰۰۰ دلار به دست می آورد . و به سادگی خود می خندم وقتی ده پانزده سال پیش زمانی که کتابهای آقای پیتر دراکر غول تئوری پرداز دانش مدیریت نوین را تورق می کردم و مزه عبارت Knowledge worker را زیر زبانم مزه مزه می کردم و لذت می بردم و فکر می کردم که دنیای آینده یک دنیای بسیار هوشمند و دانش محور خواهد بود که دانش در کمال آزادی و عدالت بین همه مردم تقسیم خواهد شد و همه از مواهب و رفاه و سعادت ناشی از آن برخوردار خواهند شد و ....
صرفنظر از این نکته تیره و دل چرک کن ، آقای پینک در کتاب ذهن کامل نو با بسیاری از تئوری پردازان دیگر دنیای معاصر همنوا می شود و جهان را در آستانه یک تحول بنیادی تفسیر می کند ، تحولی که از درون انسان آغاز می شود . تحولی که ابتدا انسان و سپس جامعه اش را متحول می کند . یک تحول درونی به فرماندهی خودش . تحولی که در آن ذهنیت - فهم - معنویت و آگاهی نقش اساسی را ایفا می کند .
I´m Selina De Maeyer ( born 17/08/1987 ) a Belgian photographer
who doesn´t follow the general trends dictated by the photographic fashion industry
I love to carve out my own world
My world balances between fragility and strength
But I do not want to reach a certain public
What I want is to create a unique feeling for everybody when they are looking at my work
... I hope to become better and better, i´ d like to meet more interesting people to learn more and more...
I hope I am doing well here, enjoy
http://preebruleeblog.com/inspirations/selina-de-maeyer-a-fantasy-through-the-lens/

چگونه ؟
درست مانند این عکس
همیشه در قله آراستگی
آماده رقصیدن
در مرز میان
اوج تعادل و اوج شکنندگی
در کنار یک اقیانوس
با همنشینی و موانست جادو و رمز و اسطوره
با همه........... ولی تنها
زیبا و دست نیافتنی
چگونه ؟
آنگونه که سلینا مایر به تصویر می کشد
- من و جنگل یکی بودیم
و با نگاهی یگانه به آسمان و زمین نگاه می کردیم .
- من و جنگل یکی هستیم
وقتی کنار هم قرار می گیریم
- و دقیقتر اینکه
من در جنگل .......
جنینی خواهم بود ، که در زهدان مادرش
"بودن یگانه "را تجربه می کند
شنبه - جنگل کنار دریاچه سقالکسار

بوکوحرام نامی است که یک گروه تندرو بنیادگرا در شمال نیجریه بر خود نهاده است . می توان به طور سر دستی بوکو را اشاره به کتاب (بوک) و یا مجموعه آموزش هایی غربی دانست که توسط این گروه حرام و ممنوع دانسته شده . آنان هر گونه آموزش به سبک غربی - مدارس غربی - لباس های غربی - آداب غربی و حتی استفاده از کلاه ایمنی توسط موتورسواران را ممنوع می دانند . تاسیس این گروه را می توان مربوط به اوایل هزاره سوم ، حدود سالهای ۲۰۰۲ به بعد دانست که با احداث یک مسجد و یک مدرسه شروع شد و کم کم دانش آموختگان آن مدرسه مذهبی برای جهاد مذهبی تربیت شدند و کم کم به انجام عملیات مسلحانه ، بمب گذاری و کشتار خیابانی کشیده شد .
ارتباط این گروه با هلال طالبان که از آفریقا و کشورهای عربی تا افغانستان پراکنده اند ، آنقدر معلوم و قابل درک است که برخی آنان را طالبان نیجریه می خوانند و معلوم است که با توجه به فقر و نداری مسلمانان شمال نیجریه ، پشتیبانی مالی و تدارکاتی شان منبع و منفذ دیگری خارج از مرزهایشان دارد . مثلاً از طالبان پولدار عرب و ....با توجه به اینکه طالبان با اصل قرار دادن جبهه بندی اسلام و کفر ، مرز جغرافیایی خاصی را مد نظر ندارد و به طور مثال در نبرد با ارتش سرخ شوروی در زمان اشغال افغانستان بسیاری از جنگجویانی که در جبهه افغانستان و در کنار رزمندگان آن سرزمین می جنگیدند ، از مصر و سودان و یمن و عربستان و سایر کشورهای اسلامی برای نبرد با کافران کمونیست حتی با الاغ و اسب چندین هزار کیلومتر را تا رسیدن به عرصه نبرد اسلام و کفر در افغانستان طی کرده بودند و با خلوص کامل در میان دشتها و کوه های افغانستان به نبرد با ارتش سرخ پرداخته و پس از خروج ارتش سرخ درگیر نبردها و جنگ قدرت داخلی شدند .
تمایلات تند روانه این گروه که در بستری از فقر سوزنده و بیسوادی مفرط مسلمانان ساکن شمال نیجریه جا خوش کرده است تقویت کننده این فرضیه است که طالبانیسم فقر و بیسوادی را دستاویز رشد و گسترش خود قرار می دهد . چرا که شعارها و دیدگاه های طالبان تنها قدرت تاثیر گذاری بر روی اذهان ساده و خالی را خواهد داشت که در امتزاج با فقر دارای کینه ای عمیق نسبت به سایرین اعم از ثروتمندان و یا صاحبان دیگر کیشها و آیین ها می باشند . ابتدایی بودن ذهن این افراد با توجه به ترسی که از قدرت مقابلش احساس می کند ، ابتدا باعث کشیدن حصاری به دور خودش و ذهن اش می گردد ، لذا گام اول آنها تحریم نظام آموزشی متداول و برپایی مدارس دینی به عنوان پایگاهی برای آموزشهای دینی است . و سپس با توجه به آیات مبارزه با کافران و مشرکان ، برای مبارزه با کافران و مشرکان زمانه پا به عرصه عمل و مبارزه می گذارند .
البته باید تعدیلی در مطلب پست قبل در خصوص دست اندر کار بودن کاپیتالیزم جهانی در تمامی توطئه ها و چالش های جهان ایجاد نمود و اینکه اگر چه تقریباً همه تنشهای سیاسی و اقتصادی دنیا کم و بیش مورد حمایت و یا رضایت جهان سرمایه داری است و دنیای سرمایه یاد گرفته که همواره از تنشهای موجود سهم خودش را از میان دست و پای خرد شده طرفهای درگیر بیرون بکشد ، اما بسیاری از تنشها نه زاییده تحریک مستقیم بلکه بازتاب غیر مستقیم قواعد بازی جهان سرمایه داری است . از هفت ميليارد نفر جمعيت جهان فقط حدود يك ميليارد نفر آنها در متن و زندگي سرمايهداري قرار دارند و از مواهب آن سود ميبرند. و شش ميليارد نفر ديگر در حاشية اين زندگي هستند و در متن روابط سرمايهداري واردنشدهاند و يا نگذاشتهاند كه وارد شوند. این شش میلیارد نفر در جهانی که با قواعد نظام سرمایه داری اداره می شود به بازی گرفته نشده اند و طبیعی است که به عنوان یک بیگانه رفتار نمایند و پنهان یا آشکار با ان دشمنی نمایند . دوسوتو نویسنده کتاب ارزشمند راز سرمایه می گوید :در اين شرايط، اين افراد احساس ميكنند كه تحت فشار هستند. زياد كار ميكنند اما عايدي لازم را ندارند و استفادة اقتصادي متناسب از داراييهاي خود نميتوانند، داشته باشند. در واقع ، اينها حاشيهنشين هستند. اين حاشيهنشينها در نظام سرمايهداري جهاني جايي ندارند. اينها از وضعيت خود ناراضياند و بالقوه دشمنان سرمايهداري هستند .
در ساختار منطقی ذهن انسان اعم از ساده و ابتدایی و پیشرفته فکر و عمل رابطه ایی دیالکتیک و متقابل دارند . یعنی فکر عمل را می آفریند و عمل فکر را . اما همیشه در نقطه ابتدایی این فکر و ایده است که فرد را به حرکت اولیه هدایت و راهبری می کند . اندیشه نارضایتی از وضعیت اقتصادی توسط حاشیه نشینان و شناخت دشمن اصلی این عقب ماندگی و محرومیت به یک قوه محرکه مهمتری برای کنشگری نیاز دارد که آن می تواند مذهب و ایدئولوژی باشد . تجربه های روسیه - چین در قرن بیستم و نیز در زمان کنونی قیامهای مردمی در کشورهای عرب و آفریقایی و آسیایی می تواند موئد این فرضیه باشد . و با این تحلیل است که رشد افراطی گری و بنیادگرایی را در بخش های بسیاری از نقاط توسعه نیافته کره زمین علی رغم ورود به هزاره سوم که عصر انقلاب اطلاعات نامیده شده می توان توضیح و تبیین و حتی پیش بینی نمود . و در سایه سار این تحلیل است که ظهور و گسترش طالبانیسم را می توان تئوریزه نمود . اگر چه گفته می شود که طالبان پیرو سنت هستند ، اما باید گفت که مفهوم و تعریف نقش بسته از معنای سنت در ذهن طالبان با تعریف ما از سنت متفاوت است . احتمالاً تعریف ما از سنت می تواند نزدیک به تعریفی باشد که آقای دکتر نصر از سنت دارند ، حال آنکه تعریف طالبان از سنت ، تعریفی تقابلی و عکس العملی با ابعاد مدرنیته جهان سرمایه داری است و در واقع کنش آنان را می توان منتسب به نوعی بیماری ناشی از عواقب و اثار نظام کاپیتالیستی محسوب نمود ونه پیروی و کاربرد قواعد سنت در زندگی عملی .
دنیای سرمایه داری و سردمدارانش در تقویت اولیه طالبان در افغانستان دچار یک اشتباه استراتژیک شد ، چرا که فکر می کرد تقویت و شکل گیری طالبان تنها یک تاکتیک برای مبارزه با اهداف ارتش اشغالگر سرخ می باشد ، حال آنکه بسط طالبانیزم به آنها ثابت کرد که این تاکتیک با توجه به شرایط مهیا تبدیل به استراتژی شد . القاعده دست ساخت آمریکا برای مقابله با ارتش سرخ بود ، اما گویا تحلیلگران ایالات متحده پیش بینی نکردند که کشت باکتری در محیط مساعد و نمناک سبب رشد و تکثیر غیر قابل کنترل آن می گردد و این چنین است که علی رغم خروج ارتش سرخ از افغانستان می بینیم که طالبانیسم نه تنها رو به افول نرفت بلکه همچنان در حال زایندگی است در عراق - در مصر در یمن - و در آفریقا و در نیجریه ، با اصول بسیار تعجب برانگیز و غیر قابل باوری که در مانیفست نانوشته گروه بوکو حرام دیده می شود : حرام بودن خواندن هر کتابی بجز کتاب دینی - نپوشیدن کت و شلوار - نگذاشتن کلاه ایمنی هنگام موتور سواری - نرفتن به هر مدرسه ایی به جز مدرسه دینی گروه بوکوحرام و .....
******************
یکی از نمادهای آفرینش و زایندگی و نو شدن جهان و همه چیز در اسطوره های کهن تصویر "ماری " است که در حال خوردن دمش می باشد . و اکنون دنیای ما چنین صف بندی ای را نشان می دهد : ماری که در حال خوردن دمش است . پس امیدوار باشیم که پس از این خوردن و تمام شدن ، آفرینش و نوزایی در عرصه هستی رخنمون شود . جهانی تازه که همه قواعد بازی منحصر به نظام سرمایه داری نباشد و اگر باشد ، همه در آن نقش آفرینی کنند ، همه هفت میلیارد نفر و نه فقط یک میلیارد نفر . ( هر چقدر سعی می کنیم که به دنیای گاه مسخره آمیز مدینه فاضله پا ننهیم - اما مثل اینکه نمی شود و جاذبه های امیدوار کننده اش عین تارهای مرد عنکبوتی هی می افتد دور گردن ما و ما را می اندازد وسط میدان مرکزی یک مدینه فاضله من در آوردی از خودمان )
اگر کره شمالی خطر نیروگاه هسته ای نداشته باشد
اگرافغانستان خطر طالبان را نداشته باشد
اگر آفریقا خطر جنگهای نژادی و قبیله ای ، فقر و بیماری ایدز نداشته باشد
اگر در عراق خطر نفوذ ایران وجود نداشته باشد
اگر مصر خطر تندرو های اسلامی را نداشته باشد
اگر در کشورهای خلیج ، خطر قیامها ی مردمی وجود نداشته باشد
اگر در آمریکای جنوبی خطر توطئه و نفوذ برای آمریکای شمالی وجود نداشته باشد
ایالات متحده دیگر سرور و سالار جهان نبود
و راز مهم این است که ایالات متحده می خواهد که همواره :
کره شمالی یک خطر برای انفجار هسته ای در جهان باشد و خودمانیم ، بیشتر تجهیزات تهیه و ساخت سلاح هسته ای با تدارک و اجازه ایالات متحده به کره شمالی می رسد
ایالات متحده می خواهد که طالبان همواره به عنوان یک نیروی ارتجاعی ، مسلح و تند رو در افغانستان فعالیت داشته باشند و به هیچ وجه خواهان حذف این نیروی بسیار نافع در افغانستان نیست و خودمانیم ، همه تجهیزات نظامی طالبان با تدارک و اجازه ایالات متحده مستقیم و غیر مستقیم به دست طالبان می رسد .
ایالات متحده می خواهد که آفریقا همواره نا آرام ، گرسنه ، در حال جنگ و عقب مانده باشد . گول کمکهای سازمانهای یاری کننده را نخورید . مقدار این کمکها دقیقاً کنترل می شوند و همواره در مرز مرگ و زندگی است . خودمانیم ، ایالات متحده به هر دو سوی متخاصم در کشورهای جنگ زده و آشوب زده آفریقایی کمک می کند . این سرنوشت آفریقا است . چرا که آفریقا شیر خفته زمین است و این شیر نباید بیدار شود .
ایالات متحده شدیداً کشورهای ثروتمند عرب را از همدیگر و خصوصاً از ایران می ترساند . آنها همواره باید در هول یک دشمن فرضی باشند . چرا که در این صورت راحتتر به آغوش کرایه ای آمریکا پناه خواهند برد .
پس معادلات خود را کمی اصلاح و ویرایش کنید . کره شمالی یک خطر نیست . طالبان خطر ناک نیستند . عربستان و کویت و امارات دشمن نیستند . جنگهای آفریقا و عقب ماندگی آمریکای جنوبی هدایت شده اند . همه این بدبختها ، جنگ زده ها و عقب مانده ها در این نمایش حضور دارند تا خوشبختی یک نفر را به اثبات برسانند . ایالات متحده برای اینکه به عنوان دشمن شناسایی نشود ، مدام در گوشه و کنار جهان دشمنی می آفریند.
زئوس وقتی دید که پرومته آتش را از جایگاه خدایان دزدید و به انسانها هدیه داد ، او را به کوه قاف تبعید کرد و مقرر نمود که هر روز عقابی جگر او را بخورد و شب هنگام دوباره به حالت اول برگردد و دوباره فردا .......... زئوس دوست نداشت که هیچ موجودی با او در توانایی های مطلقش شریک شود. و این سرنوشت این ملتهاست ، هر روز عقابی چگرشان را می خورد و ...........البته ناامید نشویم . پرومته تا آخر دنیا بر روی کوه قاف با این عذاب سر نکرد ، هرکول او را نجات داد .
۱- لوسین لوی برول کتابی دارد با عنوان کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده و لب کلامش اینکه ساختار شناختی آدمها بستگی به مرتبه و درجه ذهنیتشان از سلسله مراتب عقل و مهارت های اندیشه دارد . یک پدیده مشترک در دو جامعه که یکی از نظر ذهنی عقب مانده و دیگری در مرتبه بالاتری از بعد بکار گیری عقل و استنتاج به سر می برد ، دو بازتاب متفاوت را خواهد داشت . مثلاً با توجه به اینکه نظامی گری به نحوی با درجه بدویت جامعه انسانی پیوند دارد ، بسیاری از رهبران کشورها در دنیای امروز از اینکه خود را یک فرد نظامی نشان دهند پرهیز می کنند و برعکس در برخی دیگر از کشورها ، رهبران لباس نظامی می پوشند و سوار تانک و هواپیمای جنگی می شوند تا بگویند که که یک رهبر نظامی کارآمد و حرفه ایی هستند .
۲- دیشب تلویزیون در حال پخش فیلمی از از رهبر جدید کره بود که ایشان را در حال رانندگی تانک های جنگی نشان می داد که به محض پیاده شدن از تانک ، افسران ارشد پالتو پوش کره شمالی که آدم را به یاد نظامیان جنگ جهانی اول و ماقبل آن می انداخت ، دوره اش می کردند و از این همه صلابت و مهارت کیم جونگ اون در راندن تانک چهره ای مات و مبهوت به خود می گرفتند .
۳- در کره شمالی یک میلیون نفر در ارتش خدمت می کنند و البته کیم جونگ اون باید چنین ژستی را از خود به ثبت می رساند تا به صورت نمادین بگوید که لیاقت و توانایی هدایت ارتش را دارد .( با رانندگی یک تانک !)
۴- صرفنظر از تاثیر این تکه فیلم چند دقیقه ایی بر روی ارتش کره ، باید به این نکته توجه داشت که کیم جونگ اون بر روی یک بک گراندی از ذهنیت مردم کره این ژست را اجرا کرده و آن بک گراند تفکر ابتدایی و قبیله ایی و ماقبل دوران اسطوره ایی مردم کره است .
۵- مشخصه دوران ابتدایی ماقبل دوران اسطوره ایی این است که مردم نمی دانند واقعاً سلسله مراتب قدرت در هستی چگونه است .مشخصه دوران ابتدایی این است که مردم به یک نیروی ناشناخته و موحشی که در تاریکی بسر می برد ایمان دارند . نیرویی که ممکن است ناگهان ظاهر شود و همه هستی و نیستی آنان را بر باد دهد و برعکس به طور اسرار آمیزی حافظ هست و نیست شان باشد . ذهنیتی که همواره معتقدان به آن باید در لبه خوف و رجا باشند . و مردم کره هم فکر می کنند که اگر این کیم های پشت سر هم نباشند ، کشورشان توسط کره جنوبی و یا سایر کشورهای سرمایه داری قورت داده خواهد شد . که البته این طور هم هست مثل آلمان شرقی که آنقدر در طی دوران سلطه کمونیسم حقیر و ضعیف شد که با فرو ریختن دیوارش ، همه موحش بودن و غیر قابل دسترس بودنش مثل یک آدم برفی در یک روز آفتابی آب شد و مردمش برای خوردن یک ساندویچ مک دونالد در آن سوی دیوار سرو دست شکستند.
۶- و به این ترتیب است که وقتی کیم ایل جونگ می میرد ، کیم جونگ اون به راحتی آب خوردن می تواند در این بک گراند ذهنی که آماده پذیرش یک رهبر فرهمند دیگر است ، به عنوان یک رهبر مقتدر ظهور کند و تازه تانک سواری هم بکند و نمایش قدرت هم بدهد . چرا که سلسله مراتب قدرت در آن سوی تاریکی اذهان مردم تصویر سازی شده است . و کسی نمی داند و نباید بداند که کیم جونگ اون ، چگونه و بر اساس چه منطقی آمد و به چه دلیل باید به محض آمدن و حتی در اولین روز ظهورش در اوج قدرتی که به او به ارث رسیده قرار گیرد و نیازی به طی نمودن سلسله مراتب قدرت نداشته باشد.
۷- اما به نظر می رسد که همواره سطح اندیشه دارای پوسته و هسته ایی باشد . که گاه فشار هسته سبب ترکیدن پوسته تنگ و محدودکننده می شود . این هسته را می توان به عنوان قدرت تکامل گرای ذهنیت و اندیشه انسانی که برای خود ملاکها و ارزشها و استانداردهایی خارج از ملاکها و استانداردهای سطح پوسته را دارد ، تعریف نمود . این استانداردها به صورت بطئی به سطح می آیند . و این است که ممکن است مردم در طی چند نسل کمونیسم را در روسیه تحمل کنند ، دیکتاتوری استالین را با بیدادگری های پیدا و نهانش تحمل کنند ، اما بلاخره هسته سبب شکاف پوسته می شود . درست همانطور که بر روی سطح پوسته زمین رخ می دهد . و می بینیم که به محض باز شدن فضای سیاسی روسیه خیل اندیشه ورزان روس به کشورهای دیگر نقل مکان می کنند تا فقط بتوانند بیندیشند .
۸- اگر چه فیلم عزا داری مردم کره برای از دست دادن رهبر قبلی شان در طی چند هفته گذشته موجب خنده و تمسخر مردم بسیاری در کشورهای دیگر گردید ، اما باید با دیدگاهی عمیقتر افزود که آنچه از مردم کره دیده شد تنها کنشهای پوسته ذهنیتشان بوده و رفتار و گفتار فراریانی که از کره شمالی حتی با شنا کردن طولانی خود را به کره جنوبی رسانده اند ، بیانگر این است که در زیر پوسته و در هسته اندیشه شان ، چیزهایی دیگر در جریان است .
زن ...........................
زندگی .....................و
زیستن ..................را بر روی
زمین ...................
زیبا ....................می کند .
تنفس هواي مانده ملولم ميکند
پرنده اي که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
که آسياب هاي بادي ميپوسند
چرا توقف کنم؟
معيارهاي سنجش
هميشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت ميکنم
و کارم تدوين نظامنامه نيست
مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد کرده است
.................................................................
اولین هدیه آقای پرزیدنت در سال نو میلادی ، تحریم بانک مرکزی ایران بود .

چقدر ساده اند بعضی ها که با خروج سربازان آمریکایی از عراق ، فکر می کنند که آمریکا روحیه جنگجویی اش را به کناری نهاده و در اندیشه بسط دمکراسی در کشورها ی بیچاره است . آمریکا هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه روحیه سلطه جویی اش را در ارتباط با هیچ کشوری حتی انگلیس و فرانسه - کنار نگذاشته و نمی گذارد ، هر چند از نقاب دروغین دمکراسی استفاده کند . گرد و خاک کابوها و صدای هفت تیر کشی هایشان هنوز کم و بیش به گوش می رسد . فیلم " دارو دسته نیویورکی ها " ی اسکورسیزی ، نمایش کوچکی از زندگی روزمره همین آمریکایی ها بود- که منتهی الان کت و شلوار می پوشند و به جای دستمال گردن ، کراوات می زنند . همه آن خشونت ها اکنون به طور یکجا و تماماً توسط هیئت حاکمه آمریکا به نیابت از طبقه حاکمه آمریکا حفظ و صیانت می شود . خشونتی که مردم آمریکا به تدریج با آن بیگانه شده اند. و اعلام همدلی با کلیه مردمی که در جهان در زیر ستم نظام سرمایه داری صدای شکستن استخوانهایشان به گوش می رسد - در جنبش تسخیر وال استریت - نمادی از انزجار مردم آمریکا از کنش سیاستمداران شان بود.


اوه خدا را شکر که لااقل یه چیزی مهمتر از انتخابات آمریکا و خانم جنیفر لوپز و ریحانا و کیم کارداشیان، امسال ذهن مردم را به خود مشغول می کند : بله تقویم بحث برانگیز مایاها . البته محبوبیت و دل مشغولی مربوط به تقویم مایاها رقبایی نیز دارد . رقبایی در عرصه سیاست در خاورمیانه و آفریقا و عراق و افغانستان و ..... و نیز در عرصه اقتصاد ، جنگ نفت و نوسان های اقتصادی و ..........
مردم به مدد بوقهای تبلیغاتی امسال منتظر پایان دنیا در ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ می مانند . مثل چند بار دیگری که منتظرش بودند . در سال ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ میلادی . و امیدوارند که مثل دفعات پیش ، دنیا بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد به راه خودش ادامه دهد. اما آیا راستی این چنین خواهد بود ؟
خب کمی هیجان بد نیست . و امسال بخاطر انتظاری مرموز که نمی توان از آن چشم پوشی کرد ، سال پر هیجانی خواهد بود . البته برخی دیدگاه های عرفانی دینی و معنوی بیشتر بر روی پایان یک دوره از زندگی بشری و آغاز دوره ای دیگر تاکید دارند و نه پایان دنیا . و برخی نشانه ها مقوم این دیدگاه دوم است . که البته این هم می تواند جالب باشد . دوره ای دیگر ، انسان هایی دیگر ، دیدگاهی دیگر ، علایقی دیگر ، روزهایی دیگر و ........
In the new age, there are fewer and fewer great spiritual personalities. Instead, the realization moves down into the populace where there is an explosion of spiritual realization amongst a considerable number of individuals. The realization of spirit reverses from top down influence to bottom up experience. There is less following, and more becoming, allowing for sustained personal realization. It is a decentralized movement that will lead us to the next stage of human evolution on earth.
http://www.gurusoftware.com/gurunet/knowledgebase/Spirit/Avatar.htm
![]()
تلویزیون در حال پخش مراسم شادی مردم از حلول سال جدید میلادی به ترتیب از استرالیا و ژاپن و ..... می باشد . و من با خودم می گویم چه خوب که مردم با همدیگر شادی می کنند . و چقدر این فرصت های با هم شادی کردن کم است ........
-یک دلقک تقریباً لباس و ظاهر مشخصی دارد .
- یک دلقک تلاش می کند که برای خوشایند تماشاگران حرکات خاص ( خنده داری ) ازخود در بیاورد .
- یک دلقک با اینکه واقعاً در حال خندیدن نیست ، اما صورتش را به حالت خندان نقاشی می کند .
- یک دلقک معمولاً همراه یک سیرک است و نمایش او بخشی از نمایش بزرگ سیرک است .
- یک دلقک تلاش می کند تا هنرهایی مثل پانتومیم و آکروبات و ..... را برای ارائه شغلش یاد بگیرد .
- یک دلقک تمام هویتش و موفقیتش بستگی به خوشایند تماشاگران دارد . و دیگران حتماً باید تاییدش کنند.
- یک دلقک اگرچه ممکن است خود ابداعاتی در زمینه حرفه اش داشته باشد ، ولی در مجموع یک مقلد است.
- یک دلقک فقط در صحنه نمایش شناخته می شود ، او بدون گریم و با لباس معمولی - وقتی که خود خودش است - معمولاً شناخته نمی شود .
- حالا تفاوتهای من با یک دلقک :
- اوم .......اوم .........اوم.........چرا چیزی به ذهنم نمیاد ؟
شاید یکبار در این وبلاگ پستی داشتم راجع به یک ذهنیت و اون اینکه من گاهی به جد فکر می کنم که اتاق فرمانی وجود دارد که بسیاری از جهت گیری های کلی کره زمین ، مثل ظهور شخصیت های مهم و تاثیر گذار ، کشف ها ی مهم و .......را مدیریت و راهبری می کند . تصورم هم از این اتاق فرمان شبیه یک برج فرودگاهه که تعدادی از موجودات بسیار هوشمند بر اساس برنامه های کامپیوترهای هوشمند و نیز تصمیم های مشترک تعاملی بین خودشان ، دنیا را اداره می کنند .

گاهی هم وسوسه می شدم که فکرم را بصورت یک رمان تخیلی بنویسم . اما بعدها دیدم که من در این اندیشه پارانویایی تنها نیستم و خیلی ها مثل من فکر می کنند و تا بخواهی در این خصوص رمان و داستان هم نوشته شده . البته تصور واقعی ام کمی احساسیه و شکل مادی خاصی نداره و من برای بیان احساسم از شکل های زبانی و مادی مثل برج و اتاق کنترل و ....... استفاده کردم .
جمعه گذشته چند تا کتاب خریده بودم ، که یکی از کتابها عنوانش بود : ریشه های رومانتیسم نوشته آیزایا برلین . جالب بود که در این کتاب "برلین "دقیقاً به این اندیشه ام اشاره کرده بود و می گفت که این یکی از ادعاهای رومانتیست هاست که جملات برلین را عیناً از کتاب نقل می کنم :
روایتی خوشبینانه از رومانتیسم داریم که بنا براین روایت ، احساس رومانتیک ها این است که ما با حرکت به جلو ، با بسط هستی خود ، با برداشتن موانع موجود - هر مانعی که باشد اعم از قواعد فرسوده ، نهاد های ویرانگر سیاسی و اقتصادی ، قانون ، اقتدار و هر نوع حقیقت خشک و بی انعطاف - در واقع خود را هر چه بیشتر آزاد می کنیم و به ماهیت نامتناهی خود امکان می دهیم تا به اوج بالاتر و بالاتر پر بکشد و گسترده تر و ژرف تر و آزاد تر و سرزنده تر شود و اما روایتی بدبینانه تر نیز داریم که قرن بیستم را تا حدی مشغول به خود کرده است . این روایت بر این مبناست که هر چند فرد فرد ما در پی آزادی خود می کوشیم ، جهان به این آسانی رام ما نمی شود . در پس پرده چیزی هست ، چیزی پنهان در ژرفای تاریک تاریخ ، به هر خال چیزی وجود دارد که دست ما به ان نمی رسد و گرامی ترین خواست هایمان را نقش بر آب می کند . چیزی که می توان نوعی ماهیت بی اعتنا یا حتی خصمانه تعبیرش کرد ، چیزی چون نیرنگ تاریخ که بنا بر تصور خوشبینان ما را به سوی اهدافی شکوهمند تر می کشاند . اما متفکران بد بینی چون شوپنهاور آن را صرفاً چون دریای بیکران اراده لجام گسیخته ای می دانند که ما چون قایقی خرد بر آن سرگردانیم ، نه قادریم که دریایی را که در آن افتاده ایم بشناسیم و نه می توانیم جهت حرکت خود را مشخص کنیم و این نیرویی عظیم ، توانمند و در نهایت دشمن خوی است که پایداری در برابر آن یا حتی تلاش برای سازگار شدن با آن هیچ سودی ندارد .
این پارانویا گاه به صورت هایی دیگر که بسیار خام تر نیز هست جلوه می کند . مثلاً یک صورت آن ، جست و جوی انواع توطئه ها در تاریخ است . مردم کم کم به این فکر می افتند که شاید تاریخ ساخته ی نیروهایی است که ما هیچ تسلطی بر آنها نداریم . پشت این همه کسی پنهان است . شاید یسوعیان ، شاید یهودیان ، شاید فراماسون ها و .... این نگرش بخصوص در برخی تلاشها برای توضیح انقلاب فرانسه نمایان می شود . ما آدم های خوب ، آدمهای روشن بین ، آدمهای پاکدامن ، آدمهای خردمند ، ادمهای خوب ، آدمهای مهربان می خواستیم چنین کنیم و چنان کنیم . اما تمام تلاشهای ما نقش بر آب شد . پس لابد یک نیروی هولناک دشمن خوی در کمین ما نشسته ، نیرویی که هر وقت به خیال خودمان در آستانه پیروزی بزرگی هستیم برایمان پشت پایی می گیرد و به زمینمان می زند .
این تفکر خام گاه دشمن را در شمایل نیروهای اقتصادی ، نیروهای تولید کننده ، یا جنگ طبقاتی می بیند و و گاه چیزی مبهم تر و ماورائ الطبیعی تر مثل نیرنگ عقل یا نیرنگ تاریخ که اهداف خود را بهتر از ما می شناسد و به ما کلک می زند . هگل می گوید : روح ما را فریب می دهد ، روح توطئه می چیند ، روح دروغ می گوید ، روح پیروز می شود این تصوری رومانتیک است . وقتی شما به این باور رسیدید که چیزی بزرگتر ، سلطه ناپذیر و دست نیافتنی بیرون از شما وجود دارد ، یا چنان که فیخته می خواست به آن عشق می ورزید یا از آن می ترسید . این ترس بدل به پارانویا می شود . این پارانویا در قرن نوزدهم فزونی گرفت و در آثار شوپنهاور به اوج خود رسید و در قرن بیستم نیز نقطه ی اوج آن در همه آثاری مشاهده می شود که دغدغه شان این است که صرف نظر از اینکه ما چه می کنیم ، آفتی ، کرمی در جایی پنهان شده ، چیزی که ما را به ناکامی و فرسایش مدام محکوم می کند .....
رومانتیک ها اغلب میان خوشبینی عرفانی افراطی و بد بینی مفرط در خصوص این اراده فرا گیر و تاریخی غوطه ورند . یک نیروی غیر شخصی عظیم که نه شناختنی است و نه می توان سمت و سویش را عوض کرد .
***************
البته تفکر من تفاوتهای کوچکی با این ایده رومانتیک ها داشت و اون اینکه من جهت گیری این اتاق فرمان را نه بد بینانه و نه خوشبینانه می دانم . و در واقع آنقدر عوامل پیچیده و در هم تنیده در تصمیم گیری این اتاق فرمان دخالت دارند که جایی برای مثبت گرایی یا منفی گرایی آن نمی ماند آنچه که حاکمیت دارد بکار گیری هوش پیشرفته و بدون اشتباه و نقص و مراعات تا حد ممکن سلسله علیت هاست و البته شاید و شاید یک جهت گیری کلی به عنوان هدف کلی و سرانجام نهایی نیز در این اتاق فرمان پذیرفته شده باشد .
اندیشه من می تواند همچنین به یک داستان دینی نیز مستند گردد و آن داستان حضرت خضر (ع)است . در این داستان حضرت خضر(ع) ، دست به کنش هایی می زند که سبب تغییراتی در محدوده ایی از زمان و مکان می گردد. این تغییرات گاه مثبت و گاه منفی به نظر می آیند ، اما همه آنها یک جهت گیری واحد و خاص دارند و آن ظهور و دخالت اراده الهی در تغییر و اصلاح سرنوشت آدمیان ، خارج از عمل و کنش و اراده خودشان است . خضر یک کشتی را سوراخ می کند تا به دست سلطان جابر غصب نشود و صاحبان آن که مردمانی فقیر بودند ، ابزار قوت خود را از دست ندهند . خضر دیوار خرابه ایی را تعمیر و مرمت می کند تا گنجی که متعلق به دو بچه یتیم است و در آینده باید به دستشان برسد ، به تاراج نرود . خضر (ع) پسر جوانی را می کشد تا انحراف او سبب گمراهی پدر و مادر مومنش نشود . و همه این کنش ها به قدری متناقض و عجیب به نظر می رسند که موجب اعتراض و سوالات پی در پی حضرت موسی (ع)و در نهایت جدایی موسی ( ع) از خضر می گردد.
جهت گیری ظاهری عمل خضر (ع) نه خوب است نه بد - خضر (ع) پسر جوانی را می کشد - دیوار خرابی را مرمت می کند و ........ با توضیحاتی که خضر (ع) به موسی (ع) می دهد معلوم می شود که اراده و حکمت خداوند خارج از محدوده شناختی و قضاوت انسانهای عادی قرار دارد . بعضی کارهای او ظاهری بد و بعضی کارهای او ظاهری خوب دارند - اما در نهایت همه این کارها در جهت حفاظت از چیزی ، ( این چیز را باید خوب شکافت و نیاز به تعریف داشته و در واقع پاشنه آشیل این داستان است و نکته عمیقاً استراتزیک و معرفتی دارد ) صورت می پذیرد . چیزی (تائو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) که اگر انسان خود را با آن هم جهت و هماهنگ کند ، شاید دیگر رنجی در هستی نکشد و بداند که هر رخداد برای چه و در چه زمانی به وقوع خواهد پیوست. و اینکه رخداد ها ممکن است برای او بد یا خوب باشند ، اما در هر صورت باید برای تداوم سنتی که سخت از آن حفاظت می شود ، به وقوع بپیوندد.
خب ممکن است این اندیشه به مذاق آنانکه به کنشگری بی همتای اراده انسانها در عرصه زندگی و تاریخ معتقدند ، خوش نیاید . اما اگر خوب و نیک بنگریم ، اگزیستانسیالیست ها هم به نحوی دچار رومانتیسم هستند . یک رومانتیسم ذهنی که به پرورش یک ایده منجر شده است . و آن ظهور خلل ناپذیر خواست انسان در شدن و چگونه شدن اوست . .....و من جواب خاصی ندارم مگر اینکه در نبرد شوالیه های کاغذی ، شرط بندی بر روی پیروزی هر کدامشان یک امر بالسویه است.
و البته شاید با میان برهایی با ترکیب نظریات سهروردی ، پوپر ، یونگ، فروید ، تیلهارد ، ملاصدرا ، گبسر ، وایتهد ، افلاطون ، ویتگنشتاین اول و دوم ، مارکس ، وبر ، هیوم ، فوکو ، بایزید، کانت ، هگل ، حلاج ، ویلبر ، آیروبیندو ، دورکهیم ، اگوست کنت ، برگسون ، سارتر و اشپنگلر و ...... به یک تئوری واحد برسیم که همه بتوانند بر روی آن توافق کنند و به این ترتیب شاید همه شوالیه های کاغذی به پیروزی برسند و ما بازنده ای نداشته باشیم . همان چیزی که آقای کن ویلبر اسمش را گذاشته worldview to integrate consciousness .

به نظر می آید ذهن من کم کم شده محل حضور همه " به نظر می آید " های دنیا :
- به نظر می آید خلقت هدفی دارد
- به نظر می آید هدف خلقت گنگ است
- به نظر می آید خلقت هدفی ندارد
- به نظر می آید نظمی متقن در هستی وجود دارد
- به نظر می آید نظمی آشفته در جهان وجود دارد
- به نظر می آید نظمی در جهان نیست
- به نظر می آید عمل فایده دارد
- به نظر می آید عمل فایده ای ندارد
- به نظر می آید می توان به شناخت رسید
- به نظر می آید شناخت نسبی است
- به نظر می آید هیچ شناختی قابل تحقق نیست
- به نظر می آید می توان جامعه ای خوب ایجاد کرد
- به نظر می آید که نمی توان یک جامعه مطلوب بر پا نمود
- به نظر می آید انقلاب فرانسه یک جهش مثبت به سوی آزادی بود
- به نظر می آید انقلاب فرانسه دلیلی برای دروغین و بی فایده بودن حرکتهای اجتماعی بود
- به نظر می آید که می توان به رستگاری رسید
- به نظر می آید که رستگاری بدست نمی آید
- به نظر می آید جهان رو به تکامل است
- به نظر می آید جهتی در حرکت جهان وجود ندارد
- به نظر می آید ........
و در عوض در ذهن من جا برای یقیناً ، تحقیقاً ، دقیقاً ، به راستی و ........ هر روز و هر روز تنگتر و تنگتر می شود .
این تابلوی مارس و ونوس بوتیچلی است . در این تابلو ، مارس خدای جنگ که یکی از معشوقه های ونوس است ، به خواب رفته و ونوس بیدار و با چشمانی باز ، مارس را می نگرد و چهار ساتیر چاق و چله و بازیگوش ، از سر و کول مارس بالا رفته اند و کم و بیش با گذاشتن کلاهخودش و رفتن در داخل زره اش و ...... او را به بازی و تمسخر گرفته اند . و شاید بشود گفت که وقتی جنگ بیدار نیست می توان آن را به تمسخر گرفت و تحقیرش کرد و نیز اینکه وقتی جنگ به خواب می رود ، عشق بیدار خواهد بود .
اما راستی چرا عشق و جنگ معشوق همند ؟ یک جواب ساده که به ذهنم خطور کرد ، این است که جنگ دچار رمانتیسم است . همواره با رویا پردازی آغاز می شود . جنگ به دنبال تغییر واقعیت هاست و می خواهد واقعیات را بر اساس آرمان و دیدگاه خود تغییر دهد . جنگ چشم هایش را می بندد و فکر می کند که می تواند با زور و خشونت و خونریزی تحولات مورد نظر را ایجاد کند . واقعیات را تغییر دهد . و آنچه را که زشت است - تبدیل به زیبایی کند . مدینه فاضله ایجاد کند . صلح را برقرار کند . و این است که عشق به ونوس زیبا ، نمادی از رمانتیک بازی مارس است . مارس با عشق ونوس می خواهد خود را طرفدار زیبایی و عشق نشان دهد . و چشمان بسته اش در این تصویر نمادی از فقدان آگاهی از واقعیتهاست . او درک درستی از واقعیات ندارد و اصلاً یکی از پیامدهای رمانتیسم ، چشم بستن بر روی واقعیات است . و از آن طرف ونوس ، مارس را با چشمانی باز برای دوست داشتن انتخاب می کند . چرا که می خواهد از غلطیدن به ورطه رمانتیسم برکنار ماند . مارس برای ونوس نمادی از برخورد بادنیای واقعیات و نگاه کردن به ابعاد خشن زندگیست . مارس دلاور است ، جنگاور است ، اما خونریز است و به موقع اش می تواند خشونتی موحش را به نمایش بگذارد و ونوس نیاز دارد که در دنیای واقعیات تنها به زیبایی و عشق و لطافت نیندیشد . برای کامل بودن لازم است تا با چشمانی باز ضد خود را نیز ببیند و حتی دوستش داشته باشد و در کنارش باشد . و ونوس بهتر از هر کسی می داند که این هیولای خونریز وقتی می خوابد و لحظاتی که نمودهای حرکت و حیات از وی در هنگام خواب زایل می شود به چه موجود قابل ترحمی تبدیل می گردد. آنقدر قابل ترحم که چهار ساتیر افسانه ای او را به بازی می گیرند . و اما ساتیر ها اینجا چکار می کنند ؟
ساتیر ها ایزدانی افسانه ای هستند که نماد توان فراگیر و نامحدود موجودات زنده می باشند . و بی دلیل نیست که این چهار ساتیر در اطراف ونوس و مارس پرسه بزنند . چرا که عشق و جنگ نیز نماد توان فراگیر و نیروی لایتناهی هستی است .
(مارس و ونوس الهه های رومی اند که برابر یونانی شان آرس و آفرود یت می باشند )
این تصویر سنت اگوستین قدیس توسط بوتیچلی کشیده شده - به نظرم قشنگترین بخش این تابلو ، کاغذ پاره هایی ست که در زیر پای سنت اگوستین روی زمین پخش و پلا شده اند . بوتیچلی می خواست بگوید که حتی سنت اگوستین قدیس با آن هاله نورانی دور سرش ، نیز چیزهایی برای دور انداختن از نوشته ها و اندیشه هایش داشت . بله حتی قدیسین نیز ممکن است به خود شان و به درستی اندیشه هایشان و آموزه هایشان و به دست نوشته هایشان شک کنند . و به خاطر همین شک است که سنت اگوستین دست نوشته هایش را پاره می کند و به زیر پایش می اندازد.
و من ....... بوتیچلی عزیر تحسینت می کنم و شگفت زده از این همه نبوغ و ژرف اندیشی با خود نجوا می کنم که چه کسی بهتر از تو می توانست این چنین به جنگ تقدس های مومیایی شده و پوسیده کلیسای مقتدر قرون وسطی برود ؟