برف در بیست و پنجم فروردین
امروز هم در تهران به مدت یکی دو ساعت برف زمستانی و شدیدی بارید و همه گلها و درختهای تازه سبز شده و آدمهای شهر را غافلگیر کرد .
امروز هم در تهران به مدت یکی دو ساعت برف زمستانی و شدیدی بارید و همه گلها و درختهای تازه سبز شده و آدمهای شهر را غافلگیر کرد .

انکیدو را برای تعدیل اقتدار و به عنوان سوپاپ اطمینانی برای خوی ددمنشی گیلگمش از دشتها و مرغزارها به شهر اوروک آوردند . گیلگمش هیچ عروس در آستانه خانه بختی را نصیب داماد نمی نمود ، بلکه خود شبانگاه به خانه عروس می رفت و او را در اولین شبی که در انتظار داماد بود از آن خود می نمود و تنها پس از آن بود که داماد می توانست به عروس دست یابد . و نه حتی عروسان دم بخت که گویا همه دختران اوروک نصیب او بودند .
... گیلگمش هیچ دختری برای کسی که دوستش دارد نگذاشته است ( چه ) دختر پدری قهرمان ( و چه ) همسر آتی جوانکی ساده .........
اما ساکنین اوروک که قربانی خشونت و اقتدار زبانه کش گیلگمش هستند ، جرئت هماوردی و حتی اعتراضی کوچک را بر او ندارند .
..... در کشت و کشتار بی مانند است ، یارانش گوش به فرمان وی و همواره آماده و به پا خاسته باشند ، جوانان شهر اوروک در کاشانه هایشان از آنان همواره در بیم و هراس بسر می برند . ......
از اینرو به خدایان بزرگ آسمانها شکایت می برند و به درگاهشان می نالند و و بانگ مردم ، بانگ خداست . و خدایان آن مردم برای رهایی آنان از این مصیبت همزادی برای گیلگمش می آفرینند که خویشتن دیگر اوست آنچنان که :
...... در پردلی همانندش باشد ، و آنان با هم رقابت کنند تا اوروک در ارامش بسر برد .........
و اینگونه بود که قلم خدایان سرنوشت انکیدو را رقم زدند . انکیدو که آزادانه با جانوران وحشی بسر می برد .
.....همه تنش پوشیده از موی است و گیسوانی چون زلف زنان دارد . طره های زلفش چون دسته های سخت و زبر گندم روییده اند . با غزالان علف می چرد ، با جانوران جنگلی از چشمه سار به سیری آب می نوشد و همراه جانوران وحشی با لذت اب تنی می کند ......
اما به زعم آزادگی و رهایی اش، انکیدو پشتیبان و نجاتبخش حیوانات و جانورانی است که در دام ها و تله های شکارگران اسیر شد ه اند . و شکارگر که دام هایش را خالی و غارت شده می دید ، غمگین و خشمگین در اندیشه چاره فرو رفت و بالاخره به توصیه پدر خود راهی اوروک شد تا به گیلگمش از دست این نیمه حیوان وحشی شکایت برد . و گیلگمش پس از استماع شکایت شکارگر ، چنین چاره اندیشید :
.....برو شکارگر ، و روسپی ای کامبخش را با خود ببر ، هنگامی که انکیدو به جانوران جنگلی آب می نوشاند ، روسپی جامه از خود بیفکند و زیبایی هایش را بنمایاند . ( بی شک ) انکیدو با دیدنش به سویش خواهد رفت و زن روسپی جانور جنگلی وی خواهد شد .
زن روسپی که گویا از کامبخشان نذر کرده معبد بوده , و به آنچه که باید می کرد بخوبی تسلط داشت ، با شکارگر راهی می شود و چون به دشتهای محل زندگی انکیدو می رسند در کمین می مانند تا او در کنار رودخانه به همراه سایر جانوران پیدا شود و چون چنین لحظه ای فرا رسید ، زن بسوی انکیدو رفته و جامه از خود بیافکند و زیبایی هایش را آشکار نمود و ماجرا همانگونه شد که گیلگمش پیش بینی کرده بود .
....... انکیدو شش روز و هفت شب با روسپی در آمیخت و چون از لذت کامجویی سیراب شد خواست به سوی جانوران جنگلی اش باز گردد. اما غزالان با دیدن انکیدو رم کردند و شتابان گریختند و جانوران وحشی از او کناره گرفتند . انکیدو خیز برداشت اما تنش قوت نداشت و زانوانش نجنبیدند . تاخت انکیدو که بی توش و توان شده بود چون گذشته نبود ، اما خودش شکفته و هوشش گسترده تر شده بود . ......
و این چنین بود که انکیدو دستخوش نخستین تشویش ها و دلواپسی های وابستگی می شود :
.....هشیار به حال خود ، دوستی می جست . ...
و زن که زندگانی و انسان ها را می شناسد ، در گوشش زمزمه می کند :
..... تو زیبایی انکیدو ، تو همانند خدایی ! بیا می خواهم راهنمایت در اوروک بلند بارو باشم . آنجا اقامتگاه گیلگمش است که سراپا زور و نیروست . آنجا که وی چون گاوی وحشی خود را نیرومندترین مرد می داند ...
و این چنین می شود که انکیدو دقیقا ً در جریان همان مسیری قرار می گیرد که در نقشه گیلگمش و زن روسپی و شکارگر و خدایان قرار داشت . برچیدن شاخ و برگهای وابستگی و پیوستگی اش به زندگی وحشی خود در کنار سایر جانوران و راهی شدن بسوی اوروک و هماوردی با گیلگمش ( و شاید دوستی و تعدیل او ) و به زن می گوید :
..... بیا روسپی همراهیم کن . می خواهم با وی بستیزم ، به پیکار بخوانمش و در میانه شهر اوروک بانگ برآورم " که من نیرومندترم " .....
و زن برای بردن گیلگمش به شهر بلند باروی اوروک ضرورت دید که او را مورد برخی آموزشها قرار دهد ، چرا که او در دل دشتها و گیاهان و رودخانه و همراه با جانوران وحشی زیسته بود و از زندگی در شهر و مردمان و آداب و رسوم پسا وحشی گری چیزی نمی دانست .
..... روسپی با صدای سکر آورش می گوید : پس انکیدو ، به شهر اوروک بلند حصار بیا که در آنجا جوانان کمربندهای زیبا به میان بسته اند و هر روز هنگام برآمدن آفتاب جشنی است .... من به تو گیلگمش ، مردی ر ا که شادی ها و رنج های فراوان دارد نشان خواهم داد ببینش و به سینه اش بنگر . او به زیبایی جوانان مرد مردانه است و لبریز از شور و گرمای زندگی ، همه اندامهایش دلکش و زیباست . نیرویش حتی از زور تو بیشتر است . نه شب می خوابد نه روز ، ای انکیدو تندی ات را فرو نشان ... پیش از آنکه از ژرفای دشت بیابی گیلگمش در اوروک تو را به خواب می دید . و تو درست همانند اویی و تو او را چون خود دوست خواهی داشت . سپس دستش را گرفت و انکیدو چون کودک خردسالی دست در دستش به راه افتاد .
خدمتی که روسپی به انکیدو می کند ، خدمتی است که هر مردی کما بیش انتظار چنین کاری را از همسرش در حق خود دارد و می خواهد که همسر به منزله مادر خوانده اش باشد . روسپی انکیدو را ناز و نوازش می کند ، می شوید ، جامه می پوشاند و خوراک می دهد و تربیت می کند و انکیدو درست چون پسر حق شناسی به حمایت و حفاظت از او و همه شبانانی می پردازد که در جمع شان آداب زندگی در جامعه را فرا می گیرد .
.... سلاحش را برداشت و با شیران در آویخت و شبانان شبها آرمیدند و او گرگان را کشتار کرد و شیران را هزیمت داد .
انکیدو به محض خروج از عالم توحش ، به ویژگیهای زندگی گذشته اش پشت می کند و قاتل جانوران می شود و او حتی نسبت به مردانی که دور و بر زن همراهش پرسه می زنند حسودی می کند و این پرسه ها را برنمی تابد :
.... روسپی این مرد را بران ! چرا بدین سو آمد ؟ می خواهم از او نامش را بپرسم .
....................................
همانگونه که همه می دانیم حماسه ادامه دارد . اما مقصود نگارنده توجه و موشکافی همین بخش از حماسه یعنی کنکاش پیرامون شخصیت انکیدو و نقش زن کامبخش معبد می باشد که می تواند از نگاه هستی شناسانه و نمادین به آن نگریست . چنانکه در متن داستان آمده است انکیدو ، در ابتدا به مثابه عنصر خالصی چونان دد و دام در کنار سایر جانداران زندگی می کرد . او لباسی برتن نداشت و یار و مدد رسان جانوران از دام ها و کمین هایشان بود . او در طرف حیوانیت و زندگی خالص و بدون گرد و غبار مشخصه های اجتماعی آدمیان روزگار می گذراند . اما برای به دام انداختن این موجود وحشی می بایست از نیمه دیگرش مدد جست : زنی با همه مشخصات زنانگی و پر رنگتر از همه کامبخشی و زیبایی . زن اما چون حکیمی که از اسرار آگاه است و می داند چگونه خوی وحشی انکیدو را رام کند ، با اطمینان و اقتدار زنانه اش ( همانند حکیم داستان پادشاه و کنیزک مولانا – اولین دفتر ، اولین داستان ) شهر را ترک می کند و از جاده ها عبور کرده و پایش را به جنگلها و دشتهای وحشی می گذارد تا با ساکن وحشی دشتها برخورد نماید . او به خود و موفقیت اهدافش اطمینان دارد . و بالاخره نقشه اش مو به مو ، قدم به قدم همانگونه که خود طراحی کرده بود به پیش می رود . او انکیدو را در بر می گیرد و با نوازش ها ی خود و نیز باید ها و نبایدهایی که انکیدو می بایست در رفتار و تماس با زن کامبخش معبد رعایت می نمود سبب تغییراتی در رفتار انکیدو می شد که مالاً به ظهور نرمش هایی در اندیشه و رفتار وی منجر گردید ، زن با او حرف می زد و فضایی برای تعامل فرهنگی و انتقال آگاهی به وجود می آورد . و پس از شش روز و هفت شب سر کردن با زن کامبخش معبد ، دیگر انکیدو ، انکیدوی قبل نبود . چنانکه دنیای وحشی و دست نخورده طبیعت او را پس زد و قبول ننمود . غزالان از او فرار کردند و .... و اکنون او دوباره می بایست چشم اندازی تازه از یک زندگی تازه برای خود ترسیم نماید . از توان جسمی اش کاسته شده بود و زانوانش قدرت پیشین را نداشت ، اما خودش شکوفا و هوشش گسترده تر شده بود . و این همه از نتایج نزدیکی وی با زن معبد بود . ( نزدیکی به عنوان نمادی از همبودی )
دراین اسطوره نیز همانند بسیاری از اسطوره ها و داستانهای مربوط به آفرینش ، زن معبر و بستر آگاهی بخشی و خروج مرد از آزادی های منتج از زندگی در جهان خالص طبیعت و عاری از دخالت عناصر خیر و شر و بد و خوب و .... می باشد . همبودی با زن به دلیل ویژگی ها و عناصر لطافت، آگاهی بخشی و آرامش در زن، سبب تعدیل رفتارهای مرد شده و نه تنها موجب تغییراتی در رفتار و کردارش بلکه همچنین او را از جهان خالص طبیعی اش جدا کرده و نقش موثری برای ورو د او به زندگی اجتماعی ایفا می نماید . چنانکه در این داستان برای انکیدو اتفاق افتاد . گرچه در نگاه کلی به داستان و با توجه به ماجراهای متعدد حماسه گیلگمش نکات بسیاری نهفته است ، اما از نگاهی به نظر می آید در این داستان و لااقل در این بخش از داستان انکیدو را می توان نماد و نماینده عنصر و و جود مرد با همه گستردگی و معانی هستی شناسانه اش دانست . همو که توسط زیبایی و کامبخشی زن شکار می شود و در این معبر تغییر داده می شود . آرام می شود ، جامه در بر می گیرد . به حرف زدن می پردازد ، به فعالیت های اجتماعی می پردازد ( حمایت از شبانان و کشتن شیران و گرگان ) ، حسودی می کند و چون پسرکی خردسال دستش را به دستان زن می دهد و با او راهی شهر اوروک می شود و تسلیم اراده او گردیده و از او می خواهد که او را ا آموزش دهد و به اوروک ببرد تا او آن کاری را انجام دهد که مد نظر زن می باشد ( و شاید آنچه که سرنوشت محتومش بر اساس مکتوب خدایان است) . میلی در تفسیر فمنیستی از این فراز داستان ندارم و البته حماسه بی چون و چرا به مردان و قهرمانی هایشان تعلق دارد . اما ناگریز در بیشتر داستانهای مربوط به آفرینش آنگاه که تلاش می شود تا مفاهیم عمیق و پیچیده معرفت شناسی در قالب داستانی فرو کاسته شود تا خواننده بسته به عمق فهم و دانایی اش در آن شناگری نماید و مروارید حکمت صید نماید ، نقش زنان کما بیش محرک آگاهی بخشی و ایجاد تغییر در زندگی مرد ازطبیعت خالص و حیات بهشتی بدون گناه و ممزوج با ناآگاهی بسوی هبوط و ورود به دروازه های حکمت و زندگی در زیر آسمانی حاوی ابرهای سیال خیر و شر بوده است . از جمله در این داستان که انکیدو از جنگل بی خیالی ها و طبیعت خالص و فاقد روح و دانایی به سوی سرنوشتی پر فراز و نشیب (هبوط به شهر اوروک و نبرد با غولان ، همراهی با گیلگمش و بالاخره مرگ )روان می گردد.
نگذارید در یاس و نومیدی غوطهور شویم
من امروز به شما میگویم، دوستانم،
حتی اگر با دشواریهای امروز و فردا روبرو شویم
این رویایی است که عمیقاً ریشه در آرمانهای مردم ما دارد
رویایی دارم
روزی این ملت به پا خواهد خاست و معنای راستین عقیده را زنده خواهند کرد
ما حقیقت برابری انسانها را پاس خواهیم داشت
رویایی دارم ،
روزی بر سر تپههای سرخ رنگ جورجیا
پسران بردهگان پیشین و پسران بردهداران پیشین بر سر میز برادری با یکدیگر خواهند نشست
رویایی دارم ،
روزی فرا خواهد رسید که حتی میسیسیپی سوزان از جور و بیعدالتی
به دشت عدل و داد بدل خواهد گشت
رویایی دارم ،
روزی فرزندانم در دنیایی زندگی خواهند کرد که نه رنگ پوستشان
بلکه منششان اساس قضاوت خواهد بود
من امروز رویایی دارم
روزی در آلاباما با نژادپرستان بدسگالش ، با فرمانداری که از لبانش بطلان و تمایز لبریز میشود
روزی پسران و دختران سیاه دست در دست پسران و دختران سفید خواهند داد
امروز رویایی دارم
روزی تمام پستیها بلند و تمام تپهها و کوهها سرفرود خواهند آورد
روزی شورهزارها به دشتهایی هموار و راههای پرپیچ و خم به جادههایی هموار تبدیل خواهند شد
شکوه خداوند تجلی خواهد یافت و تنها، شاهد آن خواهند بود
این است امید ما
ایمان من است که آن را با خود به جنوب خواهم برد
با ضربهی ایمان قوی خود میتوانیم کوه بزرگ نومیدی را به شنهای امید تبدیل کنیم
با ایمان خود میتوانیم گامهای ناموزون ملت خود را به سمفونی زیبای برادری تبدیل کنیم
با ایمان خود میتوانیم شانه به شانهی یکدیگر بکوشیم،
نیایش کنیم ، بجنگیم، زندانی شویم
و برای آزادی به پا خیزیم
و میدانیم که روزی آزادی ما فرا خواهد رسید
آن روزی خواهد بود که همهی فرزندان خدا ،
معنای جدید سرود "کشورم" را یک صدا سر خواهند داد،
سرزمین زیبای آزادی ،
برای تو میخوانم
سرزمینی که پدرانمان در آن دفن شده
سرزمین فخر مهاجران
بگذار از فراز تمام قلههای آن نوای آزادی بخواند
بگذار آزادی از تمام قلهها و دشتها و آبادیها بخواند
بگذار آزادی از قلههای پوشیده از برف فریاد برآورد،
بگذار آزادی از انحنای فراز و نشیبهایت فریاد برآورد،
بگذار آزادی بخواند
و زمانی که این رویا به حقیقت پیوست
و به آزدای فرصت نواختن دادیم
و آزادی از تمام روستاها و دشتها، شهرها نواخته میشود
آنگاه فرزندان سیاه و سفید خداوند،
فرزندان یهود، پروتستان و کاتولیک خداوند
دست در دست هم
سرود روحانی
"آزادی سیاهان" را سر خواهند داد
ما آزاد شدیم
ما آزاد شدیم
خدای را سپاس
ما آزاد شدیم
مارتین لوتر کینگ
http://www.youtube.com/watch?v=Y4AItMg70kg&feature=related فایل صوتی و تصویری سخنرانی کینگ در یوتیوب

سالها پیش مطلبی علمی و ساده ای به زبان انگلیسی در مورد جاذبه خواندم که همواره آن را به مناسبت های مختلف به یاد می آورم . در آن مطلب آمده بود وقتی دو جسم در کنار هم قرار می گیرند ، جسمی که دارای mass بیشتری باشد سبب جاذبه برای جسم دیگر می شود و اگر آنها در حرکت آزاد باشند ، جسم کوچکتر به صورت دورانی به دور جسم بزرگتر می چرخد . این گزاره را من بارها و بارها نه در اجسام فیزیکی بلکه در دنیای معنوی حس کردم . هر اندیشه و هر شخص و هر مطلبی که دارای mass و قدرت بیشتری از لحاظ جذب کردن باشد ، بقیه توده های سرگردان و غیر سرگردان را به طرف خود جلب و جذب می کند و آنها را در محور خود می چرخاند و می چرخاند و ...... به این ترتیب همه فیلسوفان بزرگ ، قهرمانان ، اصلاگران ، رهبران ، هنرپیشه ها و نویسندگان و ...... با بخشی از ابعاد وجودشان باعث ایجاد جاذبه برای دیگران می شوند و این عامل سبب داشتن قمرهایی برای آنان می گردد. قمرهایی که به دورشان می گردند و می گردند و ....... ( به آیین چرخیدن به دور خانه خدا در ایام حج همسو با این معنا توجه کنیم )
قدرت جاذبه اسطوره ها هنوز پس از گرد و خاک حرکت هزاران ساله گردونه زمان کم و بیش باقی است و می تواند ذهن جستجو گر افرادی چون من را به دنبال خود تا ناکجا آبادهای بدون آدرس بکشاند . من اما از دیروز شدیدا ً تحت تاثیر یکی از داستانهایی که خوانده بودم ، قرار داشتم داستان آریادنه و تزه ( یا تسئوس یا تزئوس ) ، داستان بسیار فوق العاده ای که آنقدر درهم پیچیده و تو در تو و داستان در داستان است که نمی دانم از کجا آغاز کنم و در کجا به پایانش برسانم . برای وارد شدن مجبورم کمی از قضایای مجاور داستان کمک بگیرم . در اساطیر یونان پوزئیدون خدای دریا ها در خشمی که بر مینوس شاه جزیره کرت گرفت ، همسر مینوس پازیفائه را دیوانه وار عاشق گاوی کرد که خودش برای قربانی کردن به نزد مینوس فرستاده بود . و همسر مینوس از این گاو حامله شد و مینوتور را به دنیا آورد . در مورد حامله شدن پازیفائه روایتی وجود دارد که او از صنعتگر کرت یعنی دیدالوس خواست که برایش گاوی از چوب بسازد تا او بتواند در درون گاو چوبین به گاو اصلی نزدیک شود و به این ترتیب آن گاو به او نزدیک شد و وی را حامله نمود . مینوتور نیمه انسان و نیمه حیوان به شکل گاو بود . مینوس ( همسر پازیفائه و پادشاه کرت ) دستور داد تا صنعتگر ماهر کرت ( دادیالوس یا دیدالوس ، زندانی هزار تو ( maze) برای مینوتور بسازد و هر ساله آتنیان که خراجگزار کرتیان بودند مجبور بودند که ده جوان سالم و برومند را برای غذای مینوتور به کرت بفرستند .
تزه یا تسوس در یکی از این خراجگزاری ها همراه جوانان دیگر به کرت آمد . دختر جوان مینوس یعنی آریانده عاشق تزه شد و از دیدالوس راه خروج از هزار تو را دریافت کرد ( به صورت پنهانی ) و کلافی از نخ را تهیه کرد و یک سرش را به تزه یا تسئوس داد و سر دیگر را در دست خود گرفت و او را به دل هزار تو فرستاد . تزه هم که با سلاح و آماده وارد راهروهای پیچ در پیچ شده بود ضمن اینکه به آریانده قول داده بود که پس از برگشتن با وی ازدواج خواهد کرد ، وارد غار شده و با مینوتور درگیر شده و او را کشت و با کمک کلاف نخی که در دست داشت دوباره به دنیای بیرون بازگشت .
گرچه این داستان دارای حواشی ماقبل و مابعد بسیاری است ( اینکه تزه همان پهلوان نبرد کننده با ملکه آمازون ها بوده و او را که با هدایا وارد کشتی اش شده ، ربوده و باعث جنگ آتنیان با آمازونها شد و نیز ماجرای خود کشی پدرش واینکه تزه علی رغم قولی که به آریادنه داده بود او را در جزیره ناکسوس رها کرد و نیز ازدواجش با فائدرا خواهر بزرگتر آریادنه در سالهای بعد و خودکشی فائدرا و ماجرای پسرش هیپولوتوس و ............. ) اما من می خواهم به همین محدوده داستان یعنی رفتن به غار هزار تو و کلافی که به دست آریادنه و تزه بود اشاره ای کوتاه داشته باشم .
هزار تو و سرنخ
به نظر می آید که حداقل دو تفسیر می توان برای هزارتو یا لابیرنت موجود در داستان نمود :
- یکی اینکه مقصود از هزارتو ، دنیای پیچیده و تاریک و تو در توی روان و درون انسان است که دشمنی آدمخوار در آن به کمین نشسته ، و آدمی باید با کلاف نخی و سررشته ای نازک که در دستان عشق است ، به سوی این هزار توی تاریک برود و دشمن را در تاریکی از پای در آورد . وگرنه او خوی آدمخواری دارد و همجنان باید از زیباترین و بهترین جوانان ( نیروها ، استعداد ها ، قوه ها ) خراجگزار او بود .
- دوم اینکه می توان این هزار توی تاریک را به دنیا تشبیه نمود . و اینکه باز آدمی با کلافی راهنما که در یکسر دیگر آن عشق منتظر و چشم به راه اوست ، وارد این لابیرنت می شود و در آن به نبرد با دشمن ( شاید گاو نفس و ...... ) می پردازد . و اگر آن سررشته در دستش باشد ، دوباره می تواند به سلامت بازگردد و با عشق قرین گردد . ( نگاه دار سررشته تا نگه دارد – حافظ )
- نکته مهم دیگر اینکه سررشته در دستان موجودی است که در این داستان عاشق است و اوست که راه گریز از هزار تو را می یابد و آموزش می دهد و وسیله خروج از آن را در اختیار می گذارد و در واقع آن کلاف سر رشته ای از قلبش است که به دنبال قهرمان روانه می گردد. و اینکه این راه پرخطر را تنها با عشق است که می توان به سلامت گذراند و عشق است که نجاتبخش است .
- نیمه انسان و نیمه حیوان بودن مینوتور یا دشمن آدمخوار بیانی از ماهیت بخش منفی و دشمن سیرت آدمی است . که نه کاملاً حیوانی است و نه سراسر دارای ذات انسانی – بلکه چیزی در میانه است ، اما در هر حال او درنده است و خونخوار و کشنده . او پنهان است و در تاریکی های وجود در کمین دریدن و پاره کردن و نابود نمودن است .
- جوانانی که از آتن به عنوان خراج برای هلاک شدن به دست مینوتور به شاه کرت فدیه می شدند ، همه یک به یک توسط مینوتور دریده و خورده می شدند و تنها تزه که توانست دل آریادنه ( دختر پادشاه کرت و خواهر مینوتور ) را به دست آورد ، از این مهلکه جان سالم به در برد . شاید به این معنا که برای جان سالم به در بردن از این مهلکه باید عشق را جستجو کرد و آن را پدید آورد ، و نگاه و دل نجات بخش را بدست آورد .
- و ......
..................................
و اینجاست که اگر حقیقت اسطوره را فرازمانی بدانیم ( فرو ریختن مرزهای گذشته ، حال و آینده ) و اگر به قول الیاده اسطوره را تجلی هستی بدانیم ( هستی شناسی ) ، داستان تزه و آریادنه سرشار از حقایقی است که می تواند تجلیات مختلفی را از هستی شناسی - همان چیزی که از ازل تا به ابد دغدغه انسان اندیشه گر است – را به وی بنمایاند .

آدرس وبلاگ : http://oham_13.persianblog.ir/1385/7/
تو او هستی
در میان کتب مقدس ادیان ملل مختلف، کتب مقدس هندی جایگاه ویژه ای دارند؛ یکی از ویژگی هایی که باعث چنین جایگاهی ست زمینی بودن این متون بوده به طوریکه هیچ هندویی ادعای آن را ندارد که کتاب مستقیما دارای سرچشمه الوهی ست بلکه به عوض معتقد است که چیزی نمی شناسد که از سرچشمه الوهی بی بهره باشد ....از این منظر کتب مقدس هندو، وحی منزل نیستند و ارزش قدسی خود را نه از ارتباط مستقیم با خدابلکه از محتوای عمیق درون خود و رابطه ی درونی با کل هستی پیدا می کنند.در آیین هندویسم کتب مقدس فراوانی داریم که هر کدام به نوعی تکمیل کتب قبلی و به مناسبت و موقعیت های زمانی فراخور پدید آمده اند.اما در میان این کتب که شامل وداها، اوپانیشاد ها ، گیتا و رامایانه ، مهابهارته و پورانه هاو...ست بایست جایگاهی ویژه برای اوپانیشاد قرار دادچرا که از نظرویژگی های ساختاری و شهودی بر مابقی کتب تفوق و دیدی همه خدا انگارانه به هستی داردوقتی با این شعار آغاز می کنیم :به راستی کسی که عالی ترین را بشناسد ، خود عالی ترین می شود..درباره ی اوپانیشاد ها مختصر این که در حدود قرن هشتم پیش از میلاد به وجود آمده اند در زیر یکی از داستان های بریهادارتانیاکا اوپانیشاد از کتاب گزیده کتاب مقدس اوپانیشاد به کوشش آر بی شارما را با هم مرور می کنیم:
در طلب دانش راستین ، فرشتگان ؛ انسان و شیاطین به خدمت آموزگار اعظم تقرب جسته، از او کسب تکلیف می نمودند. قبل از همه فرشتگان پیشی گرفته ، ازوی پرسیدند: ای سرور ستوده ! فرمان چیست تا از آن پیروی کنیم ؟ وپروردگار چون مریدان را مشتاق یافت ؛ دوحرف دال و الف را به ایشان عرضه کرد و فرمود:"دا!" .پس آنگاه از ایشان پرسید: آیا مقصود مرا دریافتید؟ ایشان عرض کردند : آری مقصود تو از "دا" همان دوری از هوا است . از آن جا که طبیعت ما از لذت سرشته شده ، می بایست بر نفس خویش تسلط بیشتری داشته باشیم ...پروردگار با رضایت فرمود: آری منظور مرا به درستی دریافتید. سپس آدمیان به وی نزدیک شدند و پرسیدند: ای سرور ستوده ! فرمان چیست تا از آن پیروی کنیم ؟ پروردگار فرمود:"دا "، وسوال کرد: آیا مقصود مرا دریافتید؟ ایشان عرض کردند : آری مقصود حضرتت از دا همانا دهش بی ازا است . از آنجا که طبع ما از طمع سرشته شده می بایست موهبت های تو را با دیگران تقسیم کنیم. اگربیش از این نیز چیزی نفرمایی ، همین فرمان تو ما را کافی ست ..پروردگار با رضایت فرمود : آری منظور مرا به درستی دریافتید ! پس از آن شیاطین به حضور وی رسیده ، پرسیدند : آفریدگارا ! چه می فرمایی تا از آن پیروی کنیم؟ پروردگار فرمود :"دا" و سوال کرد : آیا مقصودم را در می یابید؟ شیاطین گفتند : آری مقصود تو از دا دوستی بی ریا است ، چرا که بی رحمی و خشونت در نهاد ماست و می بایست همدردی با سایر موجودات را پیشه ی خود سازیم . پروردگار با رضایت فرمود : آری ، مقصود مرا به درستی دریافتید...آیا به صدای تندرها گوش می دهید؟آنها پاسخ پروردگاربه شما هستند که تکرار میکند : "دا"
قبل از هر چیز اشاره ای به این نکته می کنم که همانگونه که در داستان دیدیم در آئین هندویسم شیاطین دارای آن بار منفی که ادیان سامی و اساطیر ایرانی و غربی دارند ، نبوده واصولا سه دسته ی فرشتگان ، انسان ها و شیاطین سه دسته از ابنا بشر ند که که در سه مرحله ی کیفی به سر می برند :برگزیدگان ، عموم مردم ، و مادی گرایان که برای هر کدام تنها یک پاسخ صادر می شود : "دا"!
نکته ی مهم دیگرکه در این داستان وجود داردمساله پرسش است.اصولا در فرهنگ هندی شما چیزی نخواهید شنید مگرسوالی داشته باشید درواقع اعتقاد بر این است که شما زمانی سوال را می پرسید که تشنه ی شنیدن پاسخ باشید یعنی بایستی ذهن درگیر سوال شده باشد و بعد پاسخ می رسد اما در این داستان پاسخ بسیار کوتاه است و عملا بر اساس دریافت شما معنا می یابد .پاسخ چیزی ست از درون شما .به عبارتی خداوند می گوید : پاسخی وجود ندارد که تو آن را درون خود نداشته باشی!پاسخ بسیار ساده ای ست :دا اما می تواند حداقل در این داستان به سه شکل دریافت شود پاسخ صحیح آن دریافتی ست که شما در درون خود می یابید.مساله اصلی در آیین های شرقی همین توجه به درون است .جالب است بدانید که محراب در یک معبد هندو سه تا چهار متر زیر زمین است!و این اشاره به درون دارد همان گونه که برهمن هستی دهنده اصلی آیین هندو درون گل نیلوفری زندگی می کند باید درون را یافت .می دانید که گل نیلوفر گلی ست که در مرداب می روید . اگر مرداب به مفهوم پلیدی مادی گرایانه تصور شود نیلوفر همان درون شماست باید از درون سر بر آورد پاسخ همان درون است حتا اگر مثل مردابی پلید به نظر آید.
نکته ی آخر این که صدای تندرها و اصولا صدای طبیعت و هر کنش از آن ؛ پاسخ خداوند است .اما این تویی که پاسخ را در می یابی .پاسخی از هزارتوی درونت...
دقیقا ً ساعت هفت و سی دقیقه کارت اداره خود را زدم و طبق معمول قبل از اینکه سرجای خود بنشینم ، کامپیوتر را روشن کردم و پس از سرزدن کوتاه به یکی دو تا وبلاگ از طریق لینکی که در وبلاگ خودم گذاشتم به سراغ باشگاه اندیشه رفتم و در مورد اسطوره که این روزها مشغول خواندن کتابهایی در موردش هستم ، سرچ کردم و با تمرکز ( به جز نان و پنیری که وسطای خواندن مرا به خوردن مشغول کرد ) به خواندن این مقاله ها تا ساعت ده و پانزده دقیقه مشغول شدم .
http://www.bashgah.net/pages-13029.html
تفاوتهای اسطوره با افسانه
http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&op=show&aid=5721
انسان هنگام خلق اسطوره دین را شناخت
http://www.bashgah.net/pages-18801.html
در چیستی اسطوره
http://www.bashgah.net/pages-2218.html
درنگهایی بر مانایی و میرایی اسطوره
http://www.bashgah.net/pages-19332.html
اسطوره به روایت اسطوره شناسان
http://www.bashgah.net/pages-18585.html
اسطوره داستان نیازهای بشری
http://www.bashgah.net/pages-17226.html
بازیابی وضعیت بهشتی ( بازخوانی اندیشه های الیاده )
http://www.bashgah.net/pages-11171.html
اسطوره ، دیروز و امروز
http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&op=show&aid=18989
نگاه به فرا تاریخ ( متن گفتگو با جلال ستاری در خصوص افکار الیاده )
http://www.bashgah.net/peoples-295.html
میر چا الیاده
http://www.bashgah.net/pages-4054.html
میر چا الیاده : فضای مقدس مقاله ای از ناصر فکوهی
http://www.bashgah.net/pages-935.html
دین و میرچا الیاده
علاوه بر مطالبی که در کتابها در مورد خود اسطوره ها اعم از نقلی و تحلیلی وجود دارد ، در این مقاله ها هم کلیدها و نکات خوبی برای نگاه به اسطوره وجود داشت . از جمله نگاه برگسون در خصوص ریشه اخلاق و دین و نیز تقابل تحلیل دورکیم با تحلیل افرادی چون الیاده و یونگ و کربن در خصوص تقلیل گرایی دین و اسطوره به امر اجتماعی و یا ذاتی دانستن آن ، تاریخی یا فراتاریخی بودن آن و ......
.......................................
گاهی دلم می خواهد واقعا ً بدانم که چرا می خوانم ، نیتم از مطالعه چیست ، چه را میخواهم بدانم ؟ آیا به دنبال چیزی هستم و یا از چیزی فرار می کنم ؟
| آه چه بیرنگ و بینشان که منم | کی ببینم مرا چنان که منم | |
| گفتی اسرار در میان آور | کو میان اندر این میان که منم | |
| کی شود این روان من ساکن | این چنین ساکن روان که منم | |
| بحر من غرقه گشت هم در خویش | بوالعجب بحر بیکران که منم | |
| این جهان و آن جهان مرا مطلب | کاین دو گم شد در آن جهان که منم | |
| فارغ از سودم و زیان چو عدم | طرفه بیسود و بیزیان که منم | |
| گفتم ای جان تو عین مایی گفت | عین چه بود در این عیان که منم | |
| گفتم آنی بگفتهای خموش | در زبان نامدهست آن که منم | |
| گفتم اندر زبان چو درنامد | اینت گویای بیزبان که منم | |
| می شدم در فنا چو مه بیپا | اینت بیپای پادوان که منم | |
| بانگ آمد چه می دوی بنگر | در چنین ظاهر نهان که منم | |
| شمس تبریز را چو دیدم من | نادره بحر و گنج و کان که منم |
امروز یازده فروردین ، تهران یک روز برفی را پشت سر می گذارد . البته طبق پیش بینی آب و هوا شناسی ، برف فقط همین امروز است و فردا بارانی و پس فردا آفتابی .... اما این برف همه رو غافلگیر کرد و جالب اینکه برف و باران نه تنها تهران بلکه سراسر ایران را فرا گرفته و مهمانان و مسافران نوروزی را در شهرهای دیگر دچار مشکلاتی کرده .......
و من اما ....... امروز هم مثل روزای دیگری که در ایام عید گذشت ، با لباس سرتا پا سرمه ایی ام که به نحوی فکر می کنم در داخل آن معلوم نیست مرد هستم یا زن - به اداره آمده ام و مشتی آمارهای بی خود را وارد سیستم کرده ام . همکارم در حال بازی کردن با یکی از گیم های کامپیوترش هست و من از پشت پنجره برف را تماشا می کنم و دلم غنج می رود .
چندی پیش یکی برایم ایمیلی به نام دنیای مجازی فرستاد - خیلی جالب بود . در مورد کودک فقیری بود که پس از اینکه کسی برایش دنیای مجازی رو تعریف کرده بود در پاسخ گفت که من هم در دنیای مجازی زندگی می کنم . شبها سرم را روی پله سنگی کنار خیایبان می گذارم ، اما فکر می کنم که روی بالش است . فکر می کنم مادرم نوازشم می دهد . فکر می کنم که غذای خوشمزه ایی خورده ام و صدای قار و قور معده ام را نمی شنوم و .....
و من هم ....... سعی می کنم خود را از اتاق کارم در اداره بیرون بکشم و به آنجا بروم که دوستش دارم - آنجا که وجودم با فضای اطراف یکی می شود . آنجا که مرز فضای اطرافم با چارچو ب تنم محو می گردد و برعکس ...... آنجا که من است و منی که آنجاست .
امروز یازده فروردین - یکی دو ساعتی حسابی برف بارید .خیلی قشنگ بود .
قلعه شنی من
با ردیف کتابهایم شکل می گیرند
آنها را ردیف به ردیف کنار هم می چینم
و خود چون ملکه ای
با عصای مرصع
وارد می شوم
و گاه می پندارم که کلمات چون هیات بی شکلی از ابرها
در هم می پیچند
و کتابم را
در میان آسمان و زمین می نگارند و .....
من در این قلعه شنی
گاه با دشمنان و گاه با دوستان
گاه با شرایط نامساعد
و گاه با وضعیت دلخواه سر می کنم
اما در هر صورت
تا آنجا که به یاد دارم
من همیشه از بازی کردن
با این قلعه شنی لذت برده ام
همیشه .......
یکی از جاهایی که به نظرم برای بودن جاذبه دارد ، زندگی در فانوس دریایی است . نه فقط از بعد نقشی که برای کشتی های سرگردان در شبهای تاریک یا طوفانی ایفا می کند ، بلکه احساس می کنم که زندگی در آنجا بسیار اسرار آمیز و دارای انرژی قابل لمسی از انتقال حالت های خلسه آور و راز آمیز است .
با زندگی در فانوس دریایی از طریق تماشای برخی از فیلم های سینمایی آشنا شدم و جالب بود که همیشه بیانگر نوعی عزلت و تنهایی سنگین و راز آمیز همراه با بارقه ای از عرفان بود .
در فانوس دریایی جمعیت زیادی برای زندگی جا نمی گیرد ، حداکثر دو یا سه نفر - و معمولاً یک نفر به تنهایی زندگی می کند .او شبها فانوسی را بر روی برج روشن می کند و چشم اندازش از یک سو بی کرانگی دریا ست و در سوی دیگر ساحلی که در دوردستهایش ممکن است آدمهای دیگر زندگی کنند . هنگامی که دریا آرام است و هنگامی که دریا طوفانی ست و نیز زمانی که با احساس عظمت و بی کرانگی دریا حسی وهم انگیز دل را در چنگال خود قرار می دهد و ..... در همه این حالات ، در فانوس دریایی نزدیکترین و بی واسطه ترین وضعیت ( دقیقا در مرز بین خشکی و دریا ) برای درک تعامل همیشه در سیلان آب و خاک برای کسی که در آنجا ساکن است ، بوجود می آید . او می تواند کم کم به آب و دریا به عنوان موجودی که دارای شخصیت و هویت خاصی است ، بنگرد . می تواند بفهمد که او گاهی خشمگین و گاهی آرام است . می تواند بفهمد که آب دارای نیروی اراده و تصمیم گیری است . می تواند گاهی آواز آب را بشنود و گاه می بایست غرشهای خشمگینانه اش را تاب بیاورد و ........ گاهی آنقدر زندگی در فانوس دریایی ملموس و با همه زیر و بم هایش برایم متصور می گردد که احساس می کنم من زمانی در یک برج دریایی زندگی می کردم . شبها در کنار فانوسی که روشن می کردم به دریا می نگریستم و تلاش می کردم که آنقدر با دقت به صدای امواج گوش کنم تا هجا و معنای صدای امواج را دریابم و در تنهایی بی انتهای خود همزبانی بیابم ..... خود را در حال بالا رفتن از پله های حلزونی و پیچ در پیچ برج فانوس دریایی می بینم و با اطمینان از اینکه تا مدتهاو مدتها می بایست در تنهایی غلیظ خود بسر ببرم - برای اینکه حرف زدن یادم نرود با خودم و با دریا حرف می زدم و ......حتی لباسی را که می پوشم ، دقیقا ً می توانم در تن خود متصور شوم : یک پیراهن بلند با دامن پر چین و خاکی رنگ ، مثل لباسهایی که خانمهای غربی طبقات متوسط و یا معمولی در قرنهای سیزده - تا نوزده می پوشیدند - با دکمه های زیادی که در قسمت پشت از زیر گردن تا نزدیک کمر ردیف بسته می شد و ......... خود را در هنگام غروب در کنار ساحل می بینم که در حال قدم زدن هستم و به دنبال صدفهای تازه برای شام می گردم . غروب و آمدن شب برایم پایان یک روز نیست بلکه آغاز بخش مهمتر و اصلی زندگی ام در فانوس دریایی است و در واقع من بیشتر در شب زندگی می کنم و نه در روز ....
شبها اوقات بیداری و ساختار بخشی تارو پود افکارم در چارچوب فضای فیزیکی و معنوی ای خاصی است که در فانوس دریایی برایم تنیده شده است و جالب اینکه در این تنهایی غلیظ شبانه ، همه آدمهای روی زمین را فراموش می کنم و حتی خود را نیز فراموش می کنم و من هم دقیقا ً تبدیل به بخشی از فضایی می شوم که احاطه ام کرده است ، نه فروتر و نه والاتر ...... همه چیز در یک سطح افقی و به موازات هم قرار می گیرند . من ، آجرهای برج ، امواج دریا ، ستاره های آسمان و تکه های ابر ها و سپس همه با هم در سپهری از یگانگی آرام و راز آمیز به سویی حرکت می کنیم ، شاید یک حرکت دورانی و شاید یک حرکت به پیش رونده و مستقیم و در این حالت مرگ و زندگی معنای خود را از دست می دهد و اصلا ً نه مرگ وجود دارد و نه زندگی ، در عین حال که هر دو لباس این لحظاتند ، گاهی این و گاه آن - اما تنها یک لباسند و نه آن چیزی که در ورای این دو احساس و درک می شود. و بخاطر همین ، احساسی که از زندگی در یک فانوس دریایی دارم ، دچار بی زمانی می شود ، یک بی زمانی لامکانی ..... سرگردان در فضایی که وجود دارد - حتی فضایی که موازی فضای ملموس و اطرافم است ..... مثل شهاب سنگی که اکنون در گوشه ایی از این کهکشان لایتناهی به سویی روان است ............